دود اسفند در فضا پیچید،
سفرت بیبلا، خداحافظ
مادرش با صدای لرزان گفت:
در پناه خدا، خداحافظ
کاسهی آب تشنهی اشک است،
در دل کاسه جرعهای مشک است
اشکها بیقرار بدرقهاند،
التماس دعا، خداحافظ
کوچه را جمعیت قرق کرده است،
بین همسایهها کسی میگفت:
کاش میشد که ما به همراهت...
کاش میشد که ما... خداحافظ
با نگاهی به سمت جمعیت،
از خم کوچه داشت میپیچید
یک قدم مانده بود، با خود گفت:
آی همسایهها!...
ناگهان، بیهوا پرید از خواب،
تشنهاش بود... سمت کاسۀ آب...
اشک میریخت... رو به مادر گفت:
میروم کربلا، خداحافظ
دود اسفند در فضا پیچید،
اشکها بیقرار بدرقهاند
مادرش با صدای لرزان گفت:
در پناه خدا، خداحافظ
#علی_اصغر_شیری
#اربعین
هدایت شده از حلقه شعر ولایی فرات
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از مرز رد شدیم ولی با مصیبتی ...
شعرخوانی #علی_اصغر_شیری
به همراه نکات استاد #سید_مهدی_حسینی_رکن_آبادی
درجلسه ۲۱۴ #حلقه_شعر_ولایی_فرات
یکشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۲
🔸حلقه شعر ولایی فرات
@foratpoem
هدایت شده از شعـرهـای نـاب
﷽
━━━━💠🌸💠━━━━
کافهها شاعران بیدردند،
عمری آسودهخاطرند انگار!
کافههایی که در توهم خود،
نبض شعر معاصرند انگار!
محو دود غلیظ سیگارند،
همهشب تا سپیده بیدارند
بر سر شعر،های و هو دارند،
به گمانی که شاعرند انگار!
شاعرانی که با تب هر شعر،
در پی عشق تازه میگردند
با نگاهی همیشه وهمآلود،
محو میز مجاورند انگار!
یک طرف شاعران «پوچگرا»،
یک طرف شاعران «پستمدرن»
ادبیات شوم بیقیدی،
ادبیات «ظاهراً»، «انگار»...
جوهر شعرشان نخشکیده،
پشت درهای انتشاراتند
برگههای به رنگ خاکستر،
وصلهء میز ناشرند انگار!
دستهچکهای بیبروبرگشت،
هی ورق خورد و شعر پرپر گشت
ناشرانی به فکر سود و زیان،
ناشرانی که تاجرند انگار!
دست در دستِ باده مدهوشند،
مست مست اند و گرم آغوشند
کافههایی که کفر مینوشند،
کافههایی که کافرند انگار!
━━━━💠🌸💠━━━━
#علی_اصغر_شیری
@sherhaye_nab
آه ای غزلقصیدهی پیوندخوردهام
با واژهها به نام تو سوگند خوردهام
اسفندیار قصه منم، تیر کینه را
از چشم شور مجمر اسفند خوردهام
خون سیاوش است که جاری است در رگم
با آتش نگاه تو پیوند خوردهام
دستم به خون خود شده آغشته در نبرد
ناباورانه غصّهی فرزند خوردهام
خونم بریز، ای پری شاهنامهها!
گُردآفرید! دشمن سوگندخوردهام!
#علی_اصغر_شیری
#شاهنامه
هدایت شده از کتیبه تاک
بانوی وحی! هستی پیغمبر! در خانه تو عشق فراوان است
از کوه نور غار حرا می گفت: إقرا... که خانه خانه ی قرآن است
تابیده نور وحی به تقدیرت، خورشید و ماه یکسره تسخیرت
بی شک شکوه آیه چشمانت با اولین نگاه مسلمان است
#علی_اصغر_شیری
#حضرت_خدیجه س
فریب میخورم از سیب سرخ باغچهها
هنوز در سر من جذبۀ هوس باقی است
#علی_اصغر_شیری
وقتی که دلتنگ تو هستم ماه میگیرد
ابریترین بغض از نگاهم راه میگیرد
با من غریبی میکنی، اما نمیدانی
دست تو را بیگانه با اکراه می گیرد
#علی_اصغر_شیری
#ماه_گرفتگی
#خسوف
#میلاد_پیامبر_اکرم
چهل شبانه شده کوه نور محو نگاهت
شده است آینه گردان نور جلوهی ماهت
انار ماه ترک خورده با اشارهات ای عشق!
کشیده نقشهی شقالقمر دو چشم سیاهت
علی است آینهی تو، تویی هرآینه چون او
که آفرینشتان بوده است غرق شباهت
هنوز لحظهی تحویل سال هجرت عشق است
هنوز اهل مدینه نشسته بر سر راهت
بهشت زیر عبایت دلیل حسرت ما شد
حدیث اهل کسا خواندهام به شوق پناهت
قسم به سورهی اسرا که بود در شب معراج
ستاره واله چشمت، ستاره محو نگاهت
#علی_اصغر_شیری
#هفته_وحدت
آیینۀ شکستۀ حسرت من و توایم
دردآشنای وحدت و کثرت من و توایم
#علی_اصغر_شیری
#شعر_عاشقانه
در شب افسانه و افسون به دنیا آمدم
در میان جامهی میگون به دنیا آمدم
واژهها دور سرم ساز تغزل میزدند
در سماع خرقهای موزون به دنیا آمدم
پیچکی قنداقهام شد، قاصدک گهوارهام
دایهام شد لالهای، دلخون به دنیا آمدم
من نی غمگین چوپانم، نوایم دشتی است
در غروب از ساقهای محزون به دنیا آمدم
بوی جوی مولیان را رودکی با من سرود
صبحدم بر ساحل جیحون به دنیا آمدم
من یهودا نیستم، شاید مسیحی دیگرم
شام آخر با حواریون به دنیا آمدم
مادر لیلی مرا دیوانه مینامد هنوز
او نمیداند که من مجنون به دنیا آمدم
#علی_اصغر_شیری
#شهریور
#تولد
هدایت شده از کتیبه تاک
همیشه اول پاییز عشق می خندد
تو مهربان شدهای، مهر ماه زیبایی است
#علی_اصغر_شیری
#پاییز
برای #چهل_سالگی ام
تابیده آفتاب چهل ساله
بر خمرۀ شراب چهل ساله
از چلۀ خمودگی ات برخیز
دیگر بس است خواب چهل ساله
پر کرده است خمرۀ قمصر را
عطر گلاب ناب چهل ساله
تا دشت آهوان ختن رفته است
آوازۀ گلاب چهل ساله
با هر دعای مرغ سحر گفتم
آمین مستجاب چهل ساله
لبخندهای گمشدهای دارد
عکس جوان به قاب چهل ساله
کنجی برای چله نشینی داشت
میخانه خراب چهل ساله
#علی_اصغر_شیری
پی نوشت:
مبعوث شو شراب چهل ساله
اندوه بی حساب چهل ساله
خانم زهرا هاشمی