eitaa logo
🟥 یاران امام زمان (عج) 🟥
3.8هزار دنبال‌کننده
40هزار عکس
32.9هزار ویدیو
74 فایل
بســــم‌اللّھ‌الرحمن‌الرحیـــــــــم راه ظهورت را بستم!اما خدا را چه دیدی، شاید قرار است، حر تو باشم 🔹مدیریت: @Naim62 🔹مدیرپاسخگو:سوالات مذهبی, سیاسی,انگیزشی ،اقتصادی @Sirusohadi 🔹گروه حب الحسین ↙️ https://eitaa.com/joinchat/3546284512C84a0bb5408
مشاهده در ایتا
دانلود
❇️ ماجرای شفاعت حضرت فاطمه(س) نزد رسول الله(ص) برای فرد گرفتار و حواله آن کار به امام زمان(عج) توسط ایشان (تشرّف مشهدی علی اکبر تهرانی‌) 🗂 قسمت اول ☑️ آقا سيّد عبد الرّحيم - خادم مسجد جمکران - می‌گويد: ▫️ در سال وبا (سال 1322) بعد از گذشتن مرض، روزی به مسجد جمکران رفتم. ديدم مرد غريبی در آن‌جا نشسته است. احوال او را پرسيدم. گفت: 🔹من ساکن تهران می‌باشم و اسمم مشهدی علی اکبر است. در تهران کاسبی و خريد و فروش دخانيات داشتم؛ امّا پس از مدّتی سرمايه‌ام تمام شد؛ چون به مردم نسيه داده بودم و وقتی وبا آمد آنها از بين رفتند و دست من خالی شد؛ لذا به قم آمدم. در آن‌جا اوصاف اين مسجد را شنيدم. من هم آمدم که اين‌جا بمانم، تا شايد حضرت ولی عصر ارواحنا فداه نظری بفرمايند و حاجتم را عنايت کنند. 🔘 سيّد عبد الرّحيم می‌گويد: ▫️ مشهدی علی اکبر سه ماه در مسجد جمکران ماند و مشغول عبادت شد. رياضتهای بسياری کشيد، از قبيل: گرسنگی و عبادت و گريه کردن. روزی به من گفت: 🔹 قدری کارم اصلاح شده؛ امّا هنوز به اتمام نرسيده است. به کربلا می‌روم. ▫️ يک روز از شهر به طرف مسجد جمکران می‌رفتم. در بين راه ديدم، او پياده به کربلا می‌رود. شش ماه سفر او طول کشيد. بعد از شش ماه، باز روزی در بين راه، همان شخص را که از کربلا برگشته بود، در همان محلّی که قبلا ديده بودم، مشاهده کردم. باهم تعارف کرديم و سر صحبت باز شد. او گفت: 🔹 در کربلا برايم اين‌طور معلوم شد که حاجتم در همين مسجد جمکران داده می‌شود؛ لذا برگشتم. ▫️ اين بار هم مشهدی علی اکبر دو سه ماه ماند و مشغول رياضت کشيدن و عبادت بود. تا آن‌ که پنجم يا ششم ماه مبارک رمضان شد. ديدم می‌خواهد به تهران برود. او را به منزل بردم و شب را آن‌جا ماند. در اثناء صحبت گفت: 🔹 حاجتم برآورده شد. ▫️ گفتم: 🔸 چطور؟ ▫️گفت: 🔹 چون تو خادم مسجدی برايت نقل می‌کنم و حال آن‌که برای هيچ‌کس نقل نکرده‌ام. من با يکی از اهالی روستای جمکران قرار گذاشته بودم که روزی يک نان جو به من بدهد و وقتی جمع شد پولش را بدهم. روزی برای گرفتن نان رفتم. گفت: ▪️ديگر به تو نان نمی‌دهم. 🔹 من اين مسأله را به کسی نگفتم و تا چهار روز چيزی نداشتم که بخورم مگر آن‌که از علف کنار جوی می‌خوردم، به‌طوری‌که مبتلا به اسهال شدم. اين باعث شد که من بی‌حال شوم و ديگر قدرت برخاستن را نداشتم، مگر برای عبادت که قدری به حال می‌آمدم. نصف شبی که وقت عبادتم بود فرا رسيد. ديدم سمت کوه دو برادران (نام دو کوه در اطراف مسجد جمکران) روشن است و نوری از آن‌جا ساطع می‌شود، به حدی که تمام بيابان منوّر شد. (ادامه دارد) ⬅️ برکات حضرت ولی عصر(عليه السلام)، صفحات ۹۴ تا ۹۶ 🏷
