کاش می توانستم کوله بارم را از این دنیا جمع کنم و کوچ کنم به زندگی ..
کاشکی مثل بقیه می تونستم یک قرصی کوفت کنم این سردرد من رو ول کنه
ولی خب بویی از آدمیزادی نبردم
کاش یکی پیدا شود و زمزمه کند:
آرام باش عزیز من
آرام باش.
حکایت دریاست زندگی،
گاهی درخشش آفتاب،
برق و بوی نمک،
ترشح شادمانی،
گاهی هم فرو میرویم،
چشمهایمان را میبندیم،
همه جا تاریکی است.
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون میآوریم
و تلالو آفتاب را میبینیم
زیر بوتهای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود...