لبخند میزنه و میگه:
پس چرا هر چند دقیقه یه بار به یه نقطه خیره میشی؟
جوابش رو نمیدم.
دوباره میپرسه:
هنوز دلت برای بعضیا تنگ میشه؟
میگم:
آدم که نمیتونه دلتنگی رو از خودش جدا کنه...
بعضی آدما میرن،
ولی جاشون توی آدم میمونه.
شب ساکت میشه...
فکر میکنم این بار دیگه چیزی نمیپرسه.
اما چند دقیقه بعد،
آروم میگه:
اگه قرار بود فقط یه نفر امشب کنارت باشه، کیو انتخاب میکردی؟
این یکی رو دیگه جواب نمیدم.
چون بعضی اسمها رو
حتی نمیشه توی تاریکی به زبون آورد؛
ممکنه دوباره همهچیز از اول شروع بشه...
دلتنگی، خاطره، و اون بغضی که تمام روز با هزار زحمت قایمش کرده بودم.
میپرسه:
پس کی قراره حالت خوب بشه؟
آروم میخندم و میگم:
نمیدونم...
شاید وقتی یاد بگیرم
با نبودن بعضیها کنار بیام،
نه اینکه منتظر برگشتنشون بمونم.
شاید برای همینه که دوستش دارم...
چون شب،
تنها رفیقیه که وقتی میفهمه حالت خوب نیست،
نمیگه بیخیال...
فقط میشینه کنارت تا خودت بالاخره اعتراف کنی که چقدر دلت گرفته:)!
این چندمین شب است که بیدار ماندهام؟
آنگونهام که خواب قبولم نمیکند
#محمدعلی_بهمنی
داغِ شهریورِ بی تو به دلم مانده هنوز
کاش با مِهرِ تو مُهری بخورد پائیزم...
#لادری