- 𝐀𝐢𝐲𝐥𝐚 𝐋𝐞𝐧𝐬 -
- این مردم امام رضا دارن ، امام حسین و کربلا دارن ، این مردم به پرچم روضه وفا دارن ✨ 📍Shahrood | 9
- شهدا ؛ واسطهٔ پیوند آسمان و زمین هستند و جز از طریق آنان راهی برای جلب عنایات خاصهٔ حضرتِ حق وجود ندارد 🤍
- شهید آوینی
- مزار شهید ستار یکه زارع و شهید گمنام
📍Qom uni
📸 Redmi note 8 pro
@aiylaa
- 𝐀𝐢𝐲𝐥𝐚 𝐋𝐞𝐧𝐬 -
سرگردان تر از مسافری راه گم کرده در کویر زندگی ام بودم . کاش دنیا یک روز مرخصی برایم در نظر میگرفت.
از نظر من نفرت همون ترس بزک شدست. فقط سرخاب سفیداب به صورتش مالیدیم و داریم خودمونو گول میزنیم. ترس هم که تکلیفش معلومه . باید جفت پا پرید وسطش . باید حسش کرد .
- چایت را من شیرین میکنم | زهرا بلند دوست
- aiylaa | جم -Mehraad Jam - Parvaz (1).mp3
زمان:
حجم:
10.6M
من کلِ مسیری که از میدون ولایت تا میدون الغدیره تو ماشین ساکتم تاااا دقیقا رو پل سردار سلیمانی برسم به این تیکهش ( 00:57 ) و بگم :
توووو دلتتتتت پرواااااااززز میخواستتت بدونننِ مننننننن
برگردددد بیاااااا عشقمممممم ، برگردددد به جووووووونِ منننننن
کلا نقطه اوج همه آهنگا رو این پل میچسبه
نتیجه کمپین های نه به اعـ.دامی که در گذشته برپا کردید ، شد جون گرفتنِ وحوشِ کودتای دیماهِ 1404 که داییحسین و شهید نصرتی و خیلی های دیگه رو از ما گرفت . . .
هرچند وقتی مفهومِ محاربه بین مردم ، رنگ ببازه ، نتیجه ای بهتر از این بهوجود نمیاد ...
- 𝐀𝐢𝐲𝐥𝐚 𝐋𝐞𝐧𝐬 -
نتیجه کمپین های نه به اعـ.دامی که در گذشته برپا کردید ، شد جون گرفتنِ وحوشِ کودتای دیماهِ 1404 که
اینم یادتون باشه ، فتنه داخلی ، مقدمه جنگ خارجیه .
که همتون با گوشت و پوست و استخون درکش کردید اخیرا ...
- 𝐀𝐢𝐲𝐥𝐚 𝐋𝐞𝐧𝐬 -
- اولین ماه رمضونِ بدونِ دایی حسین :))))🖤(اول شما ببینین بعد پیج) #موبایلگرافی #شهیدحسینحمامیان ht
سر این ادیت نزدیک بود بمیرم انقد حالم بد بود ... هی حواسمو میدادم به ادیت زدن ، همون لحظه ستوده میگف :
«نمیدم پیرهن تو مال منه / واسه داداشمه اموال منه»
اشک چشمامو پاک میکردم ، فونتو انتخاب میکردم ، متن جدیدو مینوشتم ، دوباره ستوده میگفت :
«تورو از شلوغی بیرون بکشه»
ایندفه اشکمو با اون یکی دستم پاک میکردم ، متن هارو دقیق چک میکردم که سر ضرب باشن . دوباره صدای ستوده رو میشنیدم که میگفت :
«نیزه از این تن بی جون بکشه»
یاد کاپشن خونی و چاقو خوردهٔ دایی میوفتادم و روایت هایی که دوستاش از لحظه شهادتش میگفتن ، گوشیو میذاشتم کنار ؛ یه دل سیر گریه میکردم ، دوباره برمیداشتم که ادامه بدم یهو ستوده تیر خلاصو میزد :
«بغل جسمت ساز و آوازه / نگران کشته شدی که چشات بازه»
بالا سرت هلهله میکردن دایی :)
خوشحال بودن از کارشون :)
دایی اونا که شمارو نمیشناختن :)