❇️ ماجرای شفاعت حضرت فاطمه(س) نزد رسول الله(ص) برای فرد گرفتار و حواله آن کار به امام زمان(عج) توسط ایشان (تشرّف مشهدی علی اکبر تهرانی‌) 🗂 قسمت دوم (آخر): ... 🔹 ناگهان کسی را پشت در اتاقم ديدم، مثل اين‌که در را می‌کوبد (منزلم در يکی از حجرات بيرون مسجد بود) با حال ضعف برخاستم و در را باز کردم. سيّدی را با جلالت و عظمت پشت در ديدم. به ايشان سلام کردم؛ امّا هيبت ايشان مرا گرفت و نتوانستم حرفی بزنم. تا آن‌که آمده و نزد من نشستند و بنای صحبت کردن را گذاشتند، و فرمودند: 🔶 جدّه‌ام فاطمه عليها السّلام نزد پيغمبر صلّی اللّه عليه و اله شفاعت کرده که ايشان حاجتت را برآورند. جدّم نيز به من حواله نموده‌اند. برو به وطن که کار تو خوب می‌شود. و پيغمبر صلّی اللّه عليه و اله فرموده‌اند: 🟧 برخيز برو که اهل ‌وعيالت منتظر می‌باشند و بر آنها سخت می‌گذرد. 🔹 من پيش خود خيال کردم که بايد اين بزرگوار حضرت حجّت عليه السّلام باشد؛ لذا عرض کردم: 🔷 سيّد عبد الرّحيم خادم اين مسجد نابينا شده است شما شفايش بدهيد. ▫️ فرمودند: 🔶 صلاح او همان است که نابينا بماند. ▫️ بعد فرمودند: 🔶 بيا برويم و در مسجد نماز بخوانيم. 🔹 برخاستم و با حضرت بيرون آمديم، تا به چاهی که نزديک درب مسجد می‌باشد، رسيديم. ديدم شخصی از چاه بيرون آمد و حضرت با او صحبتی کردند که من آن را نفهميدم. بعد از آن به صحن مسجد رفتيم که ديدم، شخصی از مسجد خارج شد. ظرف آبی در دستش بود که آن را به‌ حضرت داد. ايشان وضو گرفتند و به من هم فرمودند: 🔶 با اين آب وضو بگير. 🔹 من از آن آب وضو گرفتم و داخل مسجد شديم. عرض کردم: 🔷 يابن رسول اللّه چه‌وقت ظهور می‌کنيد؟ 🔹 حضرت با تندی فرمودند: 🔶 تو چه‌کار به اين سؤال ها داری؟ 🔹عرض کردم: 🔶 می‌خواهم از ياوران شما باشم. 🔹 فرمودند: 🔶 هستی؛ امّا تو را نمی‌رسد که از اين مطالب سؤال کنی. 🔹 و ناگهان از نظرم غايب شدند؛ امّا صدای حضرت را از ميان چاهی که پای قدمگاه در صفّه‌ای که در و پنجره چوبی دارد و داخل مسجد است، شنيدم که فرمودند: 🔶 برو به وطن که اهل ‌و عيالت منتظر می‌باشند. ▫️ در اين‌جا مشهدی علی اکبر اظهار داشت که عيالم علويّه می‌باشد. ⬅️ برکات حضرت ولی عصر(عليه السلام)، صفحات ۹۴ تا ۹۶ 🏷
