خیلی وقت بود دلم روضه میخواست
اونم روضهی حضرت زهرا
قسمتم نمیشد راستش...
امشب قرار نبود برم
ولی...
دعوت خودشون بود قطعا:)
امشب، وداع، روضهی حضرت زهرا:)💔
هرچی میخوام از امشب بنویسیم نمیشه
نمیتونم اصلا، انگار دستم به نوشتن نمیره
همونجام نمیتونستم چیزی بگم
نتونستم چیزی بخوام
فقط نگاه کردم و شنیدم و اشک ریختم
حالام نمیدونم چی باید بگم
از کدوم یکیشون بگم
از داغ نشسته رودل کدوم مادر و
از کمر خم شدهی کدوم پدر بنویسم
غم امشب یجور عجیبی سنگین بود
انقدری که حتی نمیدونم چطور باید ازش بگم
فقط میتونم بگم عاقبت بخیریتون مبارک:)
خدا صبر بده به دل خانوادههاتون💔
#مأوا
از دیشب فقط یچیزی تو ذهنم داره تکرار میشه:
" سفر بخیر، جوونی که شدی عاقبت بخیر "(:❤️🩹
مادرش میخواست بره دیدارِ حضرت آقا؛
کلی تاکید کرده بود که سلام منو
به آقا برسون و عباشون رو برام بگیر.
مادرش از اول گفته بود من روم نمیشه.
یکی از همراهانشون پیشنهاد داده بودن که
بیاین نامه بنویسیم، پسر منم چفیه خواسته.
نامه رو مینویسن و با یه شالگردنِ دست بافت میفرستن خدمت آقا.
چند روز بعد جواب نامه میاد و یه عبا...:)
مادرشون تعریف میکردن:
تا چند روز عبا رو میذاشت زیر سرش و میخوابید؛ هربارم میگفت تا حالا انقدر
آروم و راحت نخوابیده بودم...:)
انقدر براش عزیز بود که نمیذاشت
کسی حتی دست به اون عبا بزنه.
بین گریههاش فقط تکرار میکرد
بچم عاقبت بخیر شد مثل آقاش...:)
- روایتی از شهید محمدحسین سودی
#مأوا
چهلم آقا بود، بابا با دوستاشون
یه روضه و شام خودمونی داشتن.
وقتی برگشت خونه تعریف میکرد که
همیشه خودمون همه کارا رو میکردیم؛
ولی بچههامون کی انقدر بزرگ شدن که
امشب ما نشسته بودیم و اونا داشتن
تمام کارارو انجام میدادن!
اسامی شهدا رو که اعلام کردن
شروع کردم بلند بلند تو خونه خوندن
گوشی رو از دستم گرفت و
مدام زوم میکرد رو عکس یکیشون
گفتم میشناسی؟!
گفت بچهها انقدر بزرگ شدن و عوض شدن
که آدم نمیتونه دیگه بشناستشون،
تو روضه دیدمش ولی چهرش دقیق خاطرم نیست
بعید میدونم خودش باشه!
فرداش که خبر رسید خودش بوده؛
گفت: گفتم که بچهها بزرگ شدن...:)
#مأوا
چمیدونم خب!
مثلا رو به گنبدت بشینم یه گوشه از
گوهرشاد و فقط نگاه کنم؛
آروم آروم اشکام روی گونم سرازیر بشن و هی
با گوشه آستینم پاکشون کنم...:)❤️🩹
لطف میکنید
یا صاحب الزمان ادرکنی
یا صاحب الزمان اغثنی
بگید برای بخیر گذشتن و حل شدن یه مسئلهای؟!(: