https://eitaa.com/aghma_ir/644
این ازمونای شبه نهایی دوازدهم سطح سوالاتش چجوریاس ینی چقد باید وق بزاری براش
و اینکه چقد اثر داره تو مستمر
_
اینجوری که من میدونم سطحش با سوالای نهایی برابری میکنه و میگن باید خیلی وقت گذاشت و تو مستمر هم تاثیر مستقیم داره باز از بقیه هم بپرس
احساس میکنم از همه طرف مورد هجومم
انقد خوردم که توان مقابله با هیچیو ندرم
مشکل خدمه اره میدونم
این شعر واگعا حالمو تصدیق میکنه
میان عقل واحساسم همیشه دل موفق شد
به شدت میدهم دائم تقاص انتخابم را . . .
اشتباهات جبران ناپذیری که مرا وصل کرده به گذشته و اتهامات آینده
ته دلم اندوه عجیبی نهفته ست
اینکه هرگز دوست داشتن دیگران برایم قابل درک نبود
یا من کسی را دوست داشتم و یا هیچ
جدا از تمام این احوالات بد
این مدت انقدر دلم شکسته و خورد شده ام که از جمع بیزارم
از یک برون گرای بی پروا دارم به سمت یک درون گرای افسرده میتازم
شدید نیازمند یک آغوش ام که احساساتش واگعی باشد
آغوشی که این خروار غم کهنه را تسکین دهد
شاید یک عقده ای بیمارم
عقده دستی که اشک هایم را پاک کند و بگوید
چه چیز تو را انقدر آشفته کرده
و من هق کنان شکایت کنم از این حجم درد و رنج
شاید هم این متن فقط یک نوشته باشد که این حجم از لبریزی را کمتر کند
درد من بی توجهی ست به احوالات روحی و نه چیز دیگری
....
و در آخر خدارا سپاسگزارم که بیش از این مرا آشفته نساخت
چ بسا اندی از اطرافیان آشفته تر از من خم به ابرو نمیآورند در حالی که در دلشان دردیست بی درمان
از خدا میخاهم به من فق کمی گنجایش و آرامش عطا کند که تا این حد فوران نکنم ...
ببخشید سرتان را درد اوردم
این پیام فق حکم تخلیه ذهنی داشت
با تشکر
_
و غم و غم و غمی که تو تک به تک کلماتت بیداد میکرد.
بذار هیچی نگم و لبخند بزنم:)))))))))
زندانی بودن؟زیاد
و بابامم زندان بانم بوده
_
آره...زندانی بودن
و دوباره با دیدن غماتون غمای خودمو از یاد میبرم:)))
من همان خشت فرو ریخته از زلزلهام!
غوغاست... افکار مثل موریانه مغزمو دارن متلاشی میکنن. ذهنم شده دادگاه واسه محاکمهی تکتک کارایی که کردم و همه توقع دارن من، تو این شلوغی مغزم نقش یه آدم خوشحال با حال خوب رو به نحو احسنت بازی کنم! :)
_
که دگر نیست در اندیشه ی برپایی خویش . .
زندانی پشت افکار
بیخیالِ توقع های بیجا
حس زندانی بودن فقط این که مجبوری احساساتتو ب دلایل مضخرف سرکوب کنی..
مجبوری خودتو پشت ظاهرت زندانی کنی...
خیلی تجربه کردم... خیلی خیلی
_
خب سرکوب نکن فوقش اتفاقی که نباید میفته و خود به خود اون احساستم از بین میره این بهتر از این نیس همش بخوای سرکوبش کنی؟
خیلی بده:)
تا حالا شده بی دلیل حس مضخرفی داشته باشید؟ دقیقا نمیدونم چرا ولی از یه مدت ب بعد جوری شدم که حوصله ندارم همه دارن میرن رو مخم روزارو ب زور تحمل میکنم.. میفهمی دلیلش چیه؟ ادم چرا باید یک دفعه ای اینجوری بشه؟
فشار زیااد. غم زیااد. درد زیااد.. زندانی بودن ریاااد... اینا همه بعثشن
_
آدم یه دفعه ای اینجوری نمیشه که...
اشکال نداره تموم میشه.
هدایت شده از ‹اغمــٔـا›
شادی رو اونجا که با بچه ها تو کوچه قایم موشک بازی میکردیم و همه تلاشمون این بود بتونیم همه رو سک سک کنیم جا گذاشتیم بدجوری
_
اینسری شادی ها قایم شدن
هدایت شده از ‹اغمــٔـا›
مشکلمون همینه
که هیچوقت خوشحال بودنو یاد نگرفتیم:)
_
مقصر کیه به نظرت؟
هدایت شده از ‹اغمــٔـا›
شادی خیلی وقته دفن شده جاش غم و غصه تو دلامون رخنه کرده
_
میشه بازم جوونه بزنه؟
هدایت شده از ‹اغمــٔـا›
دوسم داری؟ و چرا دوسم نداری ؟
_
منکه نمیشناسمت😂
ولی همه ممبرای اینجا رو دوس دارم