خوش به سعادتت و خوش به حال دل اونهایی که این روزها مشهد هستند؛
ما که خیلی دلتنگیم :)
یکی بهم بگه دروغه
بهم بگید باز دوباره
آقام سخنرانی داره
بیا ببین که بیت شلوغه...
برایم حدیث کساء، زیارت عاشورا و زیارتنامه شهدا بخوانید...
قول میدهم اگر آنسوی این دنیا،
دستِ گرهگشایی از من ساخته باشد،
نگذارم با حسرت شهیدشدن، از دنیا بروید...🕊
-
بخشی از وصیتنامه شهید علیرضا غرباوی
هدایت شده از حیـّان🇵🇸
دایی مجتبیٰ، خاله زهرا اینجا هم به فکر توست. همیشه پیش باباجان است، اصلا از او جدا نمیشود. بین خودمان باشد، اما من میشنوم که اینجا هم با باباجان راجع به شما حرف میزنند. دایی، بانوی با عظمتی اینجاست که همیشه با محبت نگاهم میکند، انگار که برایش یادآور طفلی عزیز باشم. گفتم طفل، اینجا با رقیه خانم دوست شدهام. البته ایشان خیلی بزرگاند، بهشان میگویند شاهدخت، اما دایی جان، نمیدانی چقدر با محبت و مهربان است. عروسکش را همیشه دستم میدهد و اجازه میدهد برادر کوچکترش اصغر را روی پایم تکان دهم. علیاصغر بانمکترین بچهایست که تا به حال دیدهام، وقتی میخندد انگار دنیا یکجوری میشود. امیدوارم بهم نخندی دایی، اخر من عمر طولانیای نداشتم که بچههای بسیاری را ببینم، ولی معلوم است علیاصغر با بقیهشان فرق دارد.
اما دایی، یک چیزی بگویم؟ بین خودمان باشد ولی از همه چیز خاصتر دوستان بابابزرگاند. نمیدانی چقدر باعظمتاند دایی. نام یکیشان حسین (ع) است، او بسیار با ابهت است، از نگاهش مهر فوران میکند و همیشه استوار است. اینجا همه جلویش سر تعظیم فرود میآورند، نه از ترس، بلکه شیفتهی او هستند و آمادهاند که در لحظه جانشان را فدایشان کنند. برادری دارد به نام عباس، انقدر عاشق اوست که پیش از امرِ ایشان کارها را جفتوجور میکند.
اما این آقایی که مهمانش هستیم، مولایمان علی ابن موسی الرضا (ع). وای، دایی، او خیلی مهربان است! حتی از باباجان هم مهربانتر، باور میکنی کسی از بابا جان مهربانتر باشد؟ انگار که استاد باباجان بوده.
ای داد دایی، یادم رفت بگویم! صدوشصتوهشت دختر و پسر هستند که هر روز به کلاس درس میروند، من هم دلم میخواد بزرگ شوم و پیششان بنشینم. استادشان حضرت قاسم (ع) است، او جوانی رعناست که قدر پیران باتجربه میداند. بچههای دیگری هم هستند که گمان کنم ایرانی نباشند، ولی من با همهشان دوستم، دوستِ دوست! زنگ تفریحها میدویم و از درختهای اینجا بالا میرویم.
راستی دایی، مامان بشریٰ سلامت را میرساند و میگوید صبور باش، تو از پسش برمیای.
فقط دلم کمی برای بابا تنگ شده، مامان بشریٰ هم همینطور. چیزی نمیگوید ولی میبینم نیمهشبها که پدر به مناجات برمیخیزد، کنار سجادهاش مینشیند و تا صبح نگاهش میکند. لطفا به بابایم بگویید عاشقش هستم و همیشه دوستش دارم. قول میدهم باز هم برایتان بنویسم، گفتم به مناسبت تولدتان یک شرح حالی از اینجا بدهم که خیالتان آسوده شود. امیدوارم خیلی زود، با آن آقای مهربان بسیار بزرگ، که نامشان مهدی (عج) است، پیشتان بیایم. در پناه حق باشی دایی عزیزم.
دوستدار شما،
زهرا محمدی گلپایگانی.
- «راغب؛ حیّان»
375.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سقف رویایی محبوبم واسه اتاقم>>>>