🤲🏼 دعاهایی که برای زمان غيبت سفارش شده اند. ☑️ آیت الله بهجت (ره): ▪️ گفتند: ▫️ در حرم سيّد الشّهدا ـ عليه السّلام ـ شيخى را ديدند كه نزد سيّد جليلى (مقصود وجود مبارك امام زمان ـ عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف ـ است، چنان كه از ادامه ى ماجرا بر مى آيد.) نشسته بود و او درباره ى ظهور امام زمان ـ عليه السّلام ـ سخن مى‌گفت. شيخ هم با ذهن خالى و بدون توجّه گفت: 🔹 بعضى منكِر هستند. ▫️ ايشان فرمود: 🔸 بله به خدا قسم خواهد آمد و از آنها انتقام خواهد گرفت. ▫️شيخ گفت: 🔹 آيا من ظهورش را درك مى‌كنم؟ ▫️رگ هاى سيّد سرخ شد و فرمود: 🔸« إِنْ عَيَّشَكَ اللّه» (اگر خدا عمرت دهد.) ▪️ اين كه در زمان غيبت به خواندن دعاىِ « أَللّهُمَّ عَرِّفْنى نَفْسَك... (۱)» سفارش شده است، ظاهرا سرّى دارد. هم چنين سفارش شده است كه اين دعا نيز خوانده شود: 📜 « يا اللّه يا رَحْمانُ يا رَحيمُ، يا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ، ثَبِّتْ قَلْبى عَلى دينِكَ.» (۲) 📃 اى رحمت گستر، اى مهربان، اى زير و رو كننده ى دل ها، دلم را بر دينت استوار بدار. " ⬅️ در محضر بهجت، جلد اول، نکته ۱۷۹ (۱): مقصود خواندن دعاى زير است: 📜 « اللَّهُمَّ، عَرِّفْنى نَفْسَكَ، فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى نَفْسَكَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِيَّكَ. أَللَّهُمَّ، عَرِّفْنى رَسوُلَكَ، فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى رَسوُلَكَ، لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَكَ. أَللَّهُمَّ، عَرِّفْنى حُجَّتَكَ، فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى حُجَّتَكَ، ضَلَلْتُ عَنْ ديني.»؛ 📃 خدايا، خودت را به من بشناسان، وگرنه نخواهم توانست پيامبريت را بشناسم. بار خدايا، رسولت را به من بشناسان، وگرنه نخواهم توانست حجّتت را بشناسم. خداوندا، حجّتت را به من بشناسان، وگرنه از دينم گمراه خواهم شد. ◀️ ر.ك: اصول كافى، ج 1، ص 337؛ بحار الانوار، ج 52، ص 146؛ ج 92، ص 326. (۲): ◀️ بحار الانوار، ج 52، ص 148؛ ج 92، ص 336؛ اعلام الورى، ص 432؛ كمال الدين، ج 2، ص 351. 🏷
2.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️ ما خبر نداریم امام زمان عجّل الله فرجه چقدر زیاد دوستمان دارند ... ☑️ وقتی ما گناهی مرتکب می شویم، امام زمان عجّل الله فرجه از مادری که بچه‌اش صدمه‌ای می‌بیند، بیشتر غصه دار می‌شوند. 🎥 حاج آقا 🏷 🕋🌺 🌺ظهور بسیار نزدیک است🌺
