الفِ آزادی.
تو فکر میکنی آزاده بودن با دینداری در تعارضه؟ . -من فکر میکنم که دینداری حقیقی منجر به آزاده بودن ا
من همیشه از یک تناقض عجیب در ذهن بعضی از دوستان مذهبی تعجب میکنم؛ تناقضی که اتفاقا در حاشیهی دین نیست، درست در مرکز فهم دینی قرار دارد: از یک طرف به معاد، حسابرسی، ثواب و عقاب، مسئولیت اخلاقی و داوری نهایی باور دارند؛ از طرف دیگر، در عمل انسان را موجودی عاقل، مختار و صاحب حق انتخاب نمیدانند.
خب این دو گزاره با هم جمع نمیشوند.
اگر انسان عقل ندارد، اگر قدرت تشخیص ندارد، اگر اختیار واقعی ندارد، پس چطور میتوان او را مسئول دانست؟ چطور میشود از او حساب کشید؟ چطور میشود بهشت و جهنم را بر پایهی انتخابهای او معنا کرد؟ موجودی که فقط باید هدایت، کنترل، سرپرستی و قیممآبی شود، دیگر فاعل اخلاقی نیست؛ شیء است، ابزار است، تودهای قابل مدیریت است. و از چنین موجودی نمیشود انتظار مسئولیت داشت.
اساس اخلاق دینی، دستکم در فهم رایج آن، بر این است که انسان توان فهم خیر و شر را دارد، امکان انتخاب دارد، میتواند خطا کند، میتواند اصلاح شود، میتواند پاسخگو باشد. یعنی انسان باید تا حدی آزاد باشد تا مسئولیت معنا پیدا کند. بدون آزادی، مسئولیت اخلاقی تبدیل به شوخی میشود.
اینجاست که تناقض شروع میشود: همان کسی که در مقام الهیات میگوید انسان مسئول اعمال خویش است، در مقام سیاست و اجتماع میگوید انسان آنقدر ناقص، نادان و خطرناک است که باید همیشه یک قیم، یک دولت، یک ایدئولوژی، یک نهاد یا یک گروه بالای سرش باشد تا برایش تصمیم بگیرد.
این دیگر دینداری نیست؛ این بیاعتمادی عمیق به انسان است.
اگر انسان را عاقل و مختار میدانید، باید به آزادی او هم بهعنوان یک حق بنیادین احترام بگذارید. نمیشود از انسان مسئولیت خواست، اما اختیارش را گرفت. نمیشود گفت در قیامت باید پاسخگوی انتخابهایت باشی، اما در دنیا حق انتخاب نداری. نمیشود گفت خدا انسان را مسئول آفریده، اما دولت باید مثل مالک و سرپرست با او رفتار کند.
آزادی مطلق البته معنا ندارد. هیچکس نمیگوید انسان آزاد است که به جان، مال، کرامت و حق دیگران تجاوز کند. بحث بر سر آزادی در چارچوب حق، قانون، مالکیت فردی و مسئولیت مدنی است. یعنی همان چیزی که در سنت لیبرالیسم کلاسیک مطرح شد: انسان تا جایی آزاد است که آزادی دیگری را نابود نکند.
مسئله این است که بعضیها آزادی را فقط وقتی میپذیرند که به نفع خودشان باشد. اما وقتی نوبت به انتخاب سبک زندگی، عقیده، پوشش، اقتصاد، فرهنگ، بیان و زیست شخصی دیگران میرسد، ناگهان انسان از موجودی مکلف و مسئول، تبدیل میشود به موجودی نادان که باید کنترل شود.
این نگاه، هم با کرامت انسانی ناسازگار است، هم با مسئولیت اخلاقی، هم حتی با همان ایمانی که ادعایش را دارد.
پس مسئله ساده است: یا انسان عقل و اختیار دارد، که در این صورت باید آزادی و حقوق فردیاش را به رسمیت شناخت؛ یا عقل و اختیار ندارد، که در این صورت سخن گفتن از تکلیف، گناه، ثواب، عقاب و معاد، از بنیاد بیمعنا میشود.
نمیشود هم انسان را مسئول دانست، هم آزادیاش را مصادره کرد.
