بلا بهدور آقایان؛ خدا فرزندانتان را برایتان نگهدارد. ولی یکلحظه تصور کنید که این تصویر دستها و صورت یوسف پزشکیان است؛ الیاس و اسحاق قالیباف است؛ فرض کنید مهدی ظریف است. لیلا خاتمی است. آزاده و طناز روحانی است. حمیدرضا عارف. یا هرکدام از فرزندان شمایند. فرض کنید این گوشتهای اضافه، این دستها و صورت سوخته، اجزای بچهها و پارههای تن خودتان است زبانم لال. تصور کنید بچههای شمایند که از زیر خروارها آوار و بتن بیرون آمدهاند و تمام تنشان از آتش بمب آمریکایی سوخته و ذوب شده. فرض کنید صدای جیغ و لرزش بدن این بچهها از خوف شنیدن صدای هر موتور و کامیون عبوری، صدای جیغ شبانه بچههای شماست از یادآوری بمباران مدرسه. یا این طفل که تا چندی پیش با ذوق برای هواپیماهای آسمان دست تکان میداد و حالا با دیدن هر هواپیما دست روی گوشش میگذارد و فرار میکند طفل شماست. این تصویر را بگذارید پسزمینه گوشیهایتان. یا قاب کنید و بگذارید روی میزهای مسئولیتتان. قبل از هر اظهارنظر، تصمیم و امضا درباره وطن، اول توی این چشمها و به این دستها نگاه کنید. به این گوشتها. آنوقت هرچه شما بگویید ما تابع شما خواهیم بود. همین.
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
هدایت شده از "ماضینُقلی"
و قلم که به دستِ خالقِ طبیعت باشد، همه چیز جور دیگری رقم میخورد .
خلق میکرد و تحسینوار خیره میشد به آنها .
مینگریست به بازیِ رنگها، منحنیِ لبانش را به وضوح میدیدم، گویی او میدانست که روزی میانِ همین رنگها عشقی میرویَد . .
البته الان عشقِ میانِ آنها حتی نازکتر نسیم بود، ولی عطرش تا فلک رسیده بود و همه را مدهوش ساخته بود .
"عطرِ عاشقی" برای اولینبار توسطِ آنها معنا شد . .
بهارِ سرسبز دلبسته بود به پاییزِ خزان؛
و پاییز، کمکم آغوش میگشود برای دردانهیِ دورش . .
بهار عشقاش را با شکفتنِ گلهای رنگارنگ نشان میداد و پاییز در سکوت خیره میماند به زیباییِ او و سلیقهاش .
بهار مهر میورزید و محبتش را هک میکرد بر دلِ او .
اصلا پاییز خوابِ عاشقی را هم نمیدید!
اما همهچیز تقصیرِ بهار بود .
با آن چشمانِ سبزش که حتی یخِ زمستان را هم آب میکرد خیره میشد بر چشمانِ مشکیِ او و موهایِ پریشانش را به رُخَش میکشید .
لپهای سرخش مقاومتها را میشکست .
پاییز پس از آن برایِ نمایش ِچهرهی گُلگون ِبهارش، انار را در دلِ خود جای داد .
گاهی وقتها برای بیانِ ویژگیهایِ بهارش، انار را به زمستان نشان میداد و میگفت " درست همانندِ همین است؛ زیبا و ناب : ) "
حالا پاییز، همان مردِ قد رعنا که دل برده بود از نازدانهی خالق، در تلاش بود تا خودش را به او برساند . . .
او میدوید و فاصلهها بیشتر میشد .
او میدوید و برفها سنگینتر میبارید .
او میدوید و برگهای زرد و بادِ سرد او را به عقب میکشیدند .
دلش برای آنهمه زیبایی تنگ بود و هیچ راهی برای رسیدن به او وجود نداشت . .
روزها میگذشت و فاصلهها بیشتر و بیشتر میشد،
گویی زمستان کِش میآمد، تابستان بیرحمانه جدایی میانداخت و پاییز هرسال بیرمقتر از سال ِقبل سپری میشد .
و امّا بهار؟
بهار همچنان میآمد. هر سال، با همان پیراهنِ سبز و عطرِ آشنایَش، جهان را دوباره زنده میکرد؛
بیخبر از اینکه همهی دلیل ِخزان ِپاییز شده . .
شاید بهار نمیدانست برگهای پاییز از غم ِدوری ِاو میریزند؛
نمیدانست هر برگ که از شاخه جدا میشود، تکهای از دل ِپاییز است که دیگر توانِ ماندن ندارد .
شاید نمیدانست آن همه برگِ زرد، نامههای نانوشتهای بودند از پاییز برای او؛ هر کدام، قصهای از دلتنگی و هر ریزش، آهی برایِ رسیدن به بهار . .
و شاید خالق، آن بالا، با همان قلم ِجادوییاش، تمام ِاین فاصلهها را عمداً نوشته بود .
آری . .
گاهی عشق، قرار نیست به رسیدن ختم شود؛ گاهی باید میان ِدو فصل بماند، میان ِشکوفه و برگ، میان ِسبز و سرخ، میان ِآمدن و انتظار . .
و فاصله همانجا ماند؛ میان ِبهار و پاییز، میان ِآن دو چشم،
میان ِدو قلبی که برای ِهم میتپیدند، اما هیچوقت به یک فصل نرسیدند . .
[ یکم ِمهرماه ِ1405 ]
دانایِ جاهل🚩 alef.sin.ra
و قلم که به دستِ خالقِ طبیعت باشد، همه چیز جور دیگری رقم میخورد . خلق میکرد و تحسینوار خیره میشد به
و روزی تلخی قهوه چشمان پاییز به حلاوت شکر خندهیِ سرخ بهار شیرین میگردد *
دانایِ جاهل🚩 alef.sin.ra
صبح اول مهرتون بخیر🍁✨
دانش آموز نداریم انگار اینجا😂
ویو رو نگاه تو رو خدا