وقتایےکہآهنگگوشمیدے.
باشه ولی؛ دوست داشتم بپرم تو این عکس و جا دختره باشم
فارق از دنیا و درس و هر کـ وفتی
اینکه با صدای گربه های خیالیم بیدار بشم
تنها باشم
لباساش هم خیلی قشنگه که
زندگی تو اشپزخونه جالبه
پیتزا کنارت و لپتاب و گربه های خوشکلت
وقتایےکہآهنگگوشمیدے.
دلم خواست
تهش میرم تو جنگلای شمال یه اتاق اینطور میگیرم
کاش میومد سرشو میزاشت رو شونه م دوتایی گریه می کردیم. آخرش بـ وسش کنم براش شعر بخونم بعدش بریم پی کار و زندگیمون.
بودنت مثل لقمهٔ مرغِ آبپز و سس مایونز و فلفل سیاه بود، بعد از کلی ناخنک زدن به ساندویچی که درحال درست کردنش بودم اما نمی تونستم تا وقتِ شام بخورمشون.
گوشت میشد به استخون و میچسبید به دل و جون.
اما رفتی؛
وسط های لقمه، استخون اومد زیرِ زبونم،
حالا نه مِیلی به ادامه دارم، نه برگشت تو رو!