#روایت_های_عینی
شبهای حیدر
هر شب، حوالی ساعت ده، خیابان روبهروی خانهمان پر میشد از صدای آشنا؛ «حیدر… حیدر…»
نمیدانستم از کجا میآید، اما هر بار، مثل یک نیروی جادویی من را از جا میکند. با شوق و کنجکاوی میدویدم تا کنار پنجره، پرده را کنار میزدم و از لای آن، خیابان را نگاه میکردم. مردمی را میدیدم با پرچمهای در دست، داخل ماشینهایشان، صدای بلندگوهایشان در فضا پیچیده بود و شور خاصی داشتند. ماشینها آرام از خیابان رد میشدند، صدای نوای حیدر آرام دور میشد و من دوباره به کارهای روزمرهام برمیگشتم.
اما این تماشا، کمکم برایم شد عادت شبانه، بخشی از ریتم زندگیام؛ مثل تپش قلبی که هر شب باید شنیده شود.
آن شب، با همسرم برای خرید بیرون رفتیم. هوا خنک بود، خیابانها شلوغتر از معمول. جلو مجتمع زیتون، ناگهان همان صدا… همان آهنگ… همان شور مردم. ایستادم. مردم دور ماشینها جمع شده بودند، پرچمها در هوا میرقصیدند، و از بلندگوها صدای خواننده میآمد: «بزن که خوب میزنی!» جمعیت همصدا با او شده بود.
تمام بدنم یخ کرد، سر جایم خشک شدم. نفسم سنگین بود، اشک بیدعوت به چشمهایم آمد. انگار بغضی قدیمی از دل تاریخ در وجودم بیدار شده بود. دیدم قلبم میتپد، اما نه مثل همیشه… با هر ضربانش، حس غرور جریان داشت؛ غرور ایرانی بودن، غرور وطن، و یاد مردی که با خونش باغ را ترک گفت تا ریشهاش در دل ما بماند.
نشریه عین
#روایت_های_عینی شبهای حیدر هر شب، حوالی ساعت ده، خیابان روبهروی خانهمان پر میشد از صدای آشنا؛ «
همسرم آرام گفت: «عزیزم، بریم؟ دیروقت شده، کارمون عقب میافته.»
به سختی خودم را از آن لحظه جدا کردم و آرام جواب دادم: «بذار یه کم بمونیم… من اینجا، بین این مردم، حال دلم خوبه. دلم میخواد یه کار کوچیک برای کشورم بکنم، هرچند فقط همین موندن باشه.»
و او فقط لبخند زد.دستش را گرفتم، در کنار جمعیت ایستادیم، همراه با پرچمها و نغمهها.
آن شب، ما نرفتیم تا مراسم تمام شد. بعد که در مسیر خرید قدم میزدیم، هنوز صدای «حیدر» در گوشم زنگ میزد. با خودم گفتم: بعضی صداها فقط شنیده نمیشوند، در دل آدم خانه میکنند.
🖋️ زهرا شریفی
📚 @ainmag_ir
📣 مهلت فراخوان شماره یازدهم تا ۲۳ اردیبهشت ماه #تمدید_شد!
🩸 فراخوان شماره یازدهم مجله عین؛ «خون»
🏴 روز را بدون خورشید تصور کنید؛ شب میشود. دریا را بدون آب تصور کنید؛ کویر میشود و بدن را بدون خون تصور کنید؛ میمیرد. ما لااقل به پنج لیتر خون نیاز داریم و قلب، این خونِ سرخ را در سرتاسر بدن میچرخاند تا زنده بمانیم. ولی روزی، جایی و یک وقتی، همین خون، همین مایهی حیات بر زمین ریخته میشود تا بیدار شویم و حرکت کنیم. خونی که در تن میچرخد، بدن را حیات میبخشد و خونی که بر زمین ریخته میشود، دل و دلها را زنده میکند. چشمها را باید شست، گاهی اما نه با آب، که با خون؛ این خون است که چشمها را روشن خواهد کرد.
🔻در عینِ یازدهم، میخواهیم همین سوگ و حماسه، این دو یار همیشگی شیعه در طول تاریخ را روایت کنیم. تعریف کنیم که این خونهای بر زمین ریخته، چطور ما را زنده کرد و به میدان کشاند؛ چطور دستهایمان را به هم دادیم و بغضآلود، سفت و محکم ایستادیم.
📝 از شما نویسندگان و مخاطبان گرامی دعوت میکنیم روایتها، سوژهها، تصاویر و موضوعات مرتبط با موضوع این شماره را برای عین ارسال کنید.
✅ برای توضیحات بیشتر و معیارهای داوری متنها به سند پیوست مراجعه کنید.
📬 ارتباط با مجله، پرسش و ارسال آثار (در قالب word) به @ain_mag
#فراخوان #خون #حماسه #سوگ #ماه_محرم
⭕ آخرین مهلت ارسال آثار: چهارشنبه ۲۳ اردیبهشتماه ۱۴۰۵
📚 نشریه عین
سایت | بله | ایتا | طاقچه
▪️ این ۱۳۳ کلمه، برشی بود از روایتِ « به اندازه یک نخود! » به قلمِ «مائده مرادی» در عینِ نور
📖 این روایت را در شماره جدید نشریه عین میتوانید بخوانید. نور عین در ۱۹۲ صفحه منتشر شده است.
📥 دریافت نسخه کامل نشریه:
🔗 ainmag.ir
📱 مطالعه نسخه الکترونیکی چوبپر در طاقچه بینهایت
📚 نشریه عین
سایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام | طاقچه