📌 ماجرای #قصیده #میمیه_فرزدق در کتاب بحارالانوار
💠 ١٧ ـ قِيلَ: في الحِلْيَةِ وَالأَغَانِي وَغَيْرِهِمَا:
🔹 حَجَّ هِشَامُ بْنُ عَبْدِ المَلِكِ فَلَمْ يَقْدِرْ عَلَى الاسْتِلَامِ مِنَ الزِّحَامِ، فَنَصَبَ لَهُ مِنْبَرٌ فَجَلَسَ عَلَيْهِ، وَأَطَافَ بِهِ أَهْلُ الشَّامِ.
🔹 فَبَيْنَمَا هُوَ كَذَلِكَ إِذْ أَقْبَلَ عَلِيُّ بْنُ الحُسَيْنِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ)، وَعَلَيْهِ إِزَارٌ وَرِدَاءٌ، مِنْ أَحْسَنِ النَّاسِ وَجْهًا وَأَطْيَبِهِمْ رَائِحَةً، بَيْنَ عَيْنَيْهِ سَجَّادَةٌ كَأَنَّهَا رُكْبَةُ عَنْزٍ.
🔹 فَجَعَلَ يَطُوفُ، فَإِذَا بَلَغَ إِلَى مَوْضِعِ الحَجَرِ تَنَحَّى النَّاسُ حَتَّى يَسْتَلِمَهُ هَيْبَةً لَهُ.
🔻فَقَالَ شَامِيٌّ: مَنْ هَذَا يَا أَمِيرَ المُؤْمِنِينَ؟
🔻فَقَالَ: لَا أَعْرِفُهُ، لِئَلَّا يَرْغَبَ فِيهِ أَهْلُ الشَّامِ.
🔻فَقَالَ الفَرَزْدَقُ وَكَانَ حَاضِرًا: لَكِنِّي أَنَا أَعْرِفُهُ.
🔻فَقَالَ الشَّامِيُّ: مَنْ هُوَ يَا أَبَا فِرَاسٍ؟
🔸فَأَنْشَأَ قَصِيدَةً ذَكَرَ بَعْضَهَا فِي الأَغَانِي، وَالحِلْيَةِ، وَالحَمَاسَةِ،
✅ وَالقَصِيدَةُ بِتَمَامِهَا هَذِهِ: ...
💠 در الحلیة، الأغانی و منابع دیگر آمده است:
🔹 هشام بن عبدالملک به حج رفت. با اینکه شخصیت حکومتی مشهور بود، ولی وقتی خواست حجرالاسود را لمس کند، به خاطر ازدحام شدید جمعیت حتی نتوانست به آن نزدیک شود. در نتیجه برای او منبری نصب کردند و او بر آن نشست تا کعبه و حجرالاسود را شاهانه تماشا کند تا زمانی که جمعیت کمتر شود. مردم شام هم اطراف او را گرفته بودند.
🔹 در همین حال، #سیدالساجدین علی بن الحسین (علیهالسلام) وارد مسجد شد. لباسی ساده، شامل اِزار و رِداء، بر تن داشت. چهرهاش از زیباترین چهرهها بود و عطر خوشی از او به مشام میرسید. میان دو چشمانش نشانهای از سجدههای طولانی دیده میشد؛ مانند رد زانوی بزی که بر زمین نشسته باشد.
🔹 ایشان شروع به طواف کردند. هر بار که به حجرالاسود میرسیدند، مردم بیاختیار و از روی هیبت و احترام کنار میرفتند و برای او راه باز میکردند تا بهآسانی حجر را استلام کند.
🔻 یکی از مردان شام که این صحنه را میدید، با تعجب رو به هشام کرد و پرسید:
«ای امیرالمؤمنین، این مرد کیست؟»
🔻 هشام که از حسادت درونش آتش گرفته بود، نمیخواست اهل شام به علی بن الحسین توجه کنند یا منزلت او را دریابند، با بیاعتنایی پاسخ داد: «او را نمیشناسم.»
🔻 اما فرزدق، شاعر نامآور عرب که در آنجا حاضر بود، نتوانست این بیحرمتی را تحمل کند و سکوتش را شکست. رو به مرد شامی کرد و گفت: «اما من او را خوب میشناسم.»
🔻 مرد شامی که کنجکاو شده بود، پرسید: «خب بگو او کیست، ای ابا فراس؟»
🔸 در این لحظه، فرزدق غیرتمندانه بلافاصله فیالبداهه قصیدهای سرود. بخشی از این قصیده در الأغانی، الحلیة و الحماسة آمده است؛
✅ ولی متن کامل آن همین است که شامل ۴۲بیت است.
📘 بحارالانوار (طبع مؤسسةالوفاء)؛ علامه مجلسی؛ ج۴۶ : ۱۲۴-۱۲۵ و ۱۴۱. 👇
📝 lib.eshia.ir/11008/46/124
📝 lib.eshia.ir/71860/46/124
📝 lib.eshia.ir/71860/46/141
@aliebrahimpour_ir
@my_sajjadieh