اما ۴۰۴ دوست نداشتنیه من
چقدر عزیز ز ما گرفتی و با خود لایه نیزار های فردوس بردی،
امید ما در این نهفته است که باد صبا بورزد و دلتنگی را از لابه لای آن نیزار های مقدس به دل ما بنشاند و متوقف نشود که این هم مقدس است ؛
دلتنگی ای که هیچیک دلمان نمی خواهد هیچ وقت از دستش بدهیم
نکند که زندگی ورق بخورد ما مشغول شویم و فراموش کنیم !
ساعتی و چند نمانده که به یغما بروی...
ذهن غم زده ی من مرور می کند نجوای شیرین آنانی رو را که گرفتی از ما...
#تراوُش
مَنأنا؟:)
ایشونم خود #قاب #نگارینه مون هستن🥺
بارون گرفت و چتر نداشتیم مامان خانومش اومد گفت سه تایی وایسیم زیر چتر
من می رفتم این ور اون ور عکس می گرفتم
دیدم اینم میاد و هعی چترشو میگیره بالای سرم🥹
همچنین مهربون🫀
مَنأنا؟:)
تا یه هفته کسی جرعت نداشت بره بگه سام بچت بدنیا اومد یه هفته میگذره دایه ای شجاع میاد میگه سام؛ پس
شاهنامه داشته باشیم امروز؟؛)
مَنأنا؟:)
تا یه هفته کسی جرعت نداشت بره بگه سام بچت بدنیا اومد یه هفته میگذره دایه ای شجاع میاد میگه سام؛ پس
از اون روز سیمرغ میشه دایه ی نوزاد ما
و چون نمی تونسته شیر بده،میره شکار های نرم و نازک پیدا می کنه که نوزاد بتونه بخوره
خلاصه که بچه ی شیر خوار به جای شیر با خون و گوشت رشد می کنه
میگذره و میگذره تا زال بزرگ میشه
همچون سروی بلند بالا
خیلی خوش قد قامت
مردم اطراف کوه البرز این پسر رو می بینن و خبرش دهن به دهن همه جا پخش میشه تا به گوش سام میرسه ،
سام یه شب خواب می بینه ؛
یه نفر از هند سوار اسب تازی شده و به سمت سام میاد و مژده ی یه فرزند برومند رو بهش میده.
سام که از خواب پا میشه میگه آقا برین موبد ها رو بیارین خواب دیدم .
خواب رو به موبد ها تعریف میکنه همراه با اینکه تعریف می کنه میگه
ای موبد ها از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون
من سال ها پیش پسر دار شدم ،
اما چون از حرف مردم می ترسیدم بردمش تو کوه های البرز ولش کردم
خلاصه که کل ماجرا رو تعریف کرد
بعد هم رو رو برم
پرسید
یعنی اون هنوز زنده است ؟ از سرما و گرما در امان مونده؟!
موبد ها که اینومی شنون می گن
خاااک تو سرت
نه خااک تو سرت
آخه کدوم موجودی با بچش اینکارو می کنه سام ها؟
پاشو پاشو خودت برو پیش رو بگیر شاید خدا بخشیدت
حالا این وسط ما نمی دونیم مادر زال کجاست این همه سال چرا اون پی بچش رو نگرفته
یه فرضیه اینجا هست که میگیم مادرش هم مثل پدرش فکر می کرده و از حرف مردم می ترسیده که بچش چرا موهاش سفیده نکنه فلان نکنه بهمان
اما عواطف و احساس مادرانه میان این فرضیه رو یجورایی نقضش می کنن
و
این وسط کلی حرف های دیگه پیش میاد
میگذریم
سام شب رو با فکر اینکه برم البرز نرم البرز خوابش می بره
ماشاءالله حاج آقا هم خواب دیدنش ملسه
خواب می بینه یه پسر تو کوه هند با یه سپاه بزرگ پرچم برافراشته (وقتی میگن فلانی پرچم برافراشته یعنی یجورایی قیام کرده)
ادامه داره...
#شاهنامه
#جرعه یا چی