استحاله در لجنزارِ بیهویتی: کالبدشکافیِ یک خودزنی
در دانشگاهم، امروز شاهد صحنهی تجلیِ یک «آناتومیِ سقوط» بودم. ایستادم و با رغبتی آمیخته به اشمئزاز، تماشا کردم؛ تماشایِ رجالههایی که فندک به دست، به جنگِ «هستِ» خویش آمده بودند. از منظرِ تبارشناسی، این حرکت نه یک کنشِ سیاسی، که یک «مازوخیسمِ ملی» و تجلیِ بارزِ (ازخودبیگانگی) است. این لکاتههای فکری که پارچهی سهرنگ را به آتش میکشند، در واقع در حالِ سوزاندنِ تنها ریسمانِ اتصالی هستند که آنها را از «هیچبودگی» نجات میدهد. آنها پارچه نمیسوزانند؛ آنها در حالِ امحایِ «حافظهی تاریخی» یک ملتاند.
این پرچم، رنگِ قرمزش را از «پلاسمایِ» خالصِ جوانانی وام گرفته که در مسلخِ غیرت، تکهتکه شدند تا جغرافیایِ این خانه پاره نشود. خونِ شهید، اینجا یک استعاره نیست؛ یک حقیقتِ بیولوژیک و تاریخی است که در رگهای این پرچم دویده تا آن را از یک «شیء» به یک «ارزش» استعلایی بدل کند. حالا ببینید این موجوداتِ یکبارمصرف، با چه وقاحتِ بدترکیبی، بر سرِ سفرهی همان خونها نشستهاند و نمکدانِ هویت را میشکنند.
اینها همان «سایههای سرگردانی» هستند که در خلاءِ تئوریک، به هر نجاستِ فکریِ بیگانهای چنگ میزنند تا خلأِ وجودیشان را پر کنند. آتش زدنِ پرچم، یعنی اعتراف به این حقیقت که: «من ریشه ندارم، من متعلق به هیچ کجا نیستم و من یک انگلِ فرهنگیام که خانهی خود را به بهایِ یک لحظه دیده شدن، به خاکستر بدل میکنم.»
حقیقتِ تلخ اینجاست: پرچمِ این دیار، که از خاکسترِ هزاران فتنه ققنوسوار برخاسته، با فوتِ این «مغزهایِ زنگزده» تکان نمیخورد؛ اما بویِ تعفنِ این خیانت، تا ابد در راهروهای دانشگاه الزهرا باقی خواهد ماند. اینها نه آزادیخواهند و نه عصیانگر؛ اینها لکههای ننگی هستند بر پیشانیِ دانشگاه.
تف به این همه بلاهتِ مدرن!
فاطمه حداد صاحبقرانی| #فاو
موازین اسلامی و آرمانهای اخلاقی و تربیت خانوادگی جلومو گرفتن، روز به روز هم مقاومت سختتر میشه.
فقط اینکه،
الحمدالله، الحمدالله، الحمدالله
عمیقا باور قلبی دارم که مملکتمون دست آقا امام زمان ارواحنا فداه؛
همین واقعا.
726.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسوز ای سعی باطل؛
پرچم ایران نمیسوزد...🇮🇷
بسوز ای سعی باطل، پرچم ایران نمیسوزد
نمیدانی مگر در شعلهها ایمان نمیسوزد
گمان بردی که اینبار این حکایت فرق خواهد کرد؟
خدا فرعون را یک بار دیگر غرق خواهد کرد
هر آنچه داشتی رو کردهای، این آخرین برگ است
سر جان شرط میبندم، قمار آخرت مرگ است
ولی ما وعدهحقیم و از باطل نمیترسیم
شهادت آرزوی ماست، از قاتل نمیترسیم
به کف پیراهنی خونین، کسی از راه میآید
خدا زنده است ای مردم، [ولیالله] میآید