-- 🌙 بسم الله الرحمن الرحیم 🌙 ✨ قصیده حضرت خضر، حضرت الیاس و حضرت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) ✨ --- 🎶 "یا علی گفتیم و عشق آغاز شد..." 🌱 در حدیث است که روزی علی عمرانی آن شفیع همه خلق جهان رحمانی ظاهراً بود به سن دو سه سال آن سرور با پسرهای عرب بود سوی راه گذر 🌿 کوچه و شهر مدینه بشد آن زوج بتول با پسرهای عرب بود ببازی مشغول از قضا خضر بر آن کوچه عبورش افتاد سوی طفلان عرب بهر کرم روی نهاد 🌱 زانمیانه یکی از طفل عرب گشت بلند قامتش سروو برخ ماه دو گیسو چو کمند گفت ای خضر سلامم بتو یا پیغمبر هر کجا میری امروز مرا با خود بر 🌿 خضر گفتا که ای کودک نیکو منظر این خیالی که تو را هست ز سر باز گذر کی توانی که تو با ما قدمی ساز کنی گر شوی همچو یکی مرغ و تو پرواز کنی 🌱 ده دو گام نهم هر دو جهان را یکدم نیست مانند من امروز کسی در عالم بگذر از این سخنانی که محالست بدان عمرت امروز بشب گشت سه سالست بدان 🌿 این زمان بهر تماشای تو مستور شوم دیدی بر بند که تا از نظر تو دور شوم میشوم غایب از اینجا تو مرا پیدا کن گر بجویی تو مرا آنچه کنی با ما کن 🌱 مظهر کل عجائب بشنید این سخنان گفت البته قبول است مرا از دل و جان دیدی خویش ببندم تو برو از نظرم زانکه از حال تو ای خضر همه با خبرم 🌿 دیدی بنهاد بهم شاه و بشد خضر روان سوی مشرق بشد انلحظه بسی شکر کنان گفت یارب تو همان کودک من یاری کن هر کجا هست خدا یا تو نگهداری کن 🌱 ناگهان از عقبش گفت که آمین ای خضر هست در شأن تو هم سوره یاسین ای خضر گر قبولت نبود بار دگر غائب شو بررخ خویش نقابی زن و بر حاجب شو 🌿 باز آن زنده دل از روی ادب شد به حجاب بار دیگر سوی مغرب شد و بر بست نقاب شهر مغرب چو قدم زد پس از آن بیرون شد بر سر راه ملاقات شه مردان شد 🌱 طفل گفتا که ای خضر ترا می نگرم هست این لحظه دو ساعت که تو را منتظرم خضر چون کرد نظر طفل گفتش که سلام بپرید از سر خضر عقل و هم از هوش تمام 🌿 چهره اش زرد و لبش خشک بشد دم بسته پای آن ماند زرفتار و بشد دلخسته طفل گفتا که ای خضر تویی فخر قدم نیست مانند تو امروز کسی در عالم 🌱 بگذر از این سخنانی که همه چون و چراست دم مزن خضر که این دفعه دگر نوبت ماست روی کن در عقب ای خضر نگه کن بر من معجز از من بظهور آمد و تو کن احسن 🌿 خضر چون کرد نظر بر عقب و برگرید اثری از قدو بالای همان طفل ندید گفت امروز خدا یا بکجا افتادم روی خود سوی همان کوچه چرا بنهادم 🌱 این بگفت و سوی صحرا و بیابان گردید کوه و دشت و چمن و بیشه شتابان گردید نه صدایی نه ندایی بشنید از آن طفل هم به دندان لب حسرت بگزیید از آن طفل 🌿 بگذشت از همه جا و اثری دیده نشد طی شد از غصه آن طفل پسندیده نشد پای آن ماند ز رفتار بسی گردش کرد باز آمد لب دریا بنشست با رخ زرد 🌱 زد به الیاس صدایی که برون شو از آب خضر محبت زده خویش برادر دریاب چون که الیاس شنید این سخن از خضر نبی خویش از ته دریا بفکند بر عقب 🌿 گفت ای خضر چرا مانده و حیرانی تو هم کار خودت ای