eitaa logo
اختر‌پنجم؛
684 دنبال‌کننده
534 عکس
147 ویدیو
1 فایل
دفترچه خاطراتِ تصویری نرگس ۱۹ ساله. سوره هم صدام میکنن، فکر کنم دانشجوی دبیری فیزیک. https://abzarek.ir/service-p/msg/4036565
مشاهده در ایتا
دانلود
اختر‌پنجم؛
دانشکده ی نازنینم :))))
اون روزی که اومده بودم دانشگاه برای ثبت نام، رفتم توی دانشکده ی علوم پایه و همه ی طبقات ساختمون رو گشتم و چقدرررر بابت پرده های بنفش و گل و گیاهای سبز توی راهرو خوشحال بودم :)))
نگاش کن اخه..
من حس میکنم عکسام زیادی معمولیه، نمیتونم فاخر باشم و این آزار دهندست.
پیداش نمیکنم🙁
از جزئیات بخوام بنویسم، روز قبل- معلوم نبود کی نتیجه ی کنکور فرهنگیان میاد، توی ماشین نشسته بودیم و داشتم برای مامان تعریف میکردم که خواب دیدم معلم دبستان شدم. روز اعلام نتایج- صبحش رفته بودم دندون پزشکی و از ساعت ۷ تا ۲ درگیر بودم، وقتی رسیدم خونه و یکم استراحت کردم یهو دیدم خبر اعلام نتایج اومده، گوشی بابا رو گذاشتم جلوم که فیلم بگیره و با گوشی خودم وارد سایت شدم، کسی خونه نبود فقط من بودم و بابا. اولش گیج بودم، طول کشید تا پیداش کنم، وقتی اون عدد ۱ رو گوشه ی سمت راست تصویر دیدم نمیفهمیدم یعنی چی، چند ثانیه هی نگاهش کردم، یهو با صدای بلند داد کشیدم بابا اولویت اولمو قبول شدم و زدم زیر گریه. فکرشو هم نمیکردم، من مطمئن بودم فرهنگیان قبول میشم ولی اصلا فکر نمیکردم اولویت اولم رو، میگفتم مثلا شاید اولویت چهارم یا پنجم. رفتم تو اتاق و دیدم بابا داره گریه میکنه، زنگ زدم به مامان و بهش گفتم نتایج اومده، حدس بزن، گفت دبستان؟ گفتم نه اولویت اولم. مامان همون لحظه خندید، خیلی زیاد، به همکارش گفت نرگس همونی که میخواست رو قبول شد. برقا رفتا بود اون روز و گوشیم خاموش شد. از خونه رفتم بیرون که سوار اتوبوس بشم برم خونه ی لعیا اینا، هم گوشیمو بزنم توی شارژ هم بهش خبر بدم. تو اتوبوس، تو تاکسی و کل مسیر لبخندم جمع نمیشد، دلم میخواست وسط اتوبوس وایسم و داد بزنم بگم اولویت اولمو قبول شدم، دقیقا همونی که میخواستم، همونی که دو سال براش درس خوندم. رفتم شیرینی فروشی، حتی دلم میخواست به آقای شیرینی فروش هم بگم. رسیدم دم در خونه ی لعیا اینا، زنگ خونه رو زدم و همزمان داشتم به این فکر میکردم که پس رسیدن چنین احساسی داره؟
اختر‌پنجم؛
از جزئیات بخوام بنویسم، روز قبل- معلوم نبود کی نتیجه ی کنکور فرهنگیان میاد، توی ماشین نشسته بودیم و
ولی خیلی جالبه، اونم اینکه حتی قبل شروع دانشگاهم من توی یه دبستان شروع به کار کردم و خوابم تعبیر شد :)
هدایت شده از اَختر‌پنجم؛
تا یه ماه باید شیرینی بدم با این وضع😭
هدایت شده از اَختر‌پنجم؛
فقط اومدم روی این ریپلای بزنم و بگم که امروز با دیدن نتیجه ای که میخواستمش اشک ریختم و اشک بابا هم باعث شد که یلحظه خوشحال باشم که دختر خوبی براش بودم.
هدایت شده از اَختر‌پنجم؛
آها اینم بگم که روی حرفم بودم و اسکرین شات قبولیم رو فرستادم توی گروه خانوادگی که دیگه کسی سوال نپرسه😭
هدایت شده از اَختر‌پنجم؛
پین سیو مسیج تلگرامم روزی که از ترس نرسیدن به چیزی که می‌خوام گریه کردم.