eitaa logo
عاکف سلیمانی
6هزار دنبال‌کننده
65 عکس
12 ویدیو
12 فایل
تنها کانال شخصی عاکف سلیمانی عاکف یعنی عبادت کننده، مُعْتَکِف، گوشه نشین مخاطب عزیز، بنده کاره‌ای نیستم و فقط یک بسیجی ساده‌ام. دوستانم شهید گمنامند نام من شد بسیجی فعال
مشاهده در ایتا
دانلود
با کشتن تو همه چیز تمام نشد؛ تو فقط یک نفر نبودی! تو یک تفکری! تو یک راهی! بودی، هستی، و ادامه خواهی داشت... ترور نافرجام بود، چرا که: ملت ما بیدارتر شد @akef_soleimany @akef_soleimany @akef_soleimany
سلام هر صفحه‌ای تحت عنوان نام بنده از سایت و وبلاگ و صفحه اینستاگرام و توییتر و تلگرام و سروش و بله و... باشد جعلی است و بنده رضایت ندارم. تنها فضایی که به آن دسترسی دارم، همین کانال شخصی‌ام است و تنها راه ارتباطی با بنده هم، ادمین خیمه‌گاه ولایت است. ولاغیر. @akef_soleimany
عاکف سلیمانی
#قسمت_سوم علیرغم میل باطنی‌ام پذیرفتم که محمدعلی اول وارد شود. جان نیروها همیشه برایم مهم بود. بخصو
باقر هردوتا دستانش را به روی سینه اش گذاشت و خودم شنیدم که گفت «السلام علیک یا علی بن ابی طالب. علی جانم. سنه قربان.» ناگهان سرش را کمی به سینه ام محکم فشار داد و همانطور که چشمانش به انتهای کوچه‌ای که دختر فریب خورده جنبش زن زندگی آزادی را ربوده بودند دوخته شده بود، آسمانی شد. من ماندم و بغض هایم. من ماندم و حسرت رفقایی که پر کشیدند. بیسیم زدم به ستاد، گفتم: «وضعیت، یاحسین شهید.» باقر را لحظاتی بعد با آمبولانس بردند. با یکی از نیروها برگشتم سمت ستاد و بازجویی از آن دختری که به بهانه زن زندگی آزادی آمده بود کف خیابان، ولی همان مردان هرزه ای که از این جریان و جنبش فواحش حمایت میکردند، هدفشان در شبی تاریک و کوچه ای خلوت این بود که به او تجاوز کنند. اما باقر و محمدعلی فدا شدند تا حتی دست نامحرم به زنان فریب خورده جنبش زن زندگی آزادی نرسد. وَ چه باقرها و محمدعلی‌ها در سوریه و عراق و لبنان فدا شدند تا دشمن با داعشی‌ها وارد کشور نشود، تا همه از شل حجاب و باحجاب در کنار هم در اوج آرامش زندگی کنند. یاعلی نوکر ملت ایران ✅کپی و هرگونه استفاده از این مطلب فقط با ذکر منبع و لینک کانال شخصی بنده(عاکف سلیمانی) مجاز است ✅ https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany @akef_soleimany @akef_soleimany
مواظب نفوذ در بین سربازها باشید. دشمن بدنبال درگیری قومیتی بین سربازان شیعه و سنی است که در یک پادگان هستند، تا به روی هم اسلحه بکشند. آنوقت دیگر نمی‌توان آن حادثه شوم را جمع کرد. قطعا تبعات بدی خواهد داشت. 🔗 https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7
روز پدر را و روز مرد را به مادرانی که در نبود همسر شهیدشان، مردانه و پدرانه فرزندانی را تربیت کردند که به درد اسلام و مردم و انقلاب بخورند، تبریک میگویم. یاعلی مدد حیدر @akef_soleimany
23.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سر زینب به سلامت سر نوکر به درک... قطعا نخواهیم گذاشت در تاریخ بار دیگر بنویسند ناموس امیرالمؤمنین به اسارت رفت... https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany
