امیدواریم بزودی با بشارت گشایش کلی در امر ظهور عامّ سرورمان حضرت ولیالله الاعظم، قلب مبارک آنجناب را پر از سُرور فرمایند که از قِبَل آن، انواع برکات بر اهل دنیا نازل خواهد شد بِمَنِّه و کرمه.
#رهبرمعظمانقلاباسلامی
و در آخر این قسمت با تأسی به رهبر عظیمالشأن شهید، شعار امسال را «اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملی و امنیت ملی» اعلام میدارم.
#رهبرمعظمانقلاباسلامی
بنده از دیرباز در مورد پاکستان میدانستم که کشوری است که مورد علاقه خاص رهبر شهیدمان بود که نمونهاش در بغض گلوی ایشان در خطبههای نماز بخاطر سیل ویرانگری که جان مردم همکیش ما را در آنجا تهدید میکرد ظاهر شد. و بنده هم بدلائل مختلف همیشه همینطور فکر میکردم و از ابراز آن در جلسات مختلف خودداری نمیکردم. در همینجا میخواهم تقاضا کنم که دو کشور برادرمان یعنی افغانستان و پاکستان باید برای رضای الهی و عدم شَقّ عصای مسلمین هم که شده روابط بهتری با هم برقرار سازند و بنده به سهم خود حاضر به اقدامات لازمه هستم.
#رهبرمعظمانقلاباسلامی
همچنین متذکر میشوم حملاتی که در ترکیه و عمان که هر دو با ما روابط مناسبی دارند، علیه بعضی از نقاط این کشورها صورت گرفته به هیچوجه از سوی نیروهای مسلح جمهوری اسلامی و سائر نیروهای جبهه مقاومت نبوده است. این حیلهای است که دشمن صهیونی با استفاده از ترفند پرچم دروغین برای ایجاد تفرقه بین جمهوری اسلامی و همسایگانش صورت میدهد و ممکن است در بعضی کشورهای دیگر هم اتفاق بیفتد.
#رهبرمعظمانقلاباسلامی
سالِ نوتون مبارک باشه
انشاءالله امسال ، سالِ شما باشه . سال رسیدن به هدف هاتون . سال دیدن خوشبختی عزیزاتون . سال اتفاقای خوب . سال دیدن نابودی صهیونیست. سال دیدن ظهور مولامون❤️
چقدر خوبه که امام هم توی همه پیام هاشون ، به ریز ترین جزئیات توجه میکنن . دقیقا مثل پدرشون :)
- 𝐀𝐢𝐲𝐥𝐚 𝐋𝐞𝐧𝐬 -
به او که برانداز بود و منتظرِ بازگشت پهلوی ، گفتم :« زمان فتنهدیماه ، آقای ما ، با نهایت مردانگی
وقتی خبر رفتنش مثل باد سردی از لابهلای درِ نیمهباز دلمان گذشت، انگار تمام چراغهای شهر یکباره خاموش شدند.اون رفت و من ماندم با قلبی که نمیدانست چگونه باید ضربان های بعدی را تحمل کند.
او فقط یک آدم نبود ، شانهای بود که کوهها حسرت استواریاش را میکشیدند. صدایی بود که هر بار بر لب مینشست، طوفانها از هیبتِ آرامشش فرو مینشستند.چشمانی داشت که مهربانی در آنها خانه کرده بود ؛ آنقدر که اگر ظلم، روزی قصد نزدیک شدن داشت، از شرم نگاهش عقب مینشست.
مهربانیاش، مثل نسیمی که از روحت عبور میکند، آدم را بیدلیل آرام میکرد. استقامتش، مثل درختی که هزار بار تبر میبیند و هنوز دست از روییدن برنمیدارد.و ایمانش…ایمانش مثل دریایی بود که اگر به آن نزدیک میشدی، موجهایش تکلیف قلبت را با خوبی روشن میکردند.
چه زود رفت…
نه، رفتن او زود نبود ؛ دنیا برای داشتن چنین انسانهایی همیشه کوچک بوده، کوچکتر از آن که بتواند آنها را برای همیشه نگه دارد.اما دلِ ما همیشه دیر میفهمد.
