هدایت شده از مسار
✍آینه شکسته
🌸همهی فکر و خیالش شده بود خواهری مثل خودش با موهای طلایی صورتی گرد و چشمهایی درخشان. هربار به مادرش می گفت: «چرا من خواهر ندارم؟ »
🍃مادرش میگفت: «تنها که باشی، بیشتر بهت خوش میگذره بزرگ که بشی بابت این از من تشکر خواهی کرد.»
☘اما هیچ چیز محیا را آرام و جایخالی خواهر را برایش پر نمیکرد. اتاقش پر بود از عروسکهای رنگی موطلایی کوتاه و بلند که هیچ کدام جان و نشاطی که محیا میخواست را نداشتند و بیشتر انگار پنجه بر قلبش می کشیدند و تنهایی او را فریاد میکردند.
⚡️آن روز وقتی فاطمه مشغول آشپزی بود و سیب زمینیها را قطعه قطعه میکرد، محیا را دید که رو به روی آینه قدی بزرگ در اتاق پذیرایی ایستاده و همینطور که مشغول بازی با خرسش است، خودش را به آینه چسبانده و در بازی میگوید: «بیا خواهر، حتما امشب بیا خونمون تا برات قرمه سبزی درست کنم.»
✨لبخندی روی لبش نشست و به آشپزخانه برگشت که ناگهان صدای بلندی شکستن چیزی او را از آشپزخانه به اتاق کشاند.
🍁در یک لحظه محیا با اسباب بازیاش، به آینه هجوم برده و خواسته بود، خواهرش را در آغوش بگیرد که ناگهان آینه شکسته بود و سر و صورت محیا خونی بود.
🌾فاطمه همینطور که جیغ میزد، در دلش به خودش فحش نثار میکرد و دنبال گوشی میگشت تا با اورژانس تماس بگیرد.
#داستانک
#ارتباط_بافرزند
#به_قلم_ترنم
🆔@tanha_rahe_narafte