امشب مشغول خواندن گزارشی درمورد شهید حاج رضوان بودم که افسر امنیتی CIA که مدت های زیادی به دنبال ردی از او بود، میگوید: اوایل حتی مطمئن نبودیم حاج رضوان اصلاً وجود خارجی داشته باشد و تا آن زمان هرگز چنین اسمی به هیچ عنوان به گوشمان نخورده بود. بنابراین تصمیم گرفتیم این اسم را از اداره پلیس لبنان استعلام بگیریم. در کمال تعجب گفتند پرونده‌ای به این نام دارند. اسنادی که به افسر CIA ارائه میشود، درخواست گذرنامه که یک عکس سیاه و سفید هم به آن پیوست داشت، بود. پلیس نسخه‌ای از اسناد و عکس را برای افسر سیا فکس میکند که افسر سیا می‌بیند تصویر کیفیت ندارد. افسر سیا میگوید در همان تصویر بی کیفیت جوانی قوی و قد بلند با ریشی اصلاح شده و مرتب از درون آن به ما زل زده بود. پلیس به افسر سیا که در پوشش خاصی به اداره پلیس لبنان وصل شده بود میگوید اگر یک نفر را بفرستند از تصویر اصلی میتوانند عکس بگیرند. مامور سرویس CIA میگوید با این وجود وقتی که یکی از افراد ما با دوربین به اداره پلیس مراجعه کرد افسرها با چهره‌ای که از شرمندگی قرمز شده بود به او گفتند پس از تماس، هم درخواست گذرنامه و هم عکس حاج رضوان ناپدید شدند! اینکه اشتباهشان را به رویشان بیاوریم دیگر فایده‌ای نداشت تنها نتیجه‌ای که می‌توانستیم بگیریم این بود که حاج رضوان درون اداره پلیس جاسوس دارد؛ جاسوسی که همانقدر خوب کار گذاشته شده بود که از علاقه ما با خبر شود و همان قدر جسارت داشت که درخواست نامه و عکس حاج رضوان را به سرقت ببرد. به عقیده بنده حاج رضوان با یک تیر دو نشان زد. عامل او، اسناد را به سرقت برد تا رضوان شناخته نشود. و مورد بعدی اینکه چهره فرستاده و شاید هم مامور سیا در اداره پلیس شناسایی شد و به روئیت حاج رضوان رسید.
بسم الله الرحمن الرحیم قسمت اول پس از مدت‌ها کار در اطلاعات بسیج و گشت‌های شبانه و عملیات‌های مهم بسیج به پیشنهاد حاج کاظم وارد دستگاه امنیتی و اطلاعاتی شدم. مراحل گزینشم طی شد و مانند همه با یک روند معمولی و سخت‌گیری خاصی وارد تشکیلات شدم. به دلیل هوش و شجاعت و عدم ترس از چیزی و آشنایی‌ام با امور اطلاعاتی و امنیتی و آموزش‌هایی که دیده بودم، از همان بدو ورود با هدایت وحمایت‌های حاج کاظم، بخشی از پرونده‌های مهم امنیتی به من واگذار میشد. نمی‌خواهم از خودم تعریف کنم، اما همیشه حاج کاظم و زیر مجموعه‌ی او درموردم می‌گفتند، عاکف یک حسن باقری در سیستم امنیتی کشور است و به اندازه یک آدم اطلاعاتی و امنیتی 40 ساله می‌فهمد. کِیسی که میخواهم شرح آن را تقدیم‌تان کنم، در آن زمان مستقیما زیر نظر حاج کاظم بود و من هم یکی از عوامل هدایت و عملیات آن پرونده بودم. 29 اسفند سال1381بود که قرار شد با مادرم و خانواده‌ام برای تعطیلات عید نوروز به مشهد برویم تا انتهای سال و ابتدای سال جدید را در ملجاء شریف امام رضا علیه‌السلام شروع کنیم. حوالی اذان صبح بود که کارم را در اداره تمام کردم و از اداره با موتور شخصی حرکت کردم به سمت خانه. 20 دقیقه از اذان صبح گذشته بود که رسیدم خانه، فورا وضو گرفتم و نمازم را خواندم. بعد از آن مشغول جمع کردن وسائلم شدم و ساکم را خیلی زود آماده کردم. حوالی 6 صبح بود که تقریبا یکساعتی را خوابیدم؛ تا اینکه با صدای تلفن بیدار شدم. مادرم تلفن را جواب داده بود و نمیدانستم چه کسی پشت خط قرار داشت و فقط این را می‌شنیدم«بله چشم. الان بیدارشون میکنم. منتظر باشید جناب!». چشم‌هایم را نازک کردم و دیدم مادرم دارد سراسیمه به سمتم می‌آید.