خضر پریشانی تو خضر گفتا چه بگویم بتو من ورد زبان چه دیدم به جهان آنچه بگویم به عیان 🌱 شدم امروز بگردش که جهان سیر کنم نظری از روی حقیقت سوی این دیر کنم پرسیدم به یکی شهر من از راه دراز وقت ظهری بدو رفتم سوی مسجد بنماز 🌿 چونکه فارغ شدم و از ذکر روان گردیدم بسر کوچه یکی طفل عرب من دیدم طفل چون کرد نظر گفت بمن خضر سلام باز برده ز سرم عقل و هم از هوش تمام 🌱 داد الیاس جوابش که ای خضر نبی هفت سال است که آن طفل چنین کرده بما روزی آمد ته دریا و بمن یاری کرد چند روزی به من غمزده دلداری کرد 🌿 پس از آن غیب شد و بنده ندانم که کجاست یا بع رش است بفرش است همان سر خداست اثری از قد و بالاش نمی یابم من نظری از رخ زیبایش نمی یابم من ادامه دارد در کانال یاران امام زمان https://eitaa.com/amamzaman3138 --- 🌙 اللهم بلغنا رمضان و اجعلنا من عبادک الصالحین 💚 یاعلی، یا علی، یا علی 💚
🏴‍ ‍ خدایا محرم آمد و مولایم نیامد مولای غريبم ⬛️ به همراهیتان مشکی می‌پوشیم به همدردیتان اشک می‌ریزیم و عاشورا مي‌خوانیم ... ⚔ به رسم عاشورا، در برابر شمرهای زمانه‌ نیز ساکت نخواهیم ماند. 🕯 شمرهای امروز، با پرچم دروغ و ظلم، دوباره کربلا ساخته‌اند در غزه، در یمن، در ایران، در دل هر مظلوم... و ما نمی‌خواهیم از قافله عاشورا جا بمانیم. 🌙 این اشک‌ها، نذر سربازی برای امام زمان است... نذر بیداری، نذر ایستادگی، نذر روشنگری. نزد وفاداری به سردارشان سید علی خامنه‌ای 🤲 اللهم اجعلنا من أنصاره و أعوانه خدایا ما را از یاوران مهدی‌ات قرار بده، تا هر اشکمان، قدمی باشد به سوی ظهور... 🖤 آجرک الله یا صاحب الزمان، یا منتقم خون شهیدان کربلا اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج و فَرَجَنا بِه •┈••✾🍃🌹🍃✾••┈• 🏷
🔘 سوگند خداوند متعال و وعده به فرشتگان: ☑️ بوسیله «قائم» از دشمنان و قاتلان امام حسین (ع) انتقام می‌گیرم 🔳 امام باقر (ع): ▫️ زمانی که جدم حسین که صلوات خدا بر او باد به شهادت رسید، فرشتگان با گریه و زاری به درگاه خداوند عزّ و جلّ نالیدند و گفتند: 🔹 پروردگارا! آیا از آنان‌که برگزیده و فرزند برگزیده (۱) تو را، و امام انتخاب شده از بین خلق را کشتند، در می‌گذری؟! ▫️ خداوند به آنان وحی فرمود: 🔸 فرشتگان من! آرام گیرید. سوگند به عزّت و جلالم که از آنان انتقام می‌گیرم، اگرچه بعد از گذشت زمانی طولانی باشد. ▫️ سپس فرزندان از نسل حسین علیه السّلام را که پس از او به امامت می‌رسند به ملائکه نشان داد و آنان شاد شدند. در بین این پیشوایان، یک نفرشان به نماز ایستاده بود. فرمود: 🔸 به‌ وسیله آن ایستاده [قائم‌] از دشمنان و قاتلان حسین علیه السّلام انتقام می‌گیرم. ⬅️ ینابیع الموده ۳: ۲۴۲؛ اثبات الهداه ۳: ۴۵۵؛ بحار الأنوار ۵۲: ۳۱۳.؛ از غروب عاشورای حسینی تا طلوع ظهور مهدی (علیه السلام)، ص: ۵۲ (۱). فرزند امام علی علیه السّلام. 🏷
