یک نیم رخت اَلَسْتُ مِنْکُمْ بِبَعید
یک نیمِ دگر اِنَّ عذابی لَشدید
بر گرد رخت نبشته یُحیِی وَ یُمیت
مَنْ ماتَ مِنَ العشق فقد ماتَ شهید
-ابوسعیدابوالخیر
هدایت شده از علیرضا زادبر
برای مرداد و شهریور چه در سَر دارند؟
#هشدار
جنگ مردم ایران را متحد کرده است، شورش طراحی شده مدنظر سلطنت طلبان، نتانیاهو و ترامپ در اسفند محقق نشد. تکرار مدل پروژه ۱۸ و ۱۹ دی ماه سال گذشته در مرداد به آن شکل و روش به آسانی امکان وقوع ندارد. یعنی مجددا با افزایش قیمت حامل انرژی یا افسارگسیختگی قیمت دلار براحتی نمیتوانند هزینه داخلی به کشور تحمیل کنند و مردم را برای تلفات گرفتن به خیابان بیاورند. مردم هوشیار شده و پروژه بودن دی ماه سال گذشته و اینکه ترامپ چند بار اعتراف کرد که اسلحه به مخالفین می رساند را شنیده اند، مردم را آگاه کرد.
اما آیا امکان آشوب و تحمیل هزینه به مردم وجود ندارد؟ پاسخ به این پرسش بسیار ظریف است. دقیقا امکان طراحی پروژه جدید وجود دارد[کما اینکه اکنون طرح دارند به دنبال موقعیت هستند. عوامل داخلی و خارجی] تفاوت اینجاست که این نوبت صرفا گران شدن بنزین یا دلار به تنهایی عامل محرک نخواهد بود. پروژه جدید کلید جدیدی دارد. مقدمات و متغیرات ناظر به جنگ دارد. اینکه کشور و مردم احساس خسارات زیرساختی فراوان و حس بی فایده بودن جنگ داشته باشند. مردم را به این سمت می برند که این مقاومت دیگر "مقاومت بی فایده" است. مردم با رمز صلح شرافتمندانه باید به این نتیجه برسانند. مقدمات این طراحی در بیانات، بیانیه ها و مصاحبه هاییک هفته اخیر مشهود است.
#علیرضا_زادبر
@Politicalhistory
خب ببینید اگر پایه باشید اوکی باشید مثل قدیم ها خیلی حرف داریم برای زدند ولی اگر نه که همین روال رو پیش میریم، جدیدها هم اینجوری بگم که ما حرف زیاد برای گفتن داریم
نمیدونم چرا دلیلش چیه این نبودن هاتون ولی اگر صحبتی هست صادقانه شنوا و پذیرایی هستم
حداقل می دونید که در اینطور موارد واقعا سعی میکنم منصف باشم
هدایت شده از أَبٰاْ أَیْمَنْ | aba aiman
سر گشاده مثال بزنم
خودتون رو یک جوان در صدر اسلام تصور کنید
آیا جرئت داشتید روبروی اباعبدالله بایستید و فریاد بزنید «لیلی لیلی لیلی لیلی لیلی»؟
آیا جرئت داشتید نام مبارک ناموس حضرت عباس رو بی احترام به زبون بیارید؟
آیا جرئت داشتید همهی روضه های فاطمیه رو به راحتی بخونید و حقش ادا نشه؟
آیا جرئت داشتید نام مبارک و صاحب احترام اهل بیت را کنار الفاظی مثل «می» و «شراب» و... بیارید؟
آیا جرئت داشتید طوری هروله کنید که با رقصیدن مو نزنه؟
آیا جرئت داشتید در مقام امیرالمومنین آنقدر غلو کنید که جایگاه خدایی به ایشان نسبت بدید؟
اصلا آیا جرئت داشتید در حضور پیامبر صداتون رو از صدای پیامبر بلندتر کنید؟
و هزارتا آیای دیگه...
*من این داستان رو از آقا جونم شنیدم.
