یعنی چی من به این بچه یاد دادم که بدون کمکی دوچرخه سواری بکنه تا بقیه بچه های کوچه مسخرش نکنن
خب خب خب
در روزگاران قدیم
دختر کوچولویی بود که نهایتا نه سالش بود
و اسمش نایریکا بود
دختر کوچولو رفته بود خونه مامانبزرگش
و چون خیلی از خونه خودشون دور بود قرار بود یه هفته اونجا بمونه
آخه تابستون بود.
نایریکا داشت از پشت پنجره توی حیاط ساختمون رو نگاه میکرد
که یهو یه دختر که یکمی از خودش بزرگتر بود، با داداشش که اونم یکمی از نایریکا بزرگتر بود اما از خواهرش کوچیکتر
از پایین داد زدم
🗣️ دخترههه نمیای پایین بازی کنییی
+آخه نمیشناسمتون کهههه
🗣️خب من پرنیانم، اینم داداش کوچولوم آرش ، تو اسمت چیه
+من...من...من نایریکام!
🗣️خب بیا پایین بازی کن
+بزار به مامانم بگمممم، مامانننننننن
*********
اینگونه بود که هر هفت روز اون هفته نایریکا و آرش و پرنیان رفتن تو حیاط بازی کردن و اینجوری بود که شدن صمیمی ترین دوستای همدیگه
اما یه روز آرش توسط بقیه پسرای همسایه مسخره شده بود که با کمکی دوچرخه سواری میکنه
نایریکا اومد کمکش و بهش یاد داد که بدون کمکی دوچرخه سواری کنه