eitaa logo
علی‌ولی‌الله
635 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست که تر کنم سر انگشت و صفحه بشمارم •تلگرام « t.me/aliiilI0 »
مشاهده در ایتا
دانلود
روزی سید حمیری در محله کناسه کوفه ایستاد و گفت: ای کوفیان! هر کدام از شما، فضیلتی را از علیﷺ نقل کند که من در مورد آن شعری نگفته باشم؛ این اسب و آنچه با من است را به او می‌دهم. همهمه بالا گرفت؛ تا این‌که مردی آمده و چنین گفت: «امیر مؤمنان على بن ابی‌طالبﷺ خواست سوار اسب شود. پس لباس پوشید و خواست کفش بپوشد. یکى از کفش‌هایش را پوشید و خم شد تا کفش دیگرش را بردارد و بپوشد که عقابى از آسمان، فرود آمد و آن‌ را برداشت و به هوا برد و سپس، آن‌را بر زمین انداخت و از آن، مارى سیاه گریخت و وارد سوراخى شد. آن‌گاه‌ امیرالمؤمنینﷺ کفشش را پوشید» سید حمیری کمی اندیشید و به وعده‌اش عمل کرد و سپس شعری در این مورد سرود: ألا يا قومِ للعَجَبِ العُجابِ لِخُفِّ أبي الحسين وللحُبابِ... @alill0 | الأغانی‌، ج۷، ص۱۸۷
روزی معاویه مقداری حلوای بسیار خوش‌رنگ برای ابوالأسود دوئلی، از یاران و مریدان امیرالمومنینﷺ فرستاد تا شاید او را به خود متمایل سازد؛ دختر پنج ساله‌اش آن حلوا را دید، بی‌اختیار لقمه‌ای از آن برداشت و در دهان گذاشت، ابوالأسود گفت: دخترم این حلوا را نخور و آن را بیرون بریز؛ زیرا این شیرینی را معاویه فرستاده تا بدین وسیله ما را بفریبد و محبت علیﷺ را از دل ما بیرون کند و دوستی خود را در دل ما جای دهد. دخترک گفت: خدا روی معاویه را سیاه کند. آیا با حلوای زعفرانی می‌خواهد ما را از مولای پاک و عزیزمان جدا کند؟ مرگ بر فرستنده و خورندهٔ آن باد. سپس انگشت در گلو کرد تا آنچه‌ پایین رفته بود را برگرداند، بعد دختر این شعر را گفت: أ بالشهد المزعفر یا بن هند نبیع لک إسلاماً و دیناً معاذ الله کیف یکون هذا و مولانا أمیرالمؤمنینا ای پسر هند جگرخوار، با شهد زعفرانی، اسلام و دینمان را به تو بفروشیم؟ پناه بر خدا چگونه این‌کار را بکنیم در حالی که مولایمان امیرالمؤمنینﷺ است؟ @alill0 | الأربعون حدیثا، ج۱، ص۸۱
مولا به همراه بلال به دنبال ردّ پای پیامبر رفتند؛ وقتی به کوه رسیدند ردّ پا قطع شد. در آن‌جا پیرمردی را دیدند که به عصا تکیه داده بود و عبایی بر شانه‌ داشت و ظاهرش شبیه چوپان‌ها بود. مولا فرمود: ای بلال، بنشین تا بروم و خبر بگیرم و برگردم؛ مولا به سمت آن مرد حرکت کرد و وقتی به نزدیکش رسید فرمود: ای بنده خدا، آیا رسول‌خدا را دیده‌ای؟ آن مرد گفت: مگر خداوند رسولی هم دارد؟! مولا خشمگین شد و سنگی برداشت و به طرف او انداخت؛ آن سنگ به وسط دو چشمش اصابت کرد و چنان فریادی زد که تمام اهل زمین او را احاطه کردند. مولا جلو آمد و در همین حال دو پرنده از طرف کوه رسید که یکی دست راست و دیگری سمت چپ او را گرفت و آن‌قدر با بال‌های خود آن گروه را زدند که از بین رفتند؛ بعد هم آن دو پرنده بازگشتند و ناپدید شدند. مولا و بلال از کوه بالا رفتند و ناگهان خود را در مقابل پیامبر دیدند که از پشت کوه می‌آمد. پیامبر به مولا لبخندی زد و فرمود: چرا وحشت‌زده‌ای؟ مولا ماجرا را برای ایشان بیان کرد. پیامبر فرمود: می‌دانی آن دو پرنده چه بودند؟ عرض کرد: خیر! فرمود: آن‌ها جبرئیل و میکائیل بودند، آن دو نزد من مشغول گفتگو بودند و وقتی صدای فریاد را شنیدند، دانستند که ابلیس است و به همین دلیل نزد تو آمدند تا تو را یاری کنند. @alill0 | مناقب، ج۲، ص۲۴۹
