eitaa logo
⛅ امام زمان (عج) 🇮🇷
3.3هزار دنبال‌کننده
11.8هزار عکس
18.8هزار ویدیو
484 فایل
اقا جانم از خدا میخواهیم پرده های جهل و غفلت از دیدگان ما کنار رود تا جمال دلربای شما را بنگریم 🌥اللهم عجل لولیک الفرج تعجیل در ظهور اقا #صلوات ⚘ 🌟حتما به کانال کودک مهدوی سر بزنید: @montazer_koocholo تبادل: @tabadolmahdavi
مشاهده در ایتا
دانلود
بزرگی را گفتند تو برای تربیت فرزندانت چه می کنی؟ گفت هیچ کار... گفتند: مگر میشود؟ پس چرا فرزندان تو چنین خوبند؟ گفت:من در تربیت خود کوشیدم تا الگوی خوبی برای آنان باشم... https://eitaa.com/akharin_khorshid313
📌 دوازدهم غایب است... 🌙 به خانه بر‌می‌گشت. هوا تاریک شده بود. قدم‌زنان وارد کوچه شد. چشمش به چراغانی سر‌در خانه‌ها افتاد. نگاهی به اطراف کرد. چیزی متوجه نشد. آنقدر خسته بود که حوصلهٔ فکر‌کردن نداشت. وارد خانه شد. کفش‌هایش را کنار گذاشت و با زدن کلید برق، وسایلش را روی میز انداخت. به طرف آشپزخانه رفت. با افسوس نگاهی به یخچال خالی کرد و بی‌رمق وارد اتاقش شد. خود را روی تخت انداخت. 📊 از فرط گرسنگی دلش پیچ و تاب می‌خورد، اما دیگر پولی برایش نمانده بود و به واریز حقوقش هم چند‌روزی مانده بود. چشمانش را بست و همان‌طور با لباس‌های کاری که به تن داشت، سعی کرد بخوابد. بالاخره خوابش برد. اما زمانی نگذشته بود که با صدای زنگ در بیدار شد. به سختی از جا برخاست و مانتو و روسری‌اش را درست کرد و به طرف در رفت. - بله؟ در باز شد و چشمش با دیدن ظرف نذری و شیرینی که کنارش بود برق افتاد و با تته‌پته گفت: سلام، خیلی ممنون… 🍔 خانمِ چادریِ مقابلش لبخندی زد و با مهربانی گفت: سلام دخترم. بفرمایید. باید از آقا تشکر کنی. ظرف را گرفت و بدون فکر در را بست! آنقدر هول شد که نفهمید منظور او از آقا چه کسی بود! شروع به خوردن کرد و از پنجره آشپزخانه به آسمان تاریک چشم دوخت و زیر لب «الهی‌شکر» گفت. دوباره سعی کرد بخوابد. این بار زود خوابش برد. ⭐ نیمه‌های شب، شگفت‌زده از خواب بیدار شد. ناخوداگاه زیر لب زمزمه می‌کرد: «خدا تو را با ما محشور کند… خدا تو را با ما محشور کند...» صدای چه کسی بود؟ خواب بود یا بیدار؟ سراسیمه بلند شد و به‌سمت پنجره مشرف به کوچه رفت. شتاب‌زده پرده را کنار زد. نگاهش به پرچمی‌ زیبا میخکوب شد. با خط نستعلیق نوشته بود: «یا جواد الائمه ادرکنی» - امشب… امشب میلاد امام جواد بود؟! اتفاق امروز ناگهان در ذهنش مرور شد: پیرزنی ناتوان را با ته‌مانده پولش به خانه‌ رسانده و خودش پیاده، تمام راه را تا خانه طی کرده بود… ❤ اشک از چشمانش سرازیر شد… وقتی به یاد آورد که آن زن چادری همسایه چه گفته بود: باید از آقا تشکر کنی… وضو گرفت و بر سر سجاده نشست. بی‌اختیار یاد شعری که از کودکی آموخته بود افتاد: دوازدهم غایب است، زنده ولی حاضر است… با خودش فکر کرد، امامی که شهید شده این‌گونه هوای بچه‌شیعه‌ها را دارد، پس امامی که حیّ و حاضر است، چقدر حواسش به ما هست! دوباره یاد شعر افتاد: مهدی صاحب زمان اوست خدا را نشان ظهور کند زمانی روشن کند جهانی 📖 ؛ ویژه ولادت علیه‌السلام 🌿کانال لینک عضویت: 👇 https://eitaa.com/akharin_khorshid313