☑️ تشرف جناب جعفر نعلبند اصفهانى در راه زیارت کربلا و به همراه طی الارض و دیدن صورت برزخی مردم (قسمت اول) ✅ آقاى حاج ميرزا محمد على گلستانه اصفهانى (ره) فرمودند: عموى من، آقا سيد محمد على (ره) براى من نقل كردند: ▫️ در زمـان مـا در اصـفهان شخصى به نام جعفر كه شغلش نعلبندى بود، بعضى حرفها را مى زد كه مـوجـب طـعـن و رد مـردم شـده بـود، مـثـل آن كه مى‌گفت: 🔸 با طى الارض به كربلا رفته ام. ▫️ يا مى‌گفت: 🔸 مردم را به صورتهاى مختلف ديده‌ام. ▫️ و يا 🔸 خدمت حضرت صاحب الامر (ع) رسيده ام. ▫️ او هم به خاطر حرفهاى مردم، آن صحبتها را ترك نمود. تـا آن كه روزى براى زيارت مقبره متبركه تخت فولاد مى رفتم. در بين راه ديدم جعفر نعلبند هم به آن طرف مى رود. نزديك او رفتم و گفتم: 🔹 ميل دارى در راه با هم باشيم؟ ▫️گفت: 🔸 اشكالى ندارد، با هم گفتگو مى كنيم و خستگى راه را هم نمى فهميم. ▫️ قدرى با هم گفتگو كرديم، تا آن كه پرسيدم: 🔹 اين صحبتهايى كه مردم از تو نقل مى كنند، چيست؟ آيا صحت دارد يا نه؟ ▫️ گفت: 🔸 آقا از اين مطلب بگذريد. ▫️ اصرار كردم و گفتم: 🔹 من كه بى غرضم، مانعى ندارد بگويى. ▫️ گـفـت: 🔸 آقـا، مـن بيست و پنج بار، از پول كسب خود، به كربلا مشرف شدم و در همه سفرها، براى زيارتى عرفه مى‌رفتم. در سفر بيست و پنجم بين راه، شخصى يزدى با من رفيق شد. چند منزل كه بـا هـم رفـتـيم، مريض شد و كم كم مرض او شدت كرد، تا به منزلى كه ترسناك بود، رسيديم و به خاطر ترسناك بودن آن قسمت، قافله را دو روز در كاروانسرا نگه داشتند، تا آن كه قافله‌هاى ديگر برسند و جمعيت زيادتر شود. از طرفى حال زائر يزدى هم خيلى سخت شد و مشرف به موت گرديد. روز سوم كه قافله خواست حركت كند، من راجع به او متحير ماندم كه چطور او را با اين حال تنها بـگذارم و نزد خداى تعالى مسئول شوم؟ از طرفى چطور اين جا بمانم و از زيارت عرفه كه بيست و چهار سال براى درك آن، جديت داشته ام، محروم شوم؟ بالاخره بعد از فكر بسيار، بنايم بر رفتن شد، لذا هنگام حركت قافله، پيش او رفتم وگفتم: 🔹 من مى‌روم و دعا مى‌كنم كه خداوند تو را هم شفا مرحمت فرمايد. ▪️ايـن مطلب را كه شنيد، اشكش سرازير شد و گفت: 🔸 من يک ساعت ديگر مى‌ميرم، صبر كن، وقتى از دنـيا رفتم، خورجين و اسباب و الاغ من مال تو باشد، فقط مرا با اين الاغ به كرمانشاه و از آن جا هم هر طورى كه راحت باشد، به كربلا برسان. ▪️ وقتى اين حرف را زد و گريه او را ديدم، دلم به حالش سوخت و همان جا ماندم. قافله رفت و مدت زمانى كه گذشت، آن زائر يزدى از دنيا رفت. من