نمیشود هم به معاد باور داشت، هم با انسان مثل صغیر، محجور و مملوک رفتار کرد.
این تناقض را نمیشود با شعار، سفسطه و کلمات مبهم پوشاند. باید بالاخره تکلیف را روشن کرد: انسان فاعل اخلاقی است یا رعیت قابل کنترل؟
الفِ آزادی.
دربارهی خود امر خواندید اما در زندگی ما چگونه لمس میشود؟
حالا این بحث فقط یک دعوای نظری و فلسفی نیست. نتیجهاش مستقیم میآید وسط زندگی روزمرهی ما؛ وسط سفره، شغل، اینترنت، انتخاب، آینده، مهاجرت، آموزش، درمان، خرید، فروش و حتی نفس کشیدن.
وقتی شما انسان را عاقل و مختار نمیدانی، نتیجهاش این میشود که دولت حق پیدا میکند برای همهچیز تصمیم بگیرد: چه ببینی، چه بخوانی، کجا کار کنی، چطور پولت را خرج کنی، چه سایتی باز کنی، چه سبکی زندگی کنی، با چه کسی ارتباط بگیری، چه چیزی یاد بگیری و حتی چه رؤیایی داشته باشی.
بعد هم برای این قیممآبی اسمهای قشنگ میگذارند: مصلحت عمومی، امنیت، عدالت، اخلاق، حمایت از مردم، مبارزه با فساد، حفظ فرهنگ، کنترل بازار. اما در عمل، اغلب نتیجهاش میشود فقیرتر شدن مردم، کوچکتر شدن انتخابها، بستهتر شدن فضا و بزرگتر شدن دولت.
یکی میگوید اگر دولت در اقتصاد دخالت نکند، مردم له میشوند. اما واقعیت این است که وقتی دولت همهچیز را در دست میگیرد، معمولا همان مردمی له میشوند که قرار بود حمایت شوند. قیمتگذاری دستوری، رانت، انحصار، مجوزهای بیپایان، تورم، فساد اداری و تصمیمگیریهای از بالا، معیشت مردم را نابود میکند. بعد همان کسی که سفرهی مردم را کوچک کرده، دوباره ظاهر میشود و میگوید: دیدید مردم بدون دولت نمیتوانند زندگی کنند؟
این شبیه این است که اول پای کسی را ببندی، بعد به او بگویی ببین، تو بدون عصا نمیتوانی راه بروی.
در بحث اینترنت هم همین منطق وجود دارد. میگویند مردم ظرفیت ندارند، گمراه میشوند، امنیت به خطر میافتد، فرهنگ آسیب میبیند. اما اینترنت فقط سرگرمی نیست. اینترنت امروز ابزار کار است، آموزش است، درمان است، تجارت است، ارتباط است، دانش است، بازار جهانی است، امکان رشد است. وقتی اینترنت را محدود میکنی، فقط چند سایت را نبستهای؛ راه نفس کشیدن یک نسل را تنگ کردهای.
کسی که با اینترنت کار میکند، فروشندهای که مشتریاش را از شبکههای اجتماعی پیدا میکند، دانشجویی که مقاله میخواند، پزشکی که به منابع علمی وصل است، برنامهنویسی که با جهان کار میکند، معلمی که آموزش میدهد، هنرمندی که اثرش را منتشر میکند؛ همه قربانی این نگاه میشوند که «مردم نمیفهمند و باید کنترل شوند».
مخالفان آزادی معمولا یک استدلال تکراری دارند: اگر آزادی بدهیم، هرجومرج میشود. اما این حرف، بیشتر از آنکه دفاع از نظم باشد، اعتراف به ناتوانی در ساختن قانون عادلانه است. آزادی یعنی نبود قانون؟ نه. آزادی یعنی قانون باید برای حفاظت از حق افراد باشد، نه برای تصاحب زندگی آنها.
آزادی یعنی کسی حق ندارد به جان، مال، آبرو و حق دیگری تجاوز کند. اما این فرق دارد با اینکه دولت برای سلیقه، فکر، پوشش، شغل، اینترنت، سبک زندگی و انتخابهای شخصی مردم قیم تعیین کند.