؟!  1⃣ قسمت اول 📆 سلام جان برادر! امیدوارم توی این روزهای پاییزی حال دلت خوب باشه. کلّی با خودم کلنجار رفتم بنویسم یا نه. دل به دریا می‌زنمو واسه خودم می‌نویسم. یه جور مشق‌کردن واسه کلاس انتظار... همه‌چی از آخرین روز ماه صفر شروع شد. روز  آخری، حس عجیبی داشتم. یه جور دلتنگی واسه پیرهن مشکیم که بهش خو کردم و دلم نمیاد ازش دل بکنم و بازم چشم بدوزم به تقویم و محرم سال دیگه و مدام چرتکه بندازمو مدام با خودم بگم: سال بعد هستم یا نه… 🛵 با یکی از بچه‌های هیأت از مسجد بیرون اومدم. دمِ در نمی‌دونم چی شد. حرفامون تازه گل انداخت، از هر دری حرف زدیم که خواسته یا ناخواسته، بحث کشیده شد به اون سوال، سوالی که موقع خداحافظی، در حالی که سوئیچ موتور رو روشن کرده بودم، زمین‌گیرم کرد!  نمی‌دونم چی شد، حرفمون به اینجا کشید که شهدا مگه زن و بچه نداشتن، مگه زندگی نداشتن، پس چی شد راحت از همه چی گذشتن و سبکبال رفتن؟! 🚘 هر کدوممون جواب‌هایی فراخور درک و احساسمون دادیم، اما من، توی خماری فهمیدنِ راز این شیدایی موندم، بعضی سوالا، جوابش گفتنی نیست، چشیدنیه، شایدم دیدنی... خداحافظی کردم، سوار موتور شدم، به راه افتادم. یهویی لرز رفت توی بدنم، اما هنوز اون سوال باهام بود؛ توی ترافیک، لابه‌لای ماشینایی که توی هم وول می‌خوردن، توی مسیر و توی نسیمی که به صورتم می‌خورد و لرز بدنمو شدیدتر می‌کرد. 🏠 هرچی بود منو با خودش همراه کرد، دلم می‌خواست به قدر فهمش بفهمه، مگه می‌شه یه آدم دلش اونقدر بزرگ بشه که هیچ تلاطمی توی زندگی نتونه آرامشش رو بهم بزنه. جلوی در خونه رسیدم. کلید رو چرخوندم توی قفل، رفتم توی خونه، البته فکر و خیال زودتر از من دویدن توی خونه! 🗣 ادامه دارد... 📖 🌿کانال لینک عضویت: 👇 https://eitaa.com/akharin_khorshid313
؟!  3⃣ قسمت سوم 💤 هنوز چشام گرمِ خواب نشده بود که سلام کرد. اونم چه سلامی! گرم و صمیمی. پشت پلک‌های بستم انگار می‌دیدمش، حسش می‌کردم. سلامش، گرمم کرد. سلامش جوری بود که دوست داشتم سکوت کنم و چشامو باز نکنم، دوست داشتم فکر کنه نشنیدم، بازم سلام بده. اونم با تُنِ صدای مردونه و محکم، از جنس اون صداهایی که جون می‌ده واسه دوبلور شدن. آروم چشامو باز کردم. 🧡 روبه‌روم ایستاده بود. با لباس خاکی مخصوص بچه‌های جنگ، با چفیه و یک لبخند خوشگل تو‌‌دل‌برو که به اون صورت مهربون و محاسن خوشگل میومد. نمی‌دونم چرا دست و پامو گم نکردم، چرا هول نشدم. اینجور موقع‌ها، اگه سر و کلهٔ یکی پیدا بشه، معمولاً سریع پا می‌شم و کلی رنگ‌به‌رنگ می‌شم و سریع عذرخواهی می‌کنم و می‌گم: ببخشین تو رو خدا، بی‌ادبیه جلو شما، دراز کشیدم. 🌙 اما این خودیه، ساده و بی‌تکلف، مثل رفقای هیأت که آدم شوخی و جدی‌شون رو هیچ‌وقت نمی‌فهمه، توی روضه داد می‌زنن و بعدش کلی بگو و بخند داریم. آروم سرجام نشستم. با یه لبخند ملایم، سلام دادم. برعکس همیشه که اگه یهویی بلند بشم، سردرد و سرگیجه میاد سراغم، اما الان احساس کِرختی نمی‌کردم. نمی‌دونم چرا نپرسیدم: ببخشید شما؟! اصلاً به ذهنم خطور نکرد این کیه، اینجا توی اتاق خوابم، چیکار می‌کنه، اونم نصف شب! البته نصف‌شبو مطمئن نیستم، چون همه‌جا روشنه، یه نور ملایم و یکدست… 📿 گرم و صمیمی می‌گه: هنوز که خوابی سیّد! نمی‌خوای پاشی؟! پاشو، کلّی کار داریم اخوی! خمیازه ریزی کشیدمو گفتم: کجا به سلامتی؟ مگه قراره جایی بریم؟! دونه‌های تسبیح از لای انگشتاش لیز می‌خورن و نگام رو انگشتر عقیقش می‌مونه که می‌گه: اگه زودتر پاشی، تو راه واست می‌گم… 🗣 ادامه دارد... 📖 🌿کانال لینک عضویت: 👇 https://eitaa.com/akharin_khorshid313