eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.2هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 ♻️ 🌿﷽🌿 نفسم را پر درد می دھم بیرون. مرا پشت میزی می برد و خودش می نشیند جلویم. سفارش املت می دھد. یکی دو لقمه که می گذارد دھانم سرم را عقب می کشم. میلی به غذا ندارم. یکدفعه سختم می شود. کاش مامان بود. کاش می آمد. نگاھم را ازش می دزدم. نمی خواھم حقارت را توی چشمانم ببیند. از بطری آب، توی لیوان می ریزد و سر می کشد. نگاھش که به من می افتد. بطری را برمی دارد و به لبھایم می چسباند. دھانم را باز می کنم. چند جرعه که می خورم باقیش از دو طرف دھانم شره می کند پایین. دست ھایم را مشت می کنم. رو می گیرم ازش. چشم ھایم تر می شوند. چانه ام را می گیرد و می گوید: -ناراحت شدی؟!. بھت برخورد؟!. چشم می بندم تا شکستنم را نبیند. فشاری به چانه ام می آورد. -چشاتو وا کن. با توام. بازشان می کنم. با یک دنیا غصه خیره می شوم بھش. اخم غلیظی کرده. --اگه می خوای ناراحت نشی... بطری را می گذارد توی دست ھایم و می آوردشان بالا. -با دست ھای خودت بگیرش. یالا. و تکانی به دست ھایم می دھد. نگاھم را پایین می کشم. روی دست ھایش که دور انگشتانم حلقه شده. یکدفعه دست ھایش را پس می شکد و بطری از میان انگشت ھای لرزانم سر می خورد و برمی گردد روی لباسم. آب راه می گیرد تا پایین. روی سرامیک ھای کف. از خجالت می میرم. سرم را می گیرم بالا و بد نگاھش می کنم. دست به سینه زل زده به من. روسری ام عقب می رود و می افتد روی شانه ھایم. نگاه چند نفری که توی رستوران نشسته اند کشیده می شود سمت ما. ما دو آدم طاسیم که از قضا یکی شان روی ویلچر نشسته. نگاه پر از ترحمشان قلبم را تکه تکه می کند. فرھاد می گوید: -اگه می خوای نگاه اونا اذیتت نکنه، نگاه خودتو عوض کن لیلی. بلند می شود و دستش را می گیرد طرفم. با اطمینان می گوید: -دستتو بده من و بلند شو از روی اون ویلچر. می خواھد بلند شوم؟!. به چه اطمینانی؟!. دستش را تکان می دھد. -به خودت شک نکن. اگر. اگر زمین بخورم چی؟!. اگر بیفتم؟!. مگه نمی دانی بلند شدن ترس دارد؟!. بلند شدنی که بعدش بخوری زمین درد دارد؟!. نه!. بگذار فکر کند یک ترسوام. باشد. باشد. اصلا ھستم. محال است از روی ویلچر بلند شوم. اشک از چشمانم راه می گیرد پایین. رویم را برمی گرداند. می رود پشت ویلچر و آرام ھلش می دھد طرف در. -سخت ترش کردی لیلی. خیلی سخت. @emame_mehraban         🕊🕌🕊🕌
🪴 ♻️ 🌿﷽🌿 _آماده است آقا جان. فرھاد مرا از روی ویلچر بلند می کند و می برد توی یکی از اتاق ھای طبقه پایین. یک پتو سفید کنار دیوار پھن کرده اند و چند بالش با روکش تترون سفید و گلدوزی گل سرخ ھم گذاشته اند. فرھاد مرا دراز می کند زمین. نفس راحتی می کشم. دلم می خواھد کسی دست به استخوان ھای پشتم بکشد تا دردش بیفتد. -تی تی بھش برس. کمی آب بھش بده. ببین کار خاصی نداره؟. ناھارم اگر آماده است بکش بی زحمت. رو به من می گوید: -من برم بیرون یه صحبتی با مامانت کنم. می رود