eitaa logo
مأوآ...
972 دنبال‌کننده
89 عکس
49 ویدیو
1 فایل
بسم ربِّ الحسین اینجا؟! به خواستِ دل، حرفِ دل میزنیم شاید که به دل بشینه...:) می‌شنومتون...:) https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hndkvaz&btn=mava
مشاهده در ایتا
دانلود
‌‌‌‌ خیلی وقت بود دلم روضه میخواست اونم روضه‌ی حضرت زهرا قسمتم نمیشد راستش... امشب قرار نبود برم ولی... دعوت خودشون بود قطعا:) امشب، وداع، روضه‌ی حضرت زهرا:)💔 هرچی میخوام از امشب بنویسیم نمیشه نمیتونم اصلا، انگار دستم به نوشتن نمیره همونجام نمیتونستم چیزی بگم نتونستم چیزی بخوام فقط نگاه کردم و شنیدم و اشک ریختم حالام نمیدونم چی باید بگم از کدوم یکیشون بگم از داغ نشسته رودل کدوم مادر و از کمر خم شده‌ی کدوم پدر بنویسم غم امشب یجور عجیبی سنگین بود انقدری که حتی نمیدونم چطور باید ازش بگم فقط میتونم بگم عاقبت بخیریتون مبارک:) خدا صبر بده به دل خانواده‌هاتون💔
‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌از دیشب فقط یچیزی تو ذهنم داره تکرار میشه: " سفر بخیر، جوونی که شدی عاقبت بخیر "(:❤️‍🩹
‌‌‌‌‌ مادرش میخواست بره دیدارِ حضرت آقا؛ کلی تاکید کرده بود که سلام منو به آقا برسون و عباشون رو برام بگیر. مادرش از اول گفته بود من روم نمیشه. یکی از همراهانشون پیشنهاد داده بودن که بیاین نامه بنویسیم، پسر منم چفیه خواسته. نامه رو مینویسن و با یه شال‌گردنِ دست بافت میفرستن خدمت آقا. چند روز بعد جواب نامه میاد و یه عبا...:) مادرشون تعریف میکردن: تا چند روز عبا رو میذاشت زیر سرش و میخوابید؛ هربارم میگفت تا حالا انقدر آروم و راحت نخوابیده بودم...:) انقدر براش عزیز بود که نمیذاشت کسی حتی دست به اون عبا بزنه. بین گریه‌هاش فقط تکرار میکرد بچم عاقبت بخیر شد مثل آقاش...:) - روایتی از شهید محمدحسین سودی
‌‌‌‌‌ چهلم آقا بود، بابا با دوستاشون یه روضه و شام خودمونی داشتن. وقتی برگشت خونه تعریف میکرد که همیشه خودمون همه کارا رو میکردیم؛ ولی بچه‌هامون کی انقدر بزرگ شدن که امشب ما نشسته بودیم و اونا داشتن تمام کارارو انجام میدادن! اسامی شهدا رو که اعلام کردن شروع کردم بلند بلند تو خونه خوندن گوشی رو از دستم گرفت و مدام زوم میکرد رو عکس یکیشون گفتم میشناسی؟! گفت بچه‌ها انقدر بزرگ شدن و عوض شدن که آدم نمیتونه دیگه بشناستشون، تو روضه دیدمش ولی چهرش دقیق خاطرم نیست بعید میدونم خودش باشه! فرداش که خبر رسید خودش بوده؛ گفت: گفتم که بچه‌ها بزرگ شدن...:)
‌‌‌باباش میگفت: یه عمر تو این جبهه و اون جبهه دوییدم دنبال شهادت؛ ولی حالا پسرم بغل گوشم عاقبت بخیر شد، یه شهید نشست پشت اسمش و حسرتِ قد کشیدنش و جوونی کردنشو گذاشت به دل من و مادرش...:)💔
‌‌‌‌ شب‌ها همه دلتنگ‌اند؛ فقط نمیدانم آنهایی که دلی برایشان تنگ است، کجا هستند!
مایی که پای مکتب تو قد کشیده‌ایم باید قصه گفتن از تو را باب کنیم؛ قصه‌ی تو و وطن پرستیت، قصه‌ی خیابان کشور دوست، و قصه‌ی این مشت گره کرده...:) ماییم که باید بگوییم و برسانیم به گوش آنانی که هیچ گاه تو را نشناختند.
‌‌‌‌ چمیدونم خب! مثلا رو به گنبدت بشینم یه گوشه از گوهرشاد و فقط نگاه کنم؛ آروم آروم اشکام روی گونم سرازیر بشن و هی با گوشه آستینم پاکشون کنم...:)❤️‍🩹
لطف میکنید یا صاحب الزمان ادرکنی یا صاحب الزمان اغثنی بگید برای بخیر گذشتن و حل شدن یه مسئله‌ای؟!(:
‌‌‌ ‌‌‌‌من بی او؛ فقط خوابِ پریشان دارم:)
‌‌‌ آقای اباعبدالله...:) تحمل دلتنگی برای شما دلِ بزرگ میخواد که ما نداریم.