آنقدر خسته بودم که چشم‌هایم از بی خوابی عین یک آدم مست نیمه باز بود. مادرم رسید بالای سرم، چشم‌هایم ناخودآگاه بسته شد. چندبار با دست به بازوهایم زد و صدایم کرد: _محسن. محسن جان مادر... با شمام.. بلند شو پسرم. +حاج خانم بزار بخوابم. الان زوده بریم سمت ترمینال. ساعت 10 بلیط داریم. _بلند شو مادر. ترمینال چیه؟ ادارتونه. یکی پشت خطه. عین برق گرفته‌ها از روی تشک بلند شدم و گفتم: +چی شده حاج خانم؟ _بلند شو برو ببین چیکارت دارن. یکی زنگ زده و گفته از اداره‌ست، باهات کار داره. +ساعت چنده؟ _7:10 دقیقه. چشم‌هایم را مالیدم و سر و صورتم را خاراندم. رفتم سمت تلفن: +بله. بفرمایید _سلام آقای سلیمانی +سلام. شما؟ _سبحان هستم. از دفتر حاج کاظم. باید فورا بیایید اداره. حاجی با شما کار دارن. بدون اینکه چیزی بگویم تماس را قطع کردم. اعصابم به هم ریخت که دم رفتن به سفر، حتما کاری پیش آمده. القصه، فورا لباسم را پوشیدم و به مادرم گفتم: اگر نیومدم، شما و خواهرام و خاله‌ها برید سفرتون و. منتظر من نمونید. ممکنه من نیام. در چهره مادرم نگرانی دیدم. برای اینکه دلم گیر نباشد، برنگشتم و نگاهش نکردم. فوری رفتم موتورم را از پارکینگ گرفتم و رفتم داخل کوچه و روشن کردم و گازش را گرفتم رفتم سمت اداره. باد سردی می‌وزید و صورتم یخ زده بود. در راه به این فکر میکردم که باز معلوم نیست چه اتفاقی پیش آمده که باید برگردم اداره. در ذهنم تمام چیزهایی که باید و نباید به آن فکر میکردم را مرور کردم... وقتی رسیدم اداره، باعجله رفتم دفتر حاج کاظم. بدون اینکه سلام کنم به سبحان گفتم: +هماهنگ کن با حاجی. بگو رسیدم. _بشین تا حاجی بیاد. +مگه نیست؟ _نه. +توی ادارست؟ _ظاهرا. +برای من ادا در نیار موقع جواب دادن سبحان. یک کلام بگو هست یا نیست... _آقای برادر، درسته خیلی به حاجی نزدیکی، ولی نمیتونم همه چیز و بهت توضیح بدم. کمی نگاهش کردم و فهمید که دارد حوصله‌ام سر میرود، خودش بلند شد رفت یک لیوان چای آورد تا بیخیال بحث کردن شوم. چای را که خوردم گفتم: +موضوع چیه؟ برای چی زنگ زدی گفتی بیام اداره وقتی نمیدونی حاجی کجاست؟ _خبر نداری؟ +از چی؟ _آمریکا به عراق حمله کرد. لیوان چای را گذاشتم و اولین چیزی که یادم آمد، سفرهای قاچاقی‌ام با دوستانم به کربلا بود. گفتم: کی حمله کرد؟ _ساعت 5:34 به وقت بغداد، و ساعت 6:4 دقیقه صبح به وقت تهران. بلند شدم رفتم سمت میز کارش و به سبحان گفتم: +میخوام زنگ بزنم خونه، با کدوم یکی از این تلفن‌ها که روی میزت هست زنگ بزنم؟ اشاره‌ای به تلفن سبز رنگی که روی میزش قرار داشت کرد. فورا با آن به خانه‌مان زنگ زدم و به مادرم اطلاع دادم که نمی‌توانم در این سفر همراهی‌شان کنم. چون میدانستم وقتی مرخصی داشتم و قرار بود به سفر بروم، اما تماس میگیرند و میگویند باید بروم اداره، با توجه به اتفاقی که افتاده است، قطعا ماموریتی مهم قرار است بردوشم گذاشته شود. ✍کپی با ذکر نام و درج لینک و آدرس کانال فقط مجاز است. https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany
