الفِ آزادی.
#ناشناس من خیلی از دوستام میگن دخالت خارجی خوبه اما خودم همش فکر میکنم چرا ما نتونیم خودمون تغییر ا
در مورد اتحاد و اینها، چون یکدستی و توافق حداقلی توی جامعه امروزی وجود نداره؛ تغییری به این زودی ها نمیبینم.
#ناشناس
وای خدای بزرگ مگه میشه دیشب دقیقا داشتم به خودم میگفتم حالا حالا ها اون اتحاد بین مردم شکل نمیگیره که چیزی بشه باید زمان بگذره.راستش خوشحالم که هم عقیده پیدا کردم ولی اگه بخوام راجع به این چیزا نظرمو بهشون بگم حمله میکنن و برچسب میزنن.به همین خاطر سکوت میکنم،ولی وقتی کانالت رو میخونم دوست دارم با این مطالب نه اینکه حتما بگم شما هم باید اینطور فکر کنید،بلکه بتونم نظرمو بگم بدون اینکه بهم حمله بشه
الفِ آزادی.
#ناشناس وای خدای بزرگ مگه میشه دیشب دقیقا داشتم به خودم میگفتم حالا حالا ها اون اتحاد بین مردم شکل
کاملا درکت میکنم، اما هر نظری داشته باشی بالاخره یکی پیدا میشه که برچسب بهت بزنه و قضاوتت کنه. اما اینجا راحت باش، کسی با کسی جنگ نداره. با هم حرف میزنیم.
#ناشناس
حتی اون دوست هم که معتقده خیلی سیاست و اینا میفهمه،انتقاد پذیر نیست
و من خیلی ناراحت میشم که انقدر تعصب روی یک عقیده زیاد شده و مردم گروه گروه شدن از هم جدا شدن.چه بسا خیلی هاشون نیت و هدفشون یه چیز باشه کلی با کارهای غلط و تفکر غلط باعث شکاف بشن و این به ضرر همه ست.
متاسفانه این روزها همینه، چون دیگه مردم تحمل ندارن فکر میکنن دیگه فکر کردن و ایدئولوژی داشتن غلطه و فقط باید اینا برن. اما در هر صورت به قول بزرگی که دیشب باهاش بحث میکردم، ما همه بازیچه بزرگتر از خودمون هستیم. اونها بازیچه غرب، من و تو هم بازیچهی زمانه که باید صبر کنیم تا ببینیم سرنوشت مارو کجا میبره. به هم سخت نگیرید فقط اگر دیدی جنبهی صحبت دارن باهاشون حرف بزن خوبه که بتونی تأثیر بذاری ولی اگر کاری از دستت برنمیاد رهاش کن.
الفِ آزادی.
#ناشناس میشه بگی سکولار چیه؟
سکولار به چیزی میگن که دینی نباشه یا وابسته به دین نباشه؛ مخصوصاً وقتی حرف از حکومت، قانون، سیاست یا آموزش میزنیم.
هدایت شده از |هیرمان|
درست یکماهِ پیش بود که همخاکانم برای آزاد زیستن دویدند و هرگز به خانه بازنگشتند. به من گفتند مادر هنوز منتظر است. پدر هنوز شمارهات را میگیرد جانِ بابا. برادر دستش در موهای گیسشدهات گیر کرده. میخواهد برگردی. خواهر لباسهایت را برای روزهای نبودنت اتو میزند. اتاقت بیتو بوی مرگ میدهد عزیزکم.
درست یکماه پیش بود که در سکوتی مرگبار لالهها را فدای وطن کردیم و زمین پر شد از گلهای پرپر. و من با خود فکر میکنم
چرا این "گلهای پرپر شده" باید هدیه به میهن میشدند؟ چرا زمین سیرایی ندارد؟ میهن در همهجا و برای همه انقدر خونخواه بود؟ با ما چه کردند؟
انگار همین دیروز بود که رها آخرین خندههایش را کرد. سپهر برای بابا بود و مادر هنوز پسر داشت. انگار همین دیروز بود که صدای گلولهها چشمانم را میبستند و زیر لب دعا میخواندم برای حفظِ جانِ کسی که اکنون مهمانِ خاک است. انگار همین دیروز بود و من از تمامِ دیروزها خستهام. از دیروزهایی که در آن جا ماندهام و فرداهایی که جان از من میگیرند. سوگ را با هر زبان که میخوانم دردم میآید. از رنگ قرمز نفرت دارم. از شنیدن اخبار، از صداهای بلند، از صدای موتور، نفرت دارم. از سکوت نفرت دارم.
از هرچه که ما را زندانی کرد
و تمامِ آنچه که از ما گرفت
نفرت دارم.
اینروزها میترسم. از غمی که خشم را رد کرده و از خشمی که نفرت را. از قدرتِ نفرت و دیوانگیِ کسی که چیزی دیگر برای از دست دادن ندارد..
[۱۸ بهمن، ۱۴۰۴]
این متنهایی که از خانوادههای قربانیان میخونم برام تیر خلاصه. چی کشیدید و چی میکشید. از خدا براتون صبر میخوام و مطمئن باشید عدالت برقرار میشه.
جمهوری اسلامی کاری با ملت کرده، جوری دروغ گفته، جوری جنایت کرده در طول زمان که هرکی امروزه هر فانتزیای توی ذهنش شکل میگیره منتشر میکنه و شاید باور نکنید همین ملت باور میکنند چون هیچ اعتمادی بینشون نمونده. واقعا عجب حکومتی. براوو.