eitaa logo
عاکف سلیمانی
6هزار دنبال‌کننده
65 عکس
12 ویدیو
12 فایل
تنها کانال شخصی عاکف سلیمانی عاکف یعنی عبادت کننده، مُعْتَکِف، گوشه نشین مخاطب عزیز، بنده کاره‌ای نیستم و فقط یک بسیجی ساده‌ام. دوستانم شهید گمنامند نام من شد بسیجی فعال
مشاهده در ایتا
دانلود
عاکف سلیمانی
#قسمت_پنجاه_و_هفت من و خانوم میرزامحمدی رفتیم بیرون. سوار ماشینی که دراختیارم گذاشته بودن شدم و خا
گفتم: +نه. حماقت کردی. تو باید همون چند روز اول به حفاظت میگفتی. نه اینکه چندماه بگذره و علاقه ایجاد بشه و اونوقت من بزنم مچت و بگیرم و ما قبلشم حفاظت بفهمه. این اسمش چیه؟ با تو هستم. اسمش چیه؟ _آقا من تسلیمم. هر چی شما بگی درسته. میخوای استعفا بدم برم گم‌شَم؟ +پاشو از اتاق من گورت و گم کن برو بیرون. بلند شدم و با عصبانیت رفتم اثر انگشت زدم و در باز شد، رفتم یه طرف دیگه ایستادم تا عاصف بره بیرون و قیافه‌ش و نبینم... وقتی که داشت میرفت بیرون بهش گفتم: +وایسا ببینم. _جانم حاجی، درخدمتم. +کتاب بیشعوری خاویرکرمنت و یه نگاه بندازی بد نیست. چیزی نگفت و سری تکون داد و رفت بیرون. رفتم نشستم پشت میز کارم. اعصابم خیلی به هم ریخته بود. از رفتار خودم با عاصف ناراحت بودم که چرا انقدر باهاش بد رفتار کردم. عاصف متوجه ماجرا شده بود و خودش و زود نجات داد اما حفاظت این چیزا سرش نمیشد. منم حق نداشتم انقدر تحقیرش کنم. اون شب گزارش اتفاقات و نوشتم و بعدش رفتم خونه مادرم. تا برسم و بخوابم شد حوالی ساعت 2 و نیم صبح. وقتی رسیدم، دیگه توی اتاقم نرفتم و روی کاناپه خوابیدم تا اینکه برای نماز صبح مادرم بیدارم کرد. بعد از نماز زنگ زدم راننده بیاد دنبالم، منتهی بهش گفتم قبل از اینکه بیاد، بره سر راه یه دیگ کله پاچه از کله پزی حاج گودرز بگیره و بیاره تا راننده و من و مادرم بشینیم سه تایی بخوریم. راننده رفت گرفت و اومد با مادرم نشستیم سه تایی صبحونه کله پاچه خوردیم. ساعت حدود شش صبح بود که هوا داشت کم کم روشن میشد. دستای مادرم و بوسیدم و با راننده رفتیم به سمت اداره. بعد از اینکه از گیت رد شدم، مستقیم رفتم دفترم و گزارشی که شب قبلش نوشته بودم، بررسی مجدد کردم و بردم دفتر حاج آقا سیف. بعد از سلام و احوالپرسی نشست گزارش و تحلیل و بررسی‌هارو خوند. گفت: _خب ! میشنوم. حرف بزن عاکف خان. +راستش حاج آقا، من نگران جان عاصف هستم. از طرفی هنوز نتونستیم به سرنخ هایی که مورد نیازمون هست تا بفهمیم این خانوم از کدوم سرویس حمایت میشه پی ببریم. بچه‌های حزب الله اطلاعاتی رو دراختیارمون گذاشتن مبنی براینکه آناهیتا نعمت زاده توسط رژیم صهیونیستی آموزش‌های مهمی دیده و اسنادش موجوده. از طرفی نتونستیم به اطلاعات قابل توجهی که مدنظر خودمونه دست پیدا کنیم تا بدونیم آیا با یک شبکه طرفیم یا با یک شخص وابسته به اسرائیل. _خب، این چیزایی که داری میگی درسته اما پیشنهاد و برنامه‌ت چیه؟ +راستش این زن خیلی مُبهمه. ازش نمیشه چیزی کشید بیرون. خیلی حرفه‌ای هست. نه با کسی تماس داره، نه تلفن مشکوکی بهش میشه. از طرفی فقط به یک گزینه برخورد کردیم که مرد هست و بچه‌ها تهش و در آوردن به چیزی که مشکوک و امنیتی باشه نرسیدن. ولی خیلی جاها حضور مشکوک داره. یعنی نمیتونه حضورش اتفاقی باشه. از همه مهمتر اینکه یه هویی غیب میشه. _خب، ادامه بده. +بچه ها چندوقته تموم خطاش و رفت و آمداش و زیر نظر دارن. هم خودش و هم خانومش و، اما به موارد مشکوکی درمورد این مرد برنخوردن. _چندبار با این خانومی که به عاصف نزدیک شده دیدار داشته؟ +یکبار. _بعدش؟ +به هیچ عنوان ارتباطی نداشتن. حاج آقا سیف به فکر فرو رفت. لحظاتی به سکوت گذشت و گفت: _به نظرم اون مرد و همچنان زیر نظر داشته باشید. بی دلیل نمیتونه با گزینه اصلی پرونده ما ارتباط گرفته باشه. +چشم. _مطلب بعدی اینکه وضعیت آقا سیدعاصف عبدالزهراء چطور هست؟ +الحمدلله خوبه و داره مثل قبل به کارش ادامه میده. _مشکلی وجود نداره؟ +نه خداروشکر. _در عجبم آدم حرفه‌ای مثل این چرا یه هویی همه چیز و وا میده. +پیشنهادتون چیه؟ _بوی خوبی به مشامم نمیرسه. چون همزمان درگیر چندتا پرونده مهم دیگه هستیم. احساس میکنم بی ارتباط به این پرونده‌ای که به عهده شما هست نباشه. من که انگار برق سه فاز بهم وصل شد، چشمام گرد شد گفتم: +بی ارتباط با این پرونده؟ _بله. +ببخشید آقا اگر ممکنه میشه بیشتر توضیح بدید؟ _زمان بده. تو فعلا خودت و درگیر پرونده‌های دیگه نکن. تموم فکر و ذکرت باشه روی همین پرونده. من فشار حفا رو از روی پرونده و شخص عاصف کم کردم. الحمدلله عاصف خودش و نباخت. +چشم. من ممنونم که فشار و از روی این پرونده کم کردید. _آقای سلیمانی، تا به حال چندتا پرونده مشابه این پرونده‌ای که الان دستته رو جمع و جور کردی؟ لحظاتی فکر کردم، لبخندی زدم گفتم: +راستش آقا نمیدونم. ولی کم نبوده. چه اون زمانی که در بعضی پرونده‌ها فقط کارشناس بودم، چه الآن که در قسمت واحد معاونت اطلاعات و عملیات ضدنفوذ«ضدجاسوسی» و ضد تروریسم دارم نوکری مردم و میکنم. _پس باید به اندازه کافی تجربه داشته باشی. +بله. درس پس میدم خدمتتون. اما میشه بفرمایید چی شده که این طور میپرسید؟