یک استدلال دیگر این است که «مردم خودشان صلاح خودشان را نمیدانند». خب اگر مردم صلاح خودشان را نمیدانند، چطور همان مردم باید مسئول گناه و ثوابشان باشند؟ چطور باید در قیامت پاسخ بدهند؟ چطور در انتخابات و جنگ و مالیات و تحمل سختیها بالغ محسوب میشوند، اما وقتی پای آزادی فردی، اقتصاد، اینترنت و انتخاب زندگیشان وسط میآید، ناگهان نابالغ و محتاج سرپرست میشوند؟
این نگاه دوگانه است: مردم برای پرداخت هزینهها بالغاند، برای اطاعت بالغاند، برای تحمل فقر بالغاند، برای مسئولیت اخلاقی بالغاند؛ اما برای انتخاب آزاد، نه.
مشکل دقیقا همینجاست.
اگر انسان عاقل و مختار است، باید حق داشته باشد خطا کند، تجربه کند، یاد بگیرد و مسئولیت انتخابش را بپذیرد. جامعه با حذف آزادی اخلاقیتر نمیشود؛ فقط ریاکارتر، ترسوتر و فرسودهتر میشود. وقتی انسان را مجبور به خیر میکنی، نه خیر ساختهای و نه انسان تربیت کردهای. فقط اطاعت ظاهری تولید کردهای.
در معیشت هم آزادی یعنی مردم بتوانند کار کنند، بسازند، سرمایهگذاری کنند، انتخاب کنند، رقابت کنند و از مالکیت خود دفاع کنند. وقتی هر تصمیم اقتصادی وابسته به مجوز، دستور، رابطه و امضا باشد، استعداد نابود میشود و رانت رشد میکند. اقتصاد آزاد کامل و بینقص نیست، اما اقتصاد قیممآبانه معمولا مردم را به صف، کوپن، تورم، فساد و وابستگی میرساند.
در اینترنت هم آزادی یعنی دسترسی برابر به جهان. یعنی دولت به جای بستن راه، امنیت و زیرساخت بسازد. به جای ترسیدن از آگاهی مردم، به آنها امکان انتخاب بدهد. جامعهای که از دانستن مردم میترسد، در واقع به خودش اعتماد ندارد.
من نمیگویم انسان فرشته است. اتفاقا چون انسان ممکن است خطا کند، باید قانون وجود داشته باشد. اما قانون برای محدود کردن تجاوز است، نه برای نابود کردن اختیار. فرق بزرگی است بین قانونمندی و قیممآبی.
نظمی که بر آزادی و مسئولیت بنا شود، انسان میسازد. نظمی که بر ترس و کنترل بنا شود، رعیت میسازد.
پس بحث من فقط این نیست که آزادی چیز خوبی است. بحث من این است که بدون آزادی، نه مسئولیت معنا دارد، نه اخلاق، نه ایمان، نه معاد، نه رشد اقتصادی، نه کرامت انسانی.
نمیشود انسان را در فقر، سانسور، فیلتر، اجبار و بیاختیاری نگه داشت و بعد از او انتظار ایمان آگاهانه، اخلاق اصیل، کار مولد و مسئولیتپذیری داشت.
انسانی که حق انتخاب ندارد، فقط ظاهرا آرام است؛ درونش یا میشکند، یا دروغگو میشود، یا فرار میکند، یا منفجر میشود.
و این همان چیزی است که قیممآبی با جامعه میکند: اول اختیار را میگیرد، بعد عقل را تحقیر میکند، بعد معیشت را گروگان میگیرد، بعد اینترنت را میبندد، بعد اعتراض را بیاخلاقی مینامد، و در نهایت از همان انسانی که همه راههایش را بسته، انتظار ایمان، امید و مسئولیت دارد.
این تناقض فقط فلسفی نیست؛ هر روز دارد در زندگی ما اتفاق میافتد.
جنگ دوازده روزه شد من امتحان داشتم، اعتراضات دی شد من امتحان داشتم، الانم روز nام آتش بسه و من امتحان دارم. دیگه واقعا بس.
کاملا حس ویالوننواز های تایتانیک رو دارم. کشتی داره غرق میشه ولی من همچنان مینوازم. -امتحان میدم-