eitaa logo
دانایِ جاهل🚩 alef.sin.ra
84 دنبال‌کننده
777 عکس
350 ویدیو
22 فایل
"أَسْتَغْفِرُ اللهَ رَبِّی وَ أَتُوبُ إِلَیهِ" یک هیچِ، هیچ در هیچستان کلمات... . و من هرگز مخاطب شعرهایم را نیافتم! ^نادانی که دلیل نمی‌خواهد عاقلی است که تَوَهم می‌خواهد... ناشناس: https://eitaa.com/alefsinra/10117
مشاهده در ایتا
دانلود
و ثانیه‌ها چه دیر می‌شوند..
از اینجا به یادتونم ...
چه جالب منم تازه این پیام رو دیدم :) متشکرم، بنده هم دعاگوتون هستم
شوق نوشتن در من مرده.
می دانید هر شروعی یک پایانی دارد، ماجرایی که تمام بشود باعث می‌شود مرور بشود ولی ماجرایی که ادامه داشته باشه مرور نمی‌شود بلکه از یاد می‌رود و توقع ایجاد می‌کند و عادت قاتل حرکت است و حرکت فقط به معنای پیشروی نیست؛ مکث، توقف، بازبینی، مرور، اینهاست که آدمی را وادار به تفکر می‌کند گام برداشتن به تنهایی کافی نیست باید دید در کدامین راه برای کدامین مقصد گام بر می‌داری، معنای حرکت این است، نه آن که مانند گوسفندی سرت را پایین انداخته و راه روی..
در کنار هم بودیم، در لحظه قدم بر میداشتیم دوش به دوش هم، در یک خط قدم بر می داشتیم، هر که را نگاهی بود، گاه یکی آبی می دید و گاه یکی سیاه، آسمان نگاه‌مان به هر رنگی بود ولی دل‌هایمان یک رنگ بود، خاطرات همچون پازلی کنار هم چیده شد قابی برایمان ساخت ماندگار که در طاقچه‌ی ذهن‌‌مان به دیوار خاطرات آویخته شد و حال این تصویر تمام شده و قاب دیوار به نمایش گذاشته شده و باید برویم به دنبال تصویری دیگر در یکجای دیگر.. برای من اینجا سراسر از نور و امید بود و لحظاتی درخشان را کنار هم گذراندیم و تک تک کلام‌هایمان در عمق جانم نشست و خانواده کوچک ما هر روز در کنار هم بزرگ و بزرگ تر شد انقدری که آن دانه‌های کوچک جوانه زده و نهالی برای خود شدند، نهالی سرسبز در دلهایتان کاشته شد و حال شما ماندید و این نهال تازه جوان سرسبز که باید ان را ثمر برسانید.. نهال‌هایتان را در دست بگیرید و زمینی حاصل خیز پیدا کنید و دست همت بلند کرده و ان را به دل خاک حاصلخیز بکارید و ریشه‌های امیدتان را به دل زمین بفرستید و حلقه‌های اتصالی درست کنید و نور را در تک تک ریشه‌هایتان بدوانید.. در آخر ما نقطه‌های نوری هستیم در دل پهناور این سرزمین مقدس که به همت بالایمان بهم رشته‌ نورهای پاک را می‌سازیم و جهان را از نور خود روشن می‌کنیم و می‌شویم نور مسیر در جاماندگان و بازماندگان ...
و چه زیبا پایان حکایت می‌کند شاعر آنگاه که میگوید: به پایان آمد این دفتر؛ حکایت همچنان باقیست...
فردا به وقت ساعت صفر این دفتر هم بسته میشه؛ گفتم اعلام کنم اگر سخنی یا چیزی موردی بود بفرمایید و کلا گفتم بگم در جریان باشید
حکایت داغ دل ما، حکایت صد و چند شب بی قراری ست، حکایت حسرت‌ها، اشک‌هاست، علمداری‌ و فریادها و خون‌خواهی‌ها، چشم‌های نم زده است، خشم های فروخورده، داغ بر دل نشسته، بی تابی جای خالی؛ ما جا مانده‌ایم، ما از قافله امام شهیدمان جا مانده‌ایم، ما مدعیان صف کشیده غرق در دریای نفس‌مان از کاروان شهیدان جان فدا ولی‌ِمان جا ماندیم... حالا با دل ها حسرت زده‌یمان و چشم‌های خیس‌مان از شهرهای خود عزم سفر کرده تا باری دیگر برای اخرین بار و شاید اولین بارمان در محضر آن قائد شهید حاضر شویم و تجدید عهد کنیم و به خون خواهی او علم سرخ برافراشته و به جهانیان بفهمانیم ما ساده نمی گذریم از جان عزیزدل یک ملت و نه تنها یک ملت که یک امت، امتی که داغ امام دیده... نمی‌دانم چه شد که دوباره قلم شکسته برداشته و کلمات خمیده‌ی خود را بر ورق روزگار کشیده سیاهی قلم از حزن و اندوه وجود نشات گرفته و پاره ورقی که شاید یک‌جایی در زمان گم بشود... حال این روزهایم خوب نیست، حال هیچکس خوب نیست، هیچکس... نمی‌دانم کنون که من در مسیرم به رسیدن عزیز جانی که دیگر جان در بدن ندارد، چون تویی کنون در کجا باشی، دنیا ست دیگر با هزار و یک دلیل برای نرسیدنِ تو، آه، حقیقت اش را بخواهید نتوانستم به تنهایی و فقط برای خودم در این مسیر قدم بگذارم و سلام خود را به محضر ایشان برسانم؛ از ما این تک خوری ها بر نمی آید، از مایی که روزگارانی در کنار هم بودیم و محبت هم به دل گرفتیم، چنان که ریشه این عطوفت در جان‌مان دمیده و در ایستگاه گذرگاه‌ زندگی ما به یاد شما خاطره زنده می‌کنیم، و حال که راهی هستم برای وداع آخر، برای دیدار آخر نتوانستم که شما را یاد نکنم و به نیابت از شما قدم بر ندارم، رشته ای بر گردنم افکنده دوست، می کشد هر جا که خاطر خواه اوست، قدم هایم را نذر شما و سلام تک تک تان را به محضر امام شهیدمان می رسانم و دعای گوی شما خواهم بود، به شرط اینکه من نالایق را لایق دانسته و عرض ارادت های شما را قبول کنند و امید آن است که من امانت دار خوبی باشم برای شمایی که جامانده اید و دست‌های کوتاه‌تان و پاهای در بند مانده‌تان و حسرت های خیمه زده بر دلتان و دلتنگی بی پایان و فراقی که درد تنهایی تان را افزون می کند تسلی بخش باشد، چه بگویم در این مصیبت جگر سوز و جان گداز فقط از محضر مولایمان ارواحنا فداه برای دل های ناآرام‌مان آرامشی به اندازه ظهورش و دیدارش و برگشت شهیدمان می‌خواهم... -یا صاحب الزمان ادرکنا الف.سین.رآ | ⁰⁵.⁰⁴.¹⁴ |
لِشهيدنا لا نَقول وداعاً بل ‌نَقول إلى اللقاء إلى اللقاء مع إنتصار الدم على السيف إلى اللقاء في الشهادة إلى ‌اللقاء في جوار الأحبة..