امشب، جای خالیاش مثل گودالی از تاریکی در وسط جانمان نشست.ای مردِ آرامِ روزهای سخت ، ای نگاهِ روشنِ شبهای گمراه ، ای دستی که زخمی بود اما مهربانی هدیه میکرد ، کاش میدانستی که نبودنت، چگونه خانههای بسیاری را بیپناه کرده.کاش میدیدی که پس از تو، دلها چگونه چون گلدانی ترکخوردهاند که هنوز بوی گل میدهد دیگر توان شکفتن ندارد.
امان از این دلتنگی…
امان از غمی که نه حرف میشود، نه گریه کمش میکند، نه زمان درمانش است.فقط میماند ، میماند تا هر بار که دلمان گرفت، یاد بزرگیاش بیفتد و بفهمیم آدمهایی هستند که نبودنشان آغازِ تنهاییِ یک ملت است.انگار غمِ فراق، هرچه زمان میگذرد، رنگ تازهتری پیدا میکند؛ نه کم میشود، نه میخوابد، فقط شکلش را عوض میکند و در تاریکترین لحظهها از کمین بیرون میآید.
و چه لحظهای بدتر از لحظهی تحویل سال…
وقتی همه چشمبهراه یک لبخندند، یک کلام امن، یک صدای مطمئن که بگوید: «سال نو مبارک… دلهایتان روشن…»اما امسال، درست در همان چند ثانیهای که مرز میان سال کهنه و نوست، دلتنگی مثل موجی یخزده بر سینهام کوبید.سکوتِ آستانهی سال نو، سکوت نبود؛
جای خالی صدایی بود که سالها به آن تکیه کرده بودیم.همان صدا که هر بار میآمد، خستگیِ یک سال بر شانههایمان آب میشد،
صدا که نه…
طنین اطمینانی بود که در دلهایمان جوانه میزد.تحویل سال آمد و گذشت، اما حس کردم چیزی در جهان جا ماند.لحظهها بیآنکه کسی بخواهد، یتیم شدند.سفرهی هفتسین کامل بود اما یک چیز کم داشت؛آرامشی که از نگاه او میریخت و روی جان آدمها مینشست،مثل نسیمی که بر گندمزار میوزد و همه چیز را به زندگی دعوت میکند.دلم آن لحظه فقط یک تصویر میخواست؛
همان مرد آرامِ سالهای سخت را که میان هر طوفان، قامتش خم نمیشد و کلامش مثل چراغی در شبهای سرد، امید را در خانهها روشن میکرد.دلم همان پیام نوروزی را میخواست؛نه برای رسم و نه برای عادت…
برای اینکه حضورش معنای «شروع دوباره» را کامل میکرد . دردآور است دلتنگی برای کسی که حضورش زمان را معنا میداد؛و نبودنش حتی دقیقهشماری لحظهی تحویل سال را به کاری بیطعم تبدیل میکند.انگار امسال، سال کهنه نرفت ، فقط روی زخمِ نبودنش گردی از تقویم پاشیدند تا نشان بدهند زمان میگذرد، اما داغها نه.
همه جا چراغها روشن بود،اما در دلهایمان تاریکی آرام آرام بلند میشد.نورِ آمدنِ سال نو با سایهی نبودنِ او گره خورده بود؛ و این تضاد،
این کشمکش میان «نو شدنِ جهان» و «پیر شدنِ دل»،آنقدر سنگین بود که اشکها بیدعوت روی گونهها جاری میشدند.
میگویند سال نو، امید تازه میآورد ، اما حقیقت این است که امید، گاهی به یک انسان گره میخورد؛ به حضورش، به کلماتش، به نگاهش. و وقتی آن انسان برای همیشه از جهان میرود، سال نو فقط رقمیست که عوض میشود،نه حالی که بهتر گردد.
ای کاش بود…ای کاش یکبار دیگر، حتی برای چند ثانیه، آن صدای آرام را میشنیدیم؛
- #نبشته 📜 | #رهبرشهیدم | #پارتیک
https://eitaa.com/aiylaa
- 𝐀𝐢𝐲𝐥𝐚 𝐋𝐞𝐧𝐬 -
وقتی خبر رفتنش مثل باد سردی از لابهلای درِ نیمهباز دلمان گذشت، انگار تمام چراغهای شهر یکباره خا
صدایی که مثل باران بر خاکِ تشنهی جانها میبارید و ما را به ادامهی راه امیدوار میکرد. اما او نیست ، و ما ماندهایم با سالی که تازه آمده،و غمی که از سالها پیش، تازه مانده است.
