تلفن زنگ خورد ، گوشی را برداشتم
یک نفر پشت تلفن سه بار گفت : شجونی قبرت حاظر است !
ماجرای به منبر رفتنمو دفاع از طلاب فیضیه را فهمیده بود.
می گفت ببینمت ناخن هایت را می کشم .
با ترس وارد مسجد ارک شدم . جمعیت موج میزد .
ماشین های ساواکی ه منتظرم بودند.
خواستم برگردم ناگهان دو دست تنومندی بازویم را گرفت
تختی بود
لبخندش را هنوز یادم هست
از او اصرار و از من انکار .
آخر سر هم من را راهی منبر کرد .
📖 خاطرات حجه الاسلام شجونی ص 74
#ساواک
#تختی
کانال #احوال_حوزه را دنبال کنید
📌@ahvaalehowze