هیچکسان ما را نخواستند؛
تو نیز ما را نخواستی،
اندکی آهسته در گوشمان پچ پچ رفتن سر ده...
_ الف.سین.رآ
هنگامی که گوش شنوایی نیست برای شنیدن،
بر لب هایتان مهر سکوت بزنید؛
که هر چه سخن بگویید بیهوده تلاشی برای ناشنوایی بوده است!!!
_ الف.سین.رآ
در سایه هبوط آدم به زیستن می نوازیم، ساز زندگانی را
که چنگ میزند هر نوایش بر پیکر انسانی را
_الف.سین.رآ
در خیال دور تو میشوم هر لحظه دورتر از خود
و به خود می گردم به دنبال خود
و می یابم خود را در خاطر خود که منقش است به نقش و نگار تو
_ الف.سین.رآ
مشت هایم کوچک است،
انگورهایم اندک است،
باغچه حیاط خانه ما خلوت است،
شاخه های تاکستان کوچک مان را از بالا می بینی که آویزان است،
در حیاط خانه ما حیات سبزی در جریان است...
_الف.سین.رآ
_آدم ها... اونها هم فرق دارن. رنگشون، زبونشون. بعضی ها چاقن، بعضی ها لاغر. بعضی ها طبع گرم دارن و بعضی ها سرد. آدم ها هم قیمت دارن. اکثرشون اما ارزونن؛ میشه با دویست تا تک تومنی خریدشون. با این همه تفاوت، یه وجه مشترک دارن. دهنن! دهها تریلیون سلول و دهها عضو تو بدن دارن اما دهنن... فقط دهن. بذاریشون برات فسلفه میگن، همشون یه جمله از سقراط بلدن، از افلاطون، از انیشتین و از هر بزرگ و کوچیکی اما فقط بلدن بگن. عین طوطی. ازشون بخوای همون یه جمله رو که صد بار به زبون آوردن رو توضیح بدن، لال میشن، خفه میشن و ساکت. چون
فقط دهنن. ظاهرشون قشنگه، متشخصن، عاقلن، خوشگلن، خوشتیپن و هزار کوفت خوش و قشنگ دیگه اما پوچن. بشکافیشون، به هیچی نمی رسی، جز یه کا ِست ضبط شده... آدمها
کاست های ضبط شدن. یه مشت کاست که ُپَرن از صدا، از آواز؛ آوازهایی که دم از عاشقی میزنن، از امید، از زندگی ولی اگه به همون آدم بیای از دردت بگی، از بدبختیت بگی، عین همون کاست می پیچه بهم و دل و رودش می زنه بیرون و خفه میشه، چون سوادش بیشتر از اون قد نمیده. چون تا همون جا رو فقط حفظه. چون فقط دهنه!