بعد از رفتنش، دنیا فقط خالی نشد ، جهان انگار مکث کرد، درست مثل کوهنوردی که در میانهی مسیر، ناگهان میایستد تا نبودنِ همقدمی قدیمی را باور کند.
اما همانجا، میان آن مکثِ تلخ، حقیقتی روشن مثل آفتاب پشت ابر، آرام از دل سیاهی سر بلند کرد:او همیشه از «قله» میگفت…از بلندایی که دیدنش دشوار بود،اما باور کردنش آسان؛
چون وقتی از آینده حرف میزد، چشمهایش جوری میدرخشید که آدم حتی اگر امید را فراموش کرده بود، دوباره یادش میآمد.و حالا…این رسیدن به «قله» مانده،این راهِ نیمهتمام مانده،و ما که در میانهی مسیر ایستادهایم،احساس میکنیم صدایش هنوز از پشتِ باد میرسد؛نه با اندوه،با همان اطمینان آرام و استوار،انگار که بخواهد بگوید:«راه ادامه دارد… شما توانش را دارید… قدم بردارید.»
فراقش سوز دارد،اما عجیب است که همین سوز، ما را زنده نگه میدارد.انگار غمِ او، تبدیل به شلاقی میشود که خستگی را از روی شانهها میتکاند.
دلتنگیاش، به جای اینکه زانوها را خم کند،به قلبها فرمان ایستادگی میدهد.و من فکر میکنم انسانهای بزرگ، برای همین بزرگاند ؛ وقتی میروند، تازه معلوم میشود ستونهایی که نگه داشته بودند، چقدر بلند بوده.
وقتی نبودند، تازه میفهمیم راهی که از آن حرف میزدند،چقدر به ما نزدیک بوده؛مثل قلهای که پشت مه پنهان است و فقط کافیست چند قدم جلوتر برویم تا پیدایش کنیم.او همیشه میگفت قله نزدیک است…با چنان اطمینانی که گویی خودش آن بالا ایستاده و از همانجا با دست، مسیر را نشان میدهد.
حالا که چشمش را نمیبینیم،اما عجیب است که «خطِ راهنمای» نگاهش هنوز باقی مانده؛در حرفهایش،در مهربانیاش،در استواریاش، در آن لبخند آرامی که میگفت سختیها گذراست و رسیدن، سهم کسانی است که دلشان نمیلرزد.
اگرچه او نیست ، اما اندیشهاش مثل پرچمی است که باد نمیتواند از جا بکند.صدایش شاید خاموش شده باشد،اما راهی که نشان داده، روشنتر از پیش بر زمین کشیده شده.
آن روز که رفت، خیال کردیم مسیر تمام شد.اما حقیقت این است که راه، درست از همینجا، از دل این اندوه، از دل همین اشکها، شروع میشود.راهی که مقصدش قلهای است که او برایمان ترسیم کرد؛قلهای که شاید رسیدن به آن سالها طول بکشد،
اما بالاخره روزی فرا میرسد که نسلهای بعد، بر بلندای آن بایستند و بگویند:
«ما ادامه دادیم .
قدمهایی که او آغاز کرد،
هرگز روی زمین نماند.»
و آن روز،نسیم آرامی از فراز کوه خواهد وزید،و شاید ما حس کنیم روح بزرگش،از بلندای همان قله،با لبخندی آرام،به راهی که ادامه دادیم نگاه میکند🖤
- #نبشته 📜 | #رهبرشهیدم | #پارتدوم
https://eitaa.com/aiylaa
- 𝐀𝐢𝐲𝐥𝐚 𝐋𝐞𝐧𝐬 -
صدایی که مثل باران بر خاکِ تشنهی جانها میبارید و ما را به ادامهی راه امیدوار میکرد. اما او نی
دقیقا از همون لحظه ای که ۲۰ دقیقه به سال جدید مونده بود تا همین الان ، فقط اشک مهمون چشمامه . انگار اوناهم فهمیدن به اندازه کافی برای نبودنت گریه نکردم بابا ... :)
سلفیِ ماندگار من و استاد در آخرین لحظات سال ۱۴۰۴ 🤌
پ.ن: اسمش واقعا استاده بچه ها*