eitaa logo
الفِ آزادی.
740 دنبال‌کننده
122 عکس
1 ویدیو
1 فایل
یک میهن‌دوستِ آزادی‌خواه. آزاد باد زن, زنده باد آزادی. https://abzarek.ir/service-p/msg/3535453 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_sqst2l8&btn=ترانه؛ @MindofMine
مشاهده در ایتا
دانلود
و عجیب است که آدم، درست در همان شب‌هایی که فکر می‌کند دیگر چیزی از او باقی نمانده، هنوز دلش برای یک آغوش امن، یک صدای مهربان یا حتی چند دقیقه آرامش می‌تپد. شاید قلب، آخرین چیزی‌ست که تسلیم می‌شود؛ حتی وقتی ذهن خسته است و دنیا بیش از حد سرد به‌نظر می‌رسد.
و شاید تمامِ معنایِ دوام آوردن همین باشد؛ اینکه با وجودِ تمامِ خستگی‌ها، هنوز گوشه‌ای از وجودت آرام زمزمه کند: «یکم دیگر… شاید فردا سبک‌تر باشد.» و آدم با همین «شاید»های کوچک، شب‌های زیادی را تا صبح زندگی می‌کند.
در جواب به سوال ثنای عزیزم. فکر می‌کنم آدم‌ها بیشتر از هرچیز، درباره‌ی همان چیزهایی زیاد حرف می‌زنند که جایی در زندگیِ واقعی‌شان کم‌رنگ شده یا از دست رفته است. یکی ساعت‌ها از عشق می‌گوید چون هیچ‌وقت آن‌طور که باید دوست داشته نشده، یکی از سفر چون سال‌هاست در یک شهر، یک اتاق، یک تکرار گیر افتاده، یکی از آزادی چون تمام عمرش یاد گرفته خودش را سانسور کند. برای همین است که وقتی بعضی آدم‌ها درباره‌ی موسیقی، کتاب، رؤیاهای دور، شب‌های بارانی، یا حتی یک کافه‌ی کوچک حرف می‌زنند، چشم‌هایشان برق می‌زند؛ چون برای چند دقیقه از این جهانِ خسته‌کننده و بی‌رحم فاصله می‌گیرند و به جایی پناه می‌برند که هنوز چیزی در آن زنده است. راستش را بخواهی، این روزها آدم‌ها کمتر از چیزهایی حرف می‌زنند که واقعاً دوست دارند و بیشتر از چیزهایی می‌گویند که مجبورند تحمل کنند؛ قبض‌ها، کار، خبرهای بد، آینده‌ای که معلوم نیست می‌رسد یا نه، و خستگی‌ای که مثل گرد و غبار روی روح همه نشسته. انگار جهان آرام‌آرام کاری کرده که هیجان داشتن برای آدم‌ها تبدیل به یک چیز لوکس شود. برای همین وقتی کسی با شوق از چیزی حرف می‌زند، حتی اگر ساده باشد، به‌نظرم باید نشست و گوش داد؛ چون احتمالاً دارد یکی از آخرین قسمت‌های زنده‌ی خودش را نشان می‌دهد. و شاید غم‌انگیزترین بخشِ ماجرا همین باشد که خیلی‌ها سال‌هاست دیگر چشم‌هایشان موقع حرف زدن از هیچ‌چیز نمی‌درخشد. نه چون چیزی برای دوست داشتن وجود ندارد، بلکه چون زندگی آن‌قدر بی‌وقفه از آدم انرژی می‌گیرد که کم‌کم یادش می‌رود چه چیزهایی قلبش را روشن می‌کردند. اما هنوز هم گاهی، وسط یک گفت‌وگوی ساده، یک آهنگ قدیمی، یا حرف زدن درباره‌ی چیزی که واقعاً دوستش داریم، می‌شود فهمید که روح آدم کاملاً خاموش نشده؛ فقط خسته است.
هدایت شده از هزارمن
تنهایی، غول بزرگ و بدترکیبی‌ نیست که فکر می‌کنید‌.
الفِ آزادی.
تنهایی، غول بزرگ و بدترکیبی‌ نیست که فکر می‌کنید‌.
