#گندم_زارهای_طلایی 🌾🌾
#قسمت_دویستهفتم
✨﷽✨
بعد یک سکوت سنگین حکمفرما شد ...
کسی نمی دونست چی بگه ؟
و من داشتم به برگشتن هرمز فکر می کردم و اونا هم منو ورانداز می کردن ...
در اون سکوت که همه به هم نگاه می کردن , دیدم که یکی از اون زن ها به مادر مرادی با سر تایید کرد ولی اون با ابرو گفت نه ...
خنده ام گرفت ...
با خودم فکر کردم پس حتما من یک اشکالی دارم که مادر هیچ مردی از من خوشش نمیاد ...
بعد شروع کردن از من سوال کردن ...
پرسید : این بچه مال شماست ؟
گفتم : تقریبا بله , یکی از بچه های منه ...
خاله گفت : من که گفته بودم لیلا جون بچه نداره ...
گفت : آهان ,فهمیدم ... ولی خوب بعد از اینکه دوباره شوهر کردین نمی خواین که کار کنین تو اون پرورشگاه ؟
گفتم : چرا , می خوام کار کنم ... به هیچ عنوان کارم رو ول نمی کنم ...
ابروشو برد بالا و یکم جابجا شد و چادرشو کشید تو صورتش و خم شد و به دخترش یک چیزی گفت و از جاش بلند شد و گفت : ببخشید , ما دیگه مزاحم نمی شیم ... رفع زحمت می کنیم ... مرحمت زیاد ...
و رفت به طرف در و بقیه هم خداحافظی کردن و رفتن ...
تا پاشونو از در گذاشتن بیرون , گفتم : خاله راست گفتین ؟ واقعا هرمز داره میاد ؟
گفت :وا ؟ خاله ؟ داره میاد دیگه , چرا دروغ بگم ؟ ...
گفتم : آخه قرار بود چند سال دیگه بمونه ... فکر نمی کردم به این زودی برگرده ...
خنده ی معنی داری کرد و گفت : خیره ان شالله ...
منظر , آمنه رو ببر یک چیز خوشمزه بهش بده بخوره ...
من با لیلا حرف دارم ...
خاله گفت : خوب , تعریف کن ببینم دیروز چه خبر بود ؟
گفتم : اول اینو بگم خاله ؛ امروز ویولن زدم ...
باور کنین خیلی زود یاد می گیرم ... اصلا عفت خانم تعجب کرده بود ...
خاله گفت : من می دونم که تو چقدر دلت می خواست این کارو بکنی ... وقتی آدما یک چیزی رو از ته دلشون بخوان محال ممکنه خدا بهشون نده ...
حالا درست تعریف کن ببینم هاشم دیروز چیکار کرد ؟
از اول تا آخر ماجرا رو گفتم ...و ادامه دادم : خاله , من از عاقبت این کار می ترسم ...
هاشم آدمی نیست که کوتاه بیاد ... تا حالا ندیده بودم اینطوری عصبانی بشه ... اون می خواد بدونه نامه هاش دست کیه ... حق هم داره ...
خوب , نباید برمی داشتن ... ولی اگر بفهمه چند تاش دست منه و بهش نگفتم , خیلی بد می شه ...
با انیس خانم هم که دعوا کرده ... خاله نکنه اونم با من سر لج بیفته و این وسط منو بی آبرو کنه ...
گفت : این چه حرفیه ؟ تو چرا تو بی آبرو بشی ؟ ...
انیس داره آبروی خودشو می بره ... ما که کاری نکردیم ...
اگر این بار هاشم اومد و حرفی به تو زد , من خودم باهاش طرف می شم ... تو خودتو بکش کنار ...
هنوز که چیزی نگفته بیچاره ... تا اون از خودش چیزی بروز نده ما لام تا کام حرف نمی زنیم ...
اصلا شایدم منظوری نداره ...
تو نامه هاش هم همه چیز رو دو پهلو نوشته ... حالا تو ناراحت نباش , خودم به موقع می دونم چیکار کنم ...
یادت باشه اگر بهت التماسم کرد میگی نه , یک وقت به فکر هاشم نباشی که به صلاحت نیست ...
لیلا , دارم بهت میگم ؛ اصلا و ابدا ...
گفتم : نه بابا ... محال ممکنه ... من علی رو دوست دارم و به جز اون نمی خوام زن کس دیگه ای بشم ...
گفت : ای دختر دم بریده ی من ... بذار هرمز بیاد , تا ببینیم خدا چی می خواد ...
حالا تو به سر و وضعت برس , آخه این ریخته تو برای خودت درست کردی ؟
من پارچه زیاد دارم , ببریم بدیم به خیاط تا دو سه دست لباس درست و حسابی برات بدوزه ...
اون موهاتو هم که مثل دم اسب دراز شده کوتاه کن ...
چیه اینقدر بلند کردی تا پشت پات که مجبوری همیشه جمع کنی پشت سرت ...
باید وقتی هرمز اومد برازنده به نظر بیای ... اون حالا فرنگ رفته و آداب دون شده ... زن های فرنگیرو دیده و تو باید به چشمش بیای ...
گفتم : خاله , این حرفا چیه می زنین ؟ من عروسک نیستم که خودمو برای این و اون درست کنم ...
حالا منظورم هرمز نیست ولی هر کس منو می خواد باید همینطوری که هستم بخواد ...
خندید و گفت : ظاهراً هم هواخواه زیاد داری خانم خانما ...
گفتم : خاله , حالا شما بگو چرا قبول کردی اینا بیان خواستگاری من ؟
گفت : خود مرادی به من زنگ زد , اصلا فکر نمی کردم برای همچین چیزی با من تماس گرفته باشه ...
خیلی مودبانه خواهش کرد ... به جون خودت گفتم نه , تو نمی خوای شوهر کنی ...
ولی زیر بار نرفت و اصرار کرد ... خوب فکر کردم بزار بیان و برن , چه ضرر داره ؟ ...
گفتم : حالا تو پرورشگاه همش باید معذب باشم , هم برای مرادی هم آقا هاشم ...
گفت : زنی دیگه , حالا تا شوهر نکنی همین ماجراها رو داری ... ولی تن در نده , بسپرش به من ...
گفتم : وای دیرم شد , باید برم پرورشگاه ... آمنه رو همین طوری برداشتم و آوردم , ما حتی بدون اجازه دکتر هم نباید اونا رو بیرون ببریم ...
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