این هم از تکهی آخر پازل.
ایران ملتی نیست که تمام دستاوردهای چهل روزهاش را برای رویای آمریکاییها طاق بزند.
دو طرف هیچ انعطافی سر هستهای ندارن و هیچوقت نداشتن. تفریحی میرن سر میز مذاکره.
الفِ آزادی.
دو طرف هیچ انعطافی سر هستهای ندارن و هیچوقت نداشتن. تفریحی میرن سر میز مذاکره.
میگن اختلاف سر موشکی، لبنان و تنگه هرمز بوده :)))) خبر خوب اینکه دربارهی ناکارآمدی پهلوی همنظر بودند :))))))
هدایت شده از هزارمن
اینطوری نگاهمون نکنید که پوست کلفت کردیم و سینه، سپر. منتظریم یکی چراغای این زندگی رو خاموش کنه بریم یه گوشه اشک بریزیم.
هنوز کامل بیدار نشدم یا شاید بیدار شدم خیلی زود، چون انگار نوتیفها از پشت پلکهام میپرن بیرون، اینترنت دوباره قطع شد دوباره وصل شد دوباره قطع شد انگار سیمها تب دارن، گرما، نه نه نمیخوام دربارهاش حرف بزنم ولی هوا گرمتر شده یا گوشی داغ کرده یا ذهنم، یکی گفت امنیت غذایی در خطره، یکی گفت توهم نزن، یکی گفت نشست برگزار شد، یکی گفت لغو شد، یکی گفت هیئتها رسیدن، یکی گفت هنوز گیر کردن توی فرودگاهی که برقش پرید، برق ما هم پرید دیشب؟ نمیدونم خواب بودم یا بیدار، بعد یکی تصویر فرستاد از دریاچهای که خشک شده بود، یا شاید خشک نبود، شاید اشتباه دیدم، شاید نور صفحه زیاد بود.
صدای اخبار میپیچه توی سرم مثل مگس، یکی میگه جلسه پشت درهای بسته، یکی میگه درها اصلاً وجود نداشتن، یکی میگه گندم گرون شد، یکی میگه گندم نیست، یکی میگه کشتیها وایسادن، یکی میگه نه حرکت کردن، یکی میگه هوای امروز آلودهست، نه پاکه، نه خاکه، نه دود، یه چیز وسط، یه چیز معلق، مثل خودم.
بعد یهو یکی از اونور میپره وسط که گرمایش جهانی همین روزاست که… نمیخوام بدونم، ولی تصویر یخچال خالی میاد تو ذهنم، بعد خبر قطعی برق، بعد هشدار مصرف، بعد یکی میگه امنیت انرژی، انرژی، انرژی… این کلمه چرا مثل یه آهنربای بد صدا توی مغزم گیر کرده؟
بعد خبر بعدی: مذاکره، همیشه مذاکره، مذاکره که مثل کلمهی لاستیکی از دستم لیز میخوره، هیئتهای بیچهره از راه میرسن، کتهای رسمی، اسناد، لبخندهای نصفه، همهچی نصفه، چرا همهچی نصفهست؟
بعد یکی صداشو میبره بالا دربارهی یه کشور دور، بعد یکی دیگه دربارهی یه کشور نزدیک، بعد یکی میگه اصلاً چرا پای اون یکی وسطه، یکی میگه چه ربطی داره، یکی میگه همهچی ربط داره، ولی من هی از لابهلای اسامی رد میشم، سایههایی که هی میپرن بالا پایین وسط خبرها، و من فقط رد میشم رد میشم رد میشم، تند، خیلی تند، مثل اسکرولکردن ناخودآگاه.
بعد خبر آب، خبر خشکسالی، خبر بارش، خبر سیل، خبر اینکه هیچکدومش پایدار نیست، بعد هشدار هواشناسی، بعد پیامک قطع گاز، بعد پیامک اصلاح شد، بعد دوباره تکذیب شد، بعد یکی گفت مشکل امنیت غذایی واقعی شده، بعد گفتن نه جدی نگیرین، بعد گفتن خیلی جدی بگیرین، منم نمیدونم بگیرم یا نگیریم یا اصلاً چیزی برای گرفتن مونده یا نه.
بعد وسط این همه، یه اخباری که نمیدونم از کجا، یه اسم عجیب، یه سرزمین عجیب، یه جایی که اصلاً چرا باید وسط این همه خبر بپره بیرون؟ چرا الآن؟ چرا اینطوری؟
انگار ذهنم میگه: رد شو، نه برگرد، نه ولش کن، نه صبر کن پشتش چیزی هست، نه نیست، نه شاید هست، نه شاید فقط یه خطای تصویری بود توی فید خبر.
و من دارم نفسنفس میزنم بین این همه اعلان و سایه و گرما و هشدار و قطع و وصل و نشست و لغو نشست و دمای بیسابقه و نانِ بیسابقه و قیمتهای بیسابقه و نگرانیهای بیسابقه و سرعتِ بیسابقهای که حتی نمیذاره یک فکر رو تا ته فکر کنم چون یکی از پشت کلهم میگه بعدی بعدی بعدی بعدی و من میرم میرم میرم و برنمیگردم و هیچچیزی کامل نمیشه، مثل جملههایی که نصفه ول میشن، مثل نقشههایی که گوشهشون سوخته، مثل ذهنی که فقط میچرخه میچرخه میچرخه و هیچوقت نمیایسته.
https://ble.ir/WarWentEveryWhere
نه، اینجوری که تو داری میگی اصلاً قابل قبول نیست. اول از همه یه چیز رو روشن کنم: من «عرزشی» نیستم و مهمتر از اون، واقعاً هیچ اهمیتی نمیدم تو یا امثال تو چه برداشتی از من دارین. قضاوت شما نه معیار حقیقته نه قراره خط فکری منو تعیین کنه.
اما اصل موضوع؛ تجاوز به خاک یه کشور «هیچوقت» قابل عادیسازی یا توجیه نیست. این خط قرمزه. اینکه به خاطر خشم از یک حکومت، به جایی برسی که حملهی خارجی رو قابل قبول بدونی، یعنی داری مسئله رو اشتباه حل میکنی. تاریخ بارها نشون داده دخالت خارجی نه آزادی آورده نه رهایی؛ فقط ویرانی و تحقیر و هزینه برای مردم عادی گذاشته.
من ممکنه منتقد خیلی چیزها باشم، اما این به معنی این نیست که چشمم رو روی این واقعیت ببندم که جنگ و تجاوز، قبل از هر چیز مردم رو له میکنه، نه حاکمیت رو. اینکه تو اینو نادیده میگیری و صرفاً از زاویهی نفرت نگاه میکنی، مشکل از تحلیل توئه، نه از موضع من.
فرق من و تو اینه که من یه خط قرمز دارم: ایران. نه حکومت، نه فرد، نه جناح. تو اما انگار حاضری برای مخالفت با یک ساختار، اصل کشور و کرامتش رو هم زیر سوال ببری. این اسمش تحلیل نیست، واکنش احساسیه.
در نهایت هم دوباره میگم: اینکه تو فکر میکنی من چی هستم یا نیستم، هیچ اهمیتی نداره. مهم اینه که من از یه اصل دفاع میکنم که قابل معامله نیست: تجاوز، تجاوز است؛ تحت هر بهانهای.
میخوام به مطلبی که این روزها خیلی بهش برخوردم صحبتی کنم. نظرات کامل متعلق به خودمه و ادعای زیادی هم توش ندارم. اما برام سخته هضمش، شما فکر کنم بتونید کمکم کنید در این موضوع.