عاکف سلیمانی
✍قسمت چهارم میثم گفت: البته اگر در طول تمام این سال‌ها بعثی‌ها چیزی به آمریکایی‌ها نداده باشن. حبی
جدی شدم و در گوشه خیابان که ایستاده بودیم، اطرافم را نگاهی انداختم و به یاسر گفتم: +میخوایم علیه دستگاه اطلاعاتی صدام، عملیات کنیم. آب دهانش را قورت داد و کمی خودش را خارید و گفت: _حالیت میشه چی میخوای ازمن؟ ناگهان در همین حین صدای تیراندازی شنیدیم و من هم معطل نکردم، دست یاسر را کشیدم و با خودم به پشت قهوه‌خانه بردم. در دلم توسلی به حضرت زهرا کردم، تا مبادا گیر دشمن بیفتیم. بگذارید فضای عراق در آن زمان را برایتان کمی شرح دهم؛ اینکه وضعیت در عراق به هم ریخته بود و هرکسی هرکاری میخواست انجام میداد، دروغ نبود؛ و از اینکه گفتم خر تو خر بود، اغراق نکردم و کاملا درست بود. مثلا، باقی مانده‌های رژیم صدام علیه آمریکایی‌ها عملیات می‌کردند، مردم علیه باقی مانده‌های رژِم صدام و آمریکایی‌ها. یک فضایی که کاملا از همه‌ی جهت‌ها ملتهب بود. ✍کپی با ذکر نام و درج لینک و آدرس کانال فقط مجاز است. https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany
در کمتر از ۱۰ ساعت افکار عمومی را مدیریت کرد. فرماندهان را در یک جای امن به حضور طلبید و آن‌ها را برای فرماندهی میدان آماده کرد و نقشه راه را نشان آنها داد و اسراییل را در جنگ ۱۲ روزه‌ی امنیتی و نظامی و اطلاعاتی شکست داد. در همان ساعات ابتدایی، رهبر انقلاب با آرامش و اشراف اطلاعاتی بی‌نظیر، خطوط تماس را با مراکز فرماندهی در داخل و خارج «محور مقاومت» فعال و فعال‌تر کرد و اطمینان یافت که هیچ خللی در زنجیره ارتباطی و سیکل تصمیم‌گیری وجود ندارد. او با تسلط بر چارچوب‌های جنگ ترکیبی و روانی، موج رسانه‌ای دشمن را پیش‌بینی و خنثی ساخت، در حالی که طراحان عملیات ویژه‌ی آن روزها، ‌هر لحظه منتظر اشاره‌ای از جانب او بودند. در جلسات فوق‌محرمانه، نقشه عملیات‌های زمین، سایبری و جنگ روانی بر اساس داده‌های اطلاعاتی دقیق طراحی شد. رهبر ایران علاوه بر مدیریت صحنه نبرد نظامی، میدان رسانه و افکار عمومی را هوشمندانه در اختیار گرفت. قدرت نفوذ کلمه و تدبیر او باعث شد نه تنها فرماندهان میدان، بلکه افسران اطلاعاتی و امنیتی، با اطمینان کامل و روحیه‌ای مضاعف پای در میدان بگذارند. در کمتر از یک روز، مراکز حساس اسرائیل هدف نقشه‌های دقیق سایبری، جنگ اطلاعاتی و موج تخریب روانی قرار گرفت. دشمن در بی‌خبری و سردرگمی، دست به تصمیمات اشتباه زد و ابتکار را از دست داد. تحلیل‌گران غربی اذعان کردند که این نبرد، صرفاً یک پیروزی تاکتیکی نبود، بلکه ضربه‌ای راهبردی بر پیکر امنیتی رژیم صهیونیستی وارد کرد؛ ضربه‌ای که به لطف رهبری مقتدر، اندیشه راهبردی و توان مهندسی عملیات امنیتی ایران وارد آمد. در پایان، رهبر ایران نشان داد مرکز ثقل راهبری در بحران، کسی است که نه‌تنها بر ابزارهای قدرت، بلکه بر ایمان و قلب و ذهن نیروهایش، با عزمی الهی نیز فرمانروایی می‌کند.
