eitaa logo
•°الرَحیٓل‌°•
18 دنبال‌کننده
404 عکس
175 ویدیو
7 فایل
رهروان عشق شد وقت هنگامه نزند کسی حرف از امان نامه! - علی الاصول میان سپاه شمر و حسین نه جای سازش و تسلیم، حرف عاشوراست!
مشاهده در ایتا
دانلود
•°الرَحیٓل‌°•
تنها چیزی که الآن آرومم می‌کنه :)
اون روز بعد از شهادت سیدحسن که فرمودن من به جد عزادار هستم... . جان دلم! میشود قدر نگاهی، تو فقط برگردی؟!💔
هدایت شده از النهج | ALNAHJ
سید حالمون عجیب گرفته‌س امشب 💔 همشهری.. ... حس میکنم حالِ یه زنجان گرفته‌س امشب🚶🏻‍♂
آدمیزاد را گذر زمان پیر نمیکند غم پیر میکند؛
هدایت شده از مأوآ...
‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌از دیشب فقط یچیزی تو ذهنم داره تکرار میشه: " سفر بخیر، جوونی که شدی عاقبت بخیر "(:❤️‍🩹
هدایت شده از ایثار زنجان
🗞️ بخوانید | ۱۴ قلب، ۱۴ لبخند ناتمام 🔹 ۱۲۰۰ هکتار سفره‌ی سبز، چشم‌به‌راهِ دست‌های گندم‌کاران بود. اما دشمنِ کینه‌توز، در میانِ خوشه‌های امید، بذرِ مرگ پاشیده بود. دشت‌های زنجان سنگین شده بودند؛ سنگین از نفس‌های حبس‌شده‌ی بمب‌هایی که در کمینِ قدم‌های بی‌گناه نشسته بودند. 🔹 و آنگاه، چهارده مرد، با دل‌هایی که از آهن سخت‌تر بود، پا به میدان گذاشتند. آن‌ها نیامده بودند تا بجنگند،
آمده بودند
تا تنِ تب‌دارِ زمین را از ترکش‌های کینه پاک کنند. آمده بودند تا خارهایِ آتشین را از مسیرِ قدم‌های کودکان و دست‌های پینه‌بسته‌ی کشاورزان بردارند. آن‌ها خطر را به جان خریدند تا ترس را از دلِ خاک بیرون بکشند. 🔹 اصلا معنای تخریب‌چی یعنی آگاهانه راه رفتن روی لبه‌ی باریکِ مرگ و زندگی. یعنی بدانی فقط یک لرزشِ دست تا پایان فاصله داری، اما باز هم قدم برداری. 🔹 فردا، خاکِ غیرت‌پرورِ زنجان، چهارده ستاره‌ی درخشانش را در آغوش خواهد کشید. 🔹 آن انفجارِ سهمگین، تنها فریادِ آهن نبود؛ بانگِ عروجِ مردانی بود که رسالتشان «امنیت» بود و مزدشان «شهادت». آن چهارده قامتِ استوار رفتند تا ما بدانیم امنیت، چه بهای سنگینی دارد. 🌹نامشان مانا و یادشان جاوید🌹 🖌️هنرمند: آرمان افشاری @isaar_zanjan
هدایت شده از  حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
میراث وارد مسجد شدم. کفش‌هایم را از پا کندم و به هر ضرب و زوری بود یک نایلون برایشان پیدا کردم. هولِ پیدا کردن جا و رسیدن به نماز جماعت بودم که چشمم افتاد به ورودی زنانه. خانم‌هایی، منظم روی صندلی‌هایی به ردیف نشسته بودند. به چهره ها خیره شدم. همگی آشنا بودند . هرکدام را لااقل یکبار در کوچه یا خیابان یا مجلسی دیده بودم. یکی اما آشنا‌تر بود. با طمانینه رو گرفته بود و به میهمانان سلام میداد. لبخند در صورتش قاب شده بود . لبخندی آشنا که زیر موهای خرمایی پسرجوان، روی عکس‌ها و بنر ها خودنمایی میکرد. عکس هایی که کلمه شهید را با رنگ سرخ و نام «محمدحسین سودی» را با نستعلیق جانسوزی به دوش میکشیدند . محمدحسین، لبخند را از مادرش به ارث برده بود ... ✍ حاد 🌿 @had9797 🌿
سَلاَمٌ عَلَى آلِ یٰسْ
قسمت اول | سیدعباس قبلاً هم گفته بودم که من تو شمال غریبم و جایی رو نمیشناسم و چون همش در رفت و آمدم توانایی یادگیری هم ندارم :/ جدیداً خیلی یهویی یه سری اتفاقاتی میوفته برای من : یه چند روزی بود که سخت دلم برای عتبات و حرم علی بن موسی الرضا تنگ شده بود، دیگه داشتم بی قرار میشدم که یه بزرگواری به بنده عرض کردن برید سیدعباس (ما رسم داریم به نوادگان امام کاظم ع میگیم سید؛ مثل سیدابراهیم خودمون) گفتم خب من تاالآن اصلا اینجا نرفتم جدشون چه شکلیه؟! عرض کردن با سه واسطه به امام کاظم میرسن عباس ابن محمد ابن زید ابن حسن ابن موسی علیهم السلام خلاصه تا شنیدم از نسل امام کاظم اند عزم بستم که برم ادامه دارد... .
لَا يَضِلُّ رَبِّي وَلَا يَنْسَى؛
•°الرَحیٓل‌°•
وَ لا تَقْطَعْ مِنْكَ رَجَائِی؛
إِلَهِي لَوْ أَرَدْتَ هَوَانِي لَمْ تَهْدِنِی؛
•°الرَحیٓل‌°•
#زیارت قسمت اول | سیدعباس قبلاً هم گفته بودم که من تو شمال غریبم و جایی رو نمیشناسم و چون همش در
قسمت دوم | سیدعلی‌آقا ورودی امام زاده عکس آقا بزرگ بود دیدم پشتش یه پرچم بلنده سرم رو بلند کردم دیدم یا ابالفضل العباسه؛ یه نگاهی کردمو با خودم زمزمه کردم من زیر بیرق عباسم :) رفتم حسینیه امام... من به کبوتر های نجفی علاقه شدیدی دارم و بهم حس خیلی خوبی میدن وقتی وارد شدم دیدم از این کبوتران خیلیه و رفتم نجف... وارد امامزاده شدم دیدم مقتل داره کلی شیب می‌رفت پایین ناخودآگاه مرور شد: از باب القبله که میری داخل از دور ضریح دست تکون میده... رفتم کربلاء...