زندانی بودن؟زیاد
و بابامم زندان بانم بوده
_
آره...زندانی بودن
و دوباره با دیدن غماتون غمای خودمو از یاد میبرم:)))
من همان خشت فرو ریخته از زلزلهام!
غوغاست... افکار مثل موریانه مغزمو دارن متلاشی میکنن. ذهنم شده دادگاه واسه محاکمهی تکتک کارایی که کردم و همه توقع دارن من، تو این شلوغی مغزم نقش یه آدم خوشحال با حال خوب رو به نحو احسنت بازی کنم! :)
_
که دگر نیست در اندیشه ی برپایی خویش . .
زندانی پشت افکار
بیخیالِ توقع های بیجا
حس زندانی بودن فقط این که مجبوری احساساتتو ب دلایل مضخرف سرکوب کنی..
مجبوری خودتو پشت ظاهرت زندانی کنی...
خیلی تجربه کردم... خیلی خیلی
_
خب سرکوب نکن فوقش اتفاقی که نباید میفته و خود به خود اون احساستم از بین میره این بهتر از این نیس همش بخوای سرکوبش کنی؟
خیلی بده:)
تا حالا شده بی دلیل حس مضخرفی داشته باشید؟ دقیقا نمیدونم چرا ولی از یه مدت ب بعد جوری شدم که حوصله ندارم همه دارن میرن رو مخم روزارو ب زور تحمل میکنم.. میفهمی دلیلش چیه؟ ادم چرا باید یک دفعه ای اینجوری بشه؟
فشار زیااد. غم زیااد. درد زیااد.. زندانی بودن ریاااد... اینا همه بعثشن
_
آدم یه دفعه ای اینجوری نمیشه که...
اشکال نداره تموم میشه.
هدایت شده از ‹اغمــٔـا›
شادی رو اونجا که با بچه ها تو کوچه قایم موشک بازی میکردیم و همه تلاشمون این بود بتونیم همه رو سک سک کنیم جا گذاشتیم بدجوری
_
اینسری شادی ها قایم شدن
هدایت شده از ‹اغمــٔـا›
مشکلمون همینه
که هیچوقت خوشحال بودنو یاد نگرفتیم:)
_
مقصر کیه به نظرت؟
هدایت شده از ‹اغمــٔـا›
شادی خیلی وقته دفن شده جاش غم و غصه تو دلامون رخنه کرده
_
میشه بازم جوونه بزنه؟
هدایت شده از ‹اغمــٔـا›
دوسم داری؟ و چرا دوسم نداری ؟
_
منکه نمیشناسمت😂
ولی همه ممبرای اینجا رو دوس دارم
شادی خیلی وقته دفن شده جاش غم و غصه تو دلامون رخنه کرده
_
میشه بازم جوونه بزنه؟ شاید با قراره با اشک های که میریزیم آبش داد تا جوونه بزنه ولی اون شادی قبل نمیشه هرچی که بگذره دیگ مثل قبل نمیشه اون شادی((((:
_
هیچی بعد از یه بار خراب شدن مثل قبلش نشده عزیزمن:)))
نمیدونم، شاید اگر واقعا چیزی برای شادی پیدا بشه بتونیم شاد باشیم و اگرم بلد نباشم، خب یاد میگیریم🙂🥲
_
اصلا شاید داشتن اون چیز خودش یادمون داد هوم؟؛)
چرا باید بلد باشم وقتی لازم نیست و لازم هم نخواهد شُد؟ :)
_
اگه یه روز لازمت شد و بلدش نبودی چی؟🙃