داستان عجیبی از این روزهای بعضی از ماست
از جمله خودم، بخونیم با هم:*
یه روز یه راننده کامیون سنگین، داشته با آب و تاب فراوون نون و کباب میخورده. یه تیکه کباب بزرگ، لای نون، کلی ریحون و پیاز، حسابی باب دل و حسابی اشتهاءآور. یه مرد بیچارهی آفتاب سوخته میاد و از سمت در راننده همینطور میایسته و به خوردن این نگاه میکنه. یکم این پا و اون پا میکنه و میگه:« آقا، من خیلی وقته گشنهام.» سر راننده بالا میاد و در حین ملچ مولوچ با دستمال یزدی دور دهنش رو پاک میکنه و منتظر بقیه حرفش میمونه.
«چند روزه رنگ غذا به خودم ندیدم، جلوی شکمم چسبیده به پشتش. آقا جون، همین شما رو ها، سیاه میبینم. نوکرتم، خدا از بزرگی کمت نکنه، اگه میشه..»
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای گریه راننده بلند شد. شونههاش میلرزید و دستمال یزدی چرکش رو حائل صورتش گرفته بود. مرد همینطور هاج و واج نگاهش کرد، یهو تند تند گفت:« آقا؟ قربونت برم گریه واس چی میکنی؟ گریه نداره یه لقمه از اون نون کبابت بده دل این شیکم مام سیر میشه!»
گریه مرد آروم آروم بند اومد، ته موندهی اشکاشم با آستینهای چربش پاک کرد و گفت:« هعی، نه قوربون شکلت، *تا بخوای برات گریه میکنم ولی از نون و کباب؟ خبری نیست!»*
*حالا حکایت از بعضی ما و حرفهای خدا و امام و رهبر شده همین. هرچی بخواید قربونتون میریم، براتون پست و استوری میذاریم، حرفاتون و میذاریم تو کانالمون، براتون گریه میکنیم، ذوق میکنیم، ولی از حرف گوش دادن؟ خبری نیست!*
- [«حیّان»](https://ble.ir/hayyan_ir)
*من این داستان رو از آقا جونم شنیدم.
داستان عجیبی از این روزهای بعضی از ماست
از جمله خودم، بخونیم با هم:*
یه روز یه راننده کامیون سنگین، داشته با آب و تاب فراوون نون و کباب میخورده. یه تیکه کباب بزرگ، لای نون، کلی ریحون و پیاز، حسابی باب دل و حسابی اشتهاءآور. یه مرد بیچارهی آفتاب سوخته میاد و از سمت در راننده همینطور میایسته و به خوردن این نگاه میکنه. یکم این پا و اون پا میکنه و میگه:« آقا، من خیلی وقته گشنهام.» سر راننده بالا میاد و در حین ملچ مولوچ با دستمال یزدی دور دهنش رو پاک میکنه و منتظر بقیه حرفش میمونه.
«چند روزه رنگ غذا به خودم ندیدم، جلوی شکمم چسبیده به پشتش. آقا جون، همین شما رو ها، سیاه میبینم. نوکرتم، خدا از بزرگی کمت نکنه، اگه میشه..»
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای گریه راننده بلند شد. شونههاش میلرزید و دستمال یزدی چرکش رو حائل صورتش گرفته بود. مرد همینطور هاج و واج نگاهش کرد، یهو تند تند گفت:« آقا؟ قربونت برم گریه واس چی میکنی؟ گریه نداره یه لقمه از اون نون کبابت بده دل این شیکم مام سیر میشه!»
گریه مرد آروم آروم بند اومد، ته موندهی اشکاشم با آستینهای چربش پاک کرد و گفت:« هعی، نه قوربون شکلت، *تا بخوای برات گریه میکنم ولی از نون و کباب؟ خبری نیست!»*
*حالا حکایت از بعضی ما و حرفهای خدا و امام و رهبر شده همین. هرچی بخواید قربونتون میریم، براتون پست و استوری میذاریم، حرفاتون و میذاریم تو کانالمون، براتون گریه میکنیم، ذوق میکنیم، ولی از حرف گوش دادن؟ خبری نیست!*
- [«حیّان»](https://ble.ir/hayyan_ir)
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
والا، بعضی همچین میگن انگاری واقعا ما بودیم نه اونها :/
تهش همون جمله حاجی که میگفت:
-ما با آمریکا پدرکشتگی داریم؛
و سلام!