احنف‌بن‌قیس گوید: روزی بر معاویه وارد شدم، وقت ناهار آنقدر طعام گرم، سرد، ترش و شیرین پیش من آوردند که تعجب کردم، بعد طعام دیگری آوردند که آنرا نشناختم، پرسیدم این چه طعامی است؟ معاویه گفت: این غذا از روده‌های مرغابی تهیه شده، آنرا با مغز گوسفند آمیخته و با روغن پسته سرخ کرده و شکر نیشکر در آن ریخته‌اند. احنف گوید: در اینجا بی‌اختیار گریه‌ام گرفت، گریستم، معاویه به حال تعجب پرسید: علت گریه‌ات چیست؟ گفتم: علیﷺ را یادم افتاد، روزی در خانهٔ او بودم، وقت طعام رسید، فرمودند: میهمان من باش. آنگاه انبانی مهر شده آوردند، گفتم: در این انبان چیست؟ فرمودند: آرد جو. گفتم: آیا می‌ترسید از آن بردارند یا نمی‌خواهید کسی از آن بخورد؟ مولا فرمودند: نه، هیچ یک نیست، بلکه می‌ترسم حسن و حسین بر آن روغن زیتون بریزند. گفتم: یا امیرالمؤمنین! مگر این کار حرام است؟ فرمود: نه؛ بلکه بر امامان حق لازم است در طعام مانند مردمان عاجز و ضعیف باشند تا فقر باعث طغیان فقراء نشود، هر وقت فقر به آنها فشار آورد بگویند: بر ما چه باک سفرهٔ امیرالمؤمنین نیز مانند ماست. معاویه گفت: ‌ای احنف مردی را یاد کردی که فضیلت او قابل انکار نیست. @alill0 | حليةالابرار، ج۲، ص۲۳۳
عشقِ علی گزین به دلِ خود که مرد را عشقِ علی است از دو جهان بی‌نیازکُن @alill0 | صغیر اصفهانی
به جابر بن عبدالله انصارى در حالى كه از كثرت پيرى ابروهای او روى چشمانش افتاده بود گفتند: شمّه‌اى از شخصيّت علىﷺ را براى ما بازگو. وى با دست خود ابروهایش را بالا زد و گفت: او بهترين آفريدگان است، جز منافق دشمنى ندارد، و جز كافر در بارهٔ وى شكّ و ترديد نورزد. @alill0 | الأمالی، ص۶۱
چون لباس کعبه بر اندام بُت، زیبنده نیست جز تو بر شخص دگر نام امیرالمؤمنین @alill0 | صائب تبریزی
از امام صادقﷺ پرسیدند که «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اَللّٰهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَهٰا» [نعمت خدا را شناختند سپس آن را انکار کردند!] یعنی چه؟ حضرت فرمودند: نعمت خدا را در روز غدیر شناختند و روز سقیفه آن را انکار کردند! من تعجب می‌کنم از این که شخصی با آوردن دو شاهد حقش را می‌گیرد اما علی‌ابن‌ابی‌طالبﷺ با وجود ده هزار شاهدِ غدير حقش ضایع شد. @alill0 | بحارالانوار، ج٣٧، ص۱۵۸
به هر کس غیر تو، نام «امام الحق» بدان مانَد که بر گوسالهٔ زرّین، خطاب «ربّنا الاعلی» @alill0 | هاتف اصفهانی
ابو‌طفیل گوید: مولا را دیدم که یتیمان را صدا می‌زد و به آنها عسل می‌خوراند و چنان آنان را مورد محبت و نوازش خود قرار می‌داد که برخی اصحاب می‌گفتند آرزو داشتیم که ای کاش ما نیز یتیم می‌بودیم. @alill0 | مناقب، ج۲، ص۷۵
پنهان ز خلق رو غم دل گوی با علی بیگانه‌اند آن همه و آشنا یکیست @alill0 | صغیر اصفهانی
ابوزبیر می‌گوید: جابر را دیدم که بر عصایش تکیه زده بود! و میان اصحاب می‌گشت و می‌گفت: «علی خیر البشر فمن ابی فقد کفر» علی بهترین مردم است! و هر کس این را قبول نداشته باشد کافر شده است! ای انصارِ پیامبر فرزندانتان را بر محبت علیﷺ تربیت نمایید! اگر محبت علیﷺ را نپذیرفتند... از مادرش سوال کنید! @alill0 | علل الشرائع، ص۵۸