عملیات امنیتی هجوم خاموش در شب در تاریکی شب، سکوت سنگینی بر ساختمان قدیمی کنار جاده مرزی حاکم بود. حاج کاظم در ستاد«تهران» و من در اداره کل سیستان و بلوچستان با سیدمهدی که آن زمان رییس ... بود در داخل دفترش مستقر بودیم و همه چیز را از طریق یک خط امن با حاج کاظم چک می‌کردیم. پس از روزها شنود و رهگیری‌های فنی و اطلاعاتی و سایبری، محل نشست هسته‌ای از عوامل نفوذی دشمن را شناسایی کرده بودیم. همه چیز طبق برنامه پیش می‌رفت تا اینکه ساعت نزدیک سه نیمه‌شب شد؛ زمانی که پیام رمزشکسته دشمن حاکی از شروع عملیات تخریبی بود. اعضای تیم به دو گروه تقسیم شدند. علیرغم مخالفت حاج کاظم نسبت به درخواست من و سید، موافقت کرد من و سیدمهدی هم در عملیات حضور داشته باشیم. دلیل مخالفت حاج کاظم این بود که هیچ وقت نباید یک افسر امنیتی در نوک عملیات دستگیری حضور داشته باشد و این کار وظیفه و تخصص بچه‌های عملیاتی است. پس از موافقت حاج کاظم، من و سید هرکدام به دو گروه تقسیم شدیم. من ۶ نفر گروه اول و سیدمهدی و ۶ نفر دیگر گروه دوم. وارد حیاط شدیم، سیدمهدی و تیمش راه‌های فرار را بستند و من و تیمم با اسلحه و تجهیزات ضدشوک و جلیقه‌های ضدگلوله و...، آماده ورود به ساختمان شدیم. سجاد، کارشناس عملیات فنی، در حال رصد سیگنال‌های ارتباطی لحظه‌ای بود تا مطمئن شود دشمن، گروه پشتیبان ندارد. با دادن سیگنال ورود، من و تیمم به سرعت از در پشتی وارد سالن اصلی شدیم. چهار نفر از عناصر دشمن پشت میز عملیات، غافلگیر شدند. در همین لحظه یکی از آن‌ها دست به جیب برد تا پیام هشدار را ارسال کند، اما سجاد با سرعت عمل، دستگاه ایجاد پارازیت را روشن کرد و ارتباط قطع شد. درگیری کوتاه اما شدید بود. یکی از عوامل دشمن با چاقو به سوی یکی از نیروهای اطلاعاتی ما حمله کرد و همان لحظه قبرم و حاج کاظم باهم آمد جلوی چشمانم؛ اما با تعلیمات رزمی، مأمور تیر خلاص را به قلب عامل دشمن شلیک کرد و او را زمین‌گیر کرد. نفر دوم قصد شلیک داشت اما دستگاه شوکر الکترونیکی به سرعت او را بی‌حرکت کرد. نفرات سوم و چهارم در شرایط احاطه، تسلیم نیروها شدند. بعد از کنترل فضا، تیم به جست‌وجوی ساختمان پرداخت و موفق شد مدارک رمزنگاری شده، نقشه‌های محل انفجار و همچنین ابزارهای ارتباطی اضطراری گروه را کشف کند. عوامل دستگیرشده به سرعت به مرکز بازجویی منتقل شدند، جایی که رمز دوم ارتباطی دشمن نیز طی چند ساعت توسط تیم رمزگشا استخراج شد و راه‌های نفوذ دیگر شناسایی شد. این عملیات فراتر از یک دستگیری ساده بود؛ تلفیقی از تخصص فنی، شجاعت عملیاتی و همکاری تیمی. اگرچه دشمن تلاش کرد با خشونت یا تخریب شواهد، مأموریتش را حفظ کند، اما هوشمندی و اقتدار نیروهای اطلاعاتی، هرگونه تلاش را بی‌اثر کرد. این تجربه ثابت کرد که پیروزی در نبردهای امنیتی به‌ویژه در بازی اطلاعات، وابسته به تمرکز، آمادگی، و هماهنگی عملیاتی است. حتی یک اشتباه کوچک از جانب دشمن، تمام نقشه‌هایش را نقش بر آب کرد.
به زودی... از تل‌آویو تا سوریه و از سوریه تا عراق و از عراق تا تهران... به زودی مستند داستانی امنیتی فصل پنجم عاکف سلیمانی، ان‌شاءالله منتشر خواهد شد👇 https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany