eitaa logo
مَن‌أنا؟:)
263 دنبال‌کننده
403 عکس
67 ویدیو
0 فایل
اصل‌ماجرا؛ به‌دنبال‌خود... اگه خواستی یه چیزی‌بگی؛ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f0yeqf&btn=برای.ریحانه +نفسِ‌عمیق برای ادامه‌ی بقا☁️
مشاهده در ایتا
دانلود
مَن‌أنا؟:)
ضحاک ترسید و از فکر اینکه بخواد پدرشو بکشه دلش به درد اومد پس به اهریمن گفت یه راه دیگه بگو اما ا
مار ها ضحاک رو خیلی اذیت می کردن و همین سبب ناراحتیش شده بود تصمیم گرفتن که مار ها رو از روی شونه ی اون قطع کنن ،اما پس از مدتی مار ها مثل شاخه های درخت روییدن و رشد کردن ضحاک که دیگه به تنگ اومده بود هرچی دکتر خوب می شناخت از این ور اون ور جمع کرد تا راه چاره ای بهش بگن هر کدوم درمانی دادن ولی هیچ کدومشون اثری نکرد و فایده ای نداش شیطان در لباس پزشکی دانا نزد ضحاک اومد و گفت باید با این مار ها بسازی و تحملشون کنی و بهشون غذا بدی تا آروم و رام بشن غذا هم باید فقط مغز انسان بدی تا شاید در اثر خوردن اون بمیرن و از بین برن اهریمن قصد داشت تا با این نیرنگ جهان رو از مردم تهی کنه . از این ورم اوضاع تو ایران به هم ریخته بود و هر طرفی جنگ برپا بود ، مردم دیگه از جمشید اطاعت نمی کردن و هر گوشه ایران یه عده ی برا خودشون فرمانروایی تشکیل داده بودن و برا خودشون سپاه تشکیل داده بودن و برای جنگ با جمشید آماده می شدن ادامه داره... یا چی
مَن‌أنا؟:)
مار ها ضحاک رو خیلی اذیت می کردن و همین سبب ناراحتیش شده بود تصمیم گرفتن که مار ها رو از روی شونه ی
سپاهیان که دیدن اوضاع به هم ریخته است از ایران به سوی تازیان رفتن،چون شنیدن بودن اونجا پادشاهی بزرگ و هولناک فرمانروایی می کنه ،در پی یافتن پادشاهی لایق به سمت ضحاک لشکر کشی کردند و او را ستودند و پادشاه ایران دانستند، ضحاک هم از خدا خواسته اومد ایران سپاه بزرگی از ایرانی ها تشکیل داد و به جمشید حمله کرد طوری که تو شاهنامه نوشته شده چو انگشتری کرد گیتی بر وی یعنی جهان رو برای جمشید مثل انگشتری سیاه تنگ و تاریک کرد جمشید هم فرار کرد کسی جمشید رو ندید تا صد سال بعد که کنار دریای چین در حالی که گرفتار و اسیر پادشاه اژدها پیکر شده بود پیداش کردن جمشید هم راهی پیدا نکرد و گرفتار شد ضحاک هم لحظه ای به او امان نداد و جمشید رو با اره به دو‌نیم کرد. یا چی
عه میگن که تیر تموم شد! چه بد
مَن‌أنا؟:)
عه میگن که تیر تموم شد! چه بد
تیری که گذشت چقدر دردناک‌بود
مَن‌أنا؟:)
تیری که گذشت چقدر دردناک‌بود
حالا همین تیر از یه زاویه دیگه «استیکر نفس عمیق»
امروز شاهنامه داشته باشیم ؟ شب.