هم او را بر الاغ بسته و حركت كردم. وقتى از كاروانسرا بيرون آمدم، ديدم از قافله هيچ اثرى نيست، جز آن كه گرد و غبار آنها از دور ديده مى شد. تـا يک فـرسخ راه رفتم، اما جنازه را هر طور بر الاغ مى‌بستم، همين كه مقدارى راه مى‌رفتم، مى‌افتاد و هيچ قرار نمى‌گرفت. با همه اينها به خاطر تنهايى، ترس بر من غلبه كرد. بالاخره ديدم، نمى‌توانم او را ببرم، حالم خيلى پريشان شد. همان جا ايستادم و به جانب حضرت سيدالشهداء (ع) توجه نمودم و با چشم گريان عرض كردم: 🔹 آقا من با اين زائر شما چه كنم؟ اگر او را در اين بيابان رها كنم، نزد خدا و شما مسئول هستم. اگر هم بخواهم او را بياورم، توانايى ندارم. ▪️ نـاگهان ديدم، چهار نفر سوار پيدا شدند و آن سوارى كه بزرگ آنها بود، فرمود: 🔶 جعفر با زائر ما چه مى كنى؟ ▪️ عرض كردم: 🔷 آقا چه كنم، در كار او مانده ام! ▪️ آن سه نفر ديگر پياده شدند. يك نفر آنها نيزه اى در دست داشت كه آن را در گودال آبى كه خشك شده بود فرو برد، آب جوشش كرد و گودال پر شد. آن ميت را غسل دادند. بزرگ آنان جلو ايستاد و با هم نماز ميت را خوانديم و بعد هم او را محكم بر الاغ بستند و ناپديد شدند. مـن هم براه افتادم. ناگاه ديدم، از قافله اى كه پيش از ما حركت كرده بود، گذشتم و جلو افتادم. كـمـى گـذشت، ديدم به قافله اى كه پيش از آن قافله حركت كرده بود، رسيدم. و بعد هم طولى نكشيد كه ديدم به پل نزديك كربلا رسيده ام. در تعجب و حيرت بودم كه اين چه جريان و حكايتى است! ميت را بردم و در وادى ايمن دفن كردم. قـافله ما تقريبا بعد از بيست روز رسيد. هر كدام از اهل قافله مى پرسيد: 🔹 تو كى و چگونه آمدى! ▪️ من قضيه را براى بعضى به اجمال و براى بعضى مشروحا مى گفتم و آنها هم تعجب مى كردند. تا آن كه روز عرفه شد و به حرم مطهر مشرف شدم، ولى با كمال تعجب ديدم كه مردم را به صورت حيوانات مختلف مى بينم، از قبيل: 🐺 گرگ، 🐖 خوك، 🐒 ميمون و غيره 🐑 🦗 🦍 🐕 🐀 🦎 🦦 🐃 🐓 🕷 🐁 🐌 🐄 🦀 🦛 🐍 🦨 🐜 🐗 🦂 🦧 🦓 🐊 🦞 و جمعى را هم به صورت انسان مى ديدم! (ادامه دارد ...) 🏷
☑️ تشرف جناب جعفر نعلبند اصفهانى در راه زیارت کربلا و به همراه طی الارض و دیدن صورت برزخی مردم (قسمت دوم) ▪️ از شـدت وحشت برگشتم و مجددا قبل از ظهر مشرف شدم. باز مردم را به همان حالت مى‌ديدم. برگشتم و بعد از ظهر رفتم، ولى مردم را همان طور مشاهده كردم! روز بعد كـه رفتم، ديدم همه به صورت انسان مى‌باشند. تا آن كه بعد از اين سفر، چند سفر ديگر مـشرف شدم، باز روز عرفه مردم را به صورت حيوانات مختلف مى ديدم و در غير آن روز، به همان صورت انسان مى‌ديدم. به همين جهت، تصميم گرفتم كه ديگر براى زيارتى عرفه مشرف نشوم. چون اين وقايع را براى مردم نقل مى كردم، بدگويى