بیرون. قدرت دم در ایستاده و ما را نگاه می کند. نگاھی که نمی شود حدس زد چه حسی دارد. مرا با تی تی تنھا می گذارند. تی تی به کارھایم می رسد. دست و صورتم را آب می زند. آب می گذارد دھانم. لباس ھایم را مرتب می کند. می پرسد کار دیگری دارم که ابرو می اندازم بالا. با دلسوزی نگاھم می کند. دست می کشد روی سرم. خودش را تاب می دھد و می گوید: -تی قربون بوشوم خانم جان!. با پر روسری اشک ھایش را پاک می کند. دست ھایش را سمت بالا می گیرد و رو به خدایش چیزی زمزمه می کند و وقتی حرفش تمام می شود دست ھایش را می مالد به صورتش. بلند می شود. زیر لب چیزی غمگین می خواند. ھی مرا زیر چشمی نگاه می کند و می گوید: -آقا فرھاد!. آقا جان!. نمی دانم دلش برای کداممان می سوزد!. برای منی که به این روز افتاده ام یا فرھادی که بدشانس است و یک ھمچین دختری وارد زندگی اش شده است. سفره می اندازد. فرھاد می آید تو. به تی تی می گوید: -برو یه کاری سپردم قدرت. برو ببین انجامش بده. وسایلم بذار تو سبد. تی تی چشمی می گوید و می رود بیرون. ھیچ از کارھایش سردرنمی آورم. چیزی نمی گوید. مرا اینجا گیرانداخته بدون مامان. فرھاد مرا می نشاند. از غذای سفره چند لقمه دھانم می گذارد. سرم را که پس می کشم قاشق را می گذارد توی بشقاب و خودش مشغول خوردن می شود. غذایش که تمام می شود دراز می کشد و سرش را می گذارد روی ران من. دلم زیر و رو می شود. گرما می ریزد توی رگ ھایم و از زیر گلویم می پاشد بیرون. دستم را بلند می کند و می گذارد روی سرش. لبخند می زنم. انگشت ھایم را یواش یواش می کشم روی پوست سرش. پوست صافش را زیر نرمه انگشتم حس می کنم. ساعدش را می گذارد روی چشم ھایش. چیزی نمی گوید. خستگی در می کند. من ھم از پنجره زل می زنم به آسمان ابری. ابری سیاه که معلوم است باردار است. بوی خوب چوب سوخته می آید. یک ربعی که می گذرد، ساعدش را برمی دارد. دستم را می گیرد و انگشتانم را می بوسد. وجودم پر از مھر می شود. پر از آرامش. بلند می شود. کش و قوسی به خودش می دھد. چشم ھایش را می مالد و می گوید: -باید بریم لیلی جان. کجا؟!. سوالی نگاھش می کنم ولی جوابی نمی دھد. مرا در آغوش می گیرد و می برد بیرون. توی ایوان. می نشاند پای دیوار و پاھایم را دراز می کند. چشمم می افتد به ویلچرم که وسط حیاط است و زیر و رویش را چوب ریخته اند. فرھاد کفش ھایش را می پوشد و می رود طرفش. پیت قرمز رنگی که دست قدرت است را می گیرد. به من نگاه می کند. نگاھش توی دلم را خالی می شود. می خواھد چکا رکند؟!. پیت را می گیرد و در حالیکه چشم از من برنمی دارد، بنزین را رویش خالی می کند. بدنم به رعشه می افتد. از کاری که می خواھد بکند شانه ھایم تکان تکان می خوردند. کبریت را می کشد و پرت می کند روی چوب ھا. یکدفعه شعله زبانه می کشد و ویلچر من توی آتش می سوزد. فرھاد و قدرت کنار می کشند. آتش تا بالای سرشان می رسد. شوکه می شوم و از عمق وجودم جیغ می کشم: -نه!!!!!!. اللهمْ‌عَجِلْ‌لِوَلِیِڪ‌الفَـــࢪَج @emame_mehraban         🕊🕌🕊🕌