تنهایی، آن‌گونه که جهانِ شلوغِ امروز وانمود می‌کند، صرفاً فقدانِ دیگری نیست؛ بلکه لحظه‌ی تعلیقِ انسان میانِ آن‌چیزی‌ست که به جهان نشان داده و آن‌چه در سکوتِ درونش پنهان مانده است. آدمی تا وقتی در ازدحامِ صداها، رابطه‌ها و تکرارِ بی‌وقفه‌ی روزمرگی حل شده، فرصتِ رویارویی با خویشتن را ندارد؛ اما تنهایی، بی‌آن‌که رحم کند، او را مقابلِ حقیقتِ عریانِ وجودش می‌نشاند. برای همین اغلب، آن‌چه انسان را می‌ترساند خودِ تنهایی نیست، بلکه فرو ریختنِ تمامِ توهّماتی‌ست که سال‌ها برای تاب آوردنِ زندگی ساخته؛ توهّمِ مهم بودن، فهمیده شدن، دوست داشته شدن، یا حتی شناختنِ خویش. تنهایی، در عمیق‌ترین معنایش، مواجهه‌ی انسان است با این پرسشِ هولناک که «اگر تمامِ جهان خاموش شود، آیا هنوز چیزی در درونِ من هست که ارزشِ ماندن داشته باشد؟»
عمیقأ می‌خوام بمیرم. . -گاهی آدم فقط انقدر خسته میشه که فکر می‌کنه پایان، تنها راهِ آروم شدنه. ولی باور کن هیچ حالِ ثابتی تا ابد نمی‌مونه. حتی تاریک‌ترین شب‌ها هم یک‌جایی از نفس می‌افتن، و تو هنوز ارزشِ اینو داری که فردایِ بهتری رو ببینی.
با منم حرف بزنید منم غمگینم . -بیا، بشین کنارِ ما. غمگین بودنت قرار نیست باعث بشه کمتر دیده بشی. بعضی وقت‌ها آدم فقط نیاز داره یکی آروم بگه: «من صداتو شنیدم.»
خیلی خیلی خیلی فشار رومه به خاطر همه چیز و به زودی انگار قراره بشکنم و به هزار تیکه تبدیل بشم. می‌خوام توی بغل یه نفر گریه کنم و محکم فشارش بدم و اون هیچی نگه فقط صبر کنه گریه هام تموم بشه. چرا همه چیز اینطوری شده. . -شاید چون آدم برای این حجم از زندگی ساخته نشده بود. برای این‌همه خبر، این‌همه دلتنگی، این‌همه نگرانی و وانمود کردن به اینکه «حالم خوبه». یه‌جایی روحِ آدم کم میاره و فقط دلش می‌خواد سرشو بذاره روی شونه‌ی یکی و برای چند دقیقه، مسئولِ هیچ‌چیزِ دنیا نباشه.
انگار توی ذهن خودم زندانی شدم، و دیوارای این زندان مدام به من یادآوری می‌کنن که چقدر ناامیدم و چقدر از خودم دور شدم. . -بدترین زندان‌ها همون‌هایین که دیوارشون از فکر ساخته شده. جایی که آدم هرچقدر هم بخواد فرار کنه، آخرش دوباره به خودش و صداهای خسته‌ی توی سرش برمی‌گرده. ولی حتی وقتی حس می‌کنی از خودت دور شدی، باز هم یک «تو»ی واقعی جایی زیرِ این همه خستگی و ناامیدی نفس می‌کشه؛ فقط گم شده، نه نابود.
و چقدر غم غم عزیز لطفا مارو تنها بزار. . -این پیامت، باعث شد بخوام چیزی رو تعریف کنم براتون. شاید یه بیان باور از سمت من.
چندروز قبل از مخاطبانم در کانال «نوشته‌های جنگ‌زده» خواستم که نظرشون رو راجع به متن‌ها بگن. بزرگواری فرمودند که من به پوچ‌گرایی رسیدم و نوشته‌هایم همه سیاه و تاریک‌اند، بهتر است از شادی‌ها و خوشی‌های زمانه بنویسم، از اتفاقات خوب و روشن. من جوابی ندادم، چون می‌دانستم درک نخواهد کرد. من جز سیاهی رنگی نمی‌بینم، حتی به خاطر نمیاورم که از آن بنویسم، من با آدم‌هایی صحبت کردم و می‌کنم، که اولین جوابشان بعد از «چطوری» اینه که خوب نیستم. و هزار دلیل دارند برای این ناخوشی. این روزگار ماست. اگر در سوییس بودم و کنار استخر آفتاب می‌گرفتم و تنها دغدغه‌ام صبح‌بخیر گفتن دوست پسرم بود، اون موقع بیا به من نقد کن، گلایه کن که چرا سیاهی رو پررنگ می‌کنم. اول زندگی من را بهم پس بده بعد ازم بخواه زندگی کنم.
هدایت شده از یک.
گاهی وقتی کلمات لابه‌لای تقدیرْ فلج می‌شوند، تنها ردِ تصویری مبهم از مفهومِ آن‌ها در ذهن باقی می‌ماند؛ بدون آن‌که هیچ‌گاه بتوانند خلوصِ حقیقت را روایت کنند، سکوت را پیشه قرار می‌دهند بلکه به قبولِ تقدیر وفادار بمانند.