مَن‌أنا؟:)
اینم از ایشون #شالوده جانـ ایده ای که گفتم راضی ام تقریباً ،به نظرم جالب شد تلفیق نام حسین علیه‌الس
یعنی می تونم اربعین اینا رو خودم ببرم و پخش کنم؟:) اگه شد فردا عکس میزارم ازشون اسپری شون مونده هنوز..:)
تو دومین روز از دومین ماهِ دومین فصلِ سال می خواستم بگم که ؛ تا اینجاش که تابستون گذشته راضی ام از تابستون نه ،که اصلا چقدر نحس بود از خودم شاید آره ، تو اوضاعی که کشورم به آدم نیاز داشت ،نه موجودات زنده ای که تنفسشون هم کثیفه ،آدم بودم تونستم قوی باشم قوی نه به معنیه گریه نکردن که چه بسا شب ها از فراغ عزیزانی که دیده بودمشون چه نه ، دونه دونه خبر پرکشیدنشون میومد اشک ریختم و سوختم مخصوصاً سردار حاجی زاده که وای از اون روز ظهر که باید براش متن ها بنویسم که کلمات هم عاجز ان قوی به معنیه در کنار خانواده و اطرافیان بودن و کمک به دلگرمی شون راضی بودم چون تونستم از وقت و زمانم استفاده ای که می خواستم رو ببرم به حرف دیگران توجه نکردم و کارهایی حالم رو خوب کرده انجام داده و الان خوشحالم و همه ی همه این ها‌ به لطف و مهربونی خالقم بوده که ذره ای از نور خودش رو بهم تابوند بمونه یادگاری این متن یهویی تو دل شب از دومین روز از دومین ماهِ دومین فصل سال ۴۰۴
مَن‌أنا؟:)
سپاهیان که دیدن اوضاع به هم ریخته است از ایران به سوی تازیان رفتن،چون شنیدن بودن اونجا پادشاهی بزرگ
خب از اینجا به بعد رسماً داستان ضحاک با تیتر اسم خودش شروع میشه؛ پادشاهی ضحاک هزار سال طول کشید و در این دوران مردم های پست و بدکار اوج گرفتن وانسان های دانا و نیکوکار نادیده گرفته شدن پس از فرار جمشید سربازان ضحاک به کاخ پادشاهی جمشید حمله ور شدن و دو دخترش به نام های شهرناز و ارنواز رو پیش ضحاک بردن و دختر ها با بدی آشنا شدن و جز بدکاری چیزی یاد نگرفتن اوضاع طوری بود که هر شب باید دو مرد جوان از مردم عادی یا بزرگان و دلیران رو به آشپزخونه می بردن و می کشتن و با مغزشون غذا برای مار ها درست می کردن دو نفر از مردم اون زمان به نام های گرمائیل و ازمائیل که این دو تا بسیار دانا و دیندار بودن فکر کردن تا بلکه برای این اوضاع بتونن کاری انجام بدن رفتن و آشپزی یاد گرفتن و با تلاش های زیاد تونستن آشپز های اصلی قصر بشن سرباز ها دو تا جوون رو آوردن تا آشپز ها اون ها رو بکشن و با مغزشون خوراک درست کنن ازمائیل و گرمائیل به ناچار یکی شون رو کشتند ولی یکیشون رو فراری دادن و بهش گفتن از اینجا برو و بسیار مراقب باش و خودت را پنهان کن تا در شهر و آبادی ها دیده نشوی زیرا از این به بعد جایگاه و منزل تو کوه دشت خواهد بود و باید در آنجا زندگی کنی تا زنده بمانی پس مغز جوانی که کشته بودن رو با مغز گوسفندی مخلوط کردن و خوراک را آماده کردن و برای مار ها بردند مار ها متوجه نشدن و خوردن اینجوری شده که تونستن تو یه ماه سی تا جوون رو نجات بدن وقتی تعداد جوان ها به دویست نفر رسید، تعدادی میش و بز به آنها دادن تا بتونن در کوه و صحرا به زندگی ادامه بدن آنها همان گروهی هستند که اکنون کرد نامیده می شوند ادامه داره... یا چی
مَن‌أنا؟:)
خب از اینجا به بعد رسماً داستان ضحاک با تیتر اسم خودش شروع میشه؛ پادشاهی ضحاک هزار سال طول کشید و د
در باره ی قوم کرد وقتی من این قسمت رو خوندم،خیلی جاها رو نگاه کردم ببینم آیا واقعاً چنین چیزی تو شاهنامه اومده یا نه حتی نظمش رو هم خوندم بله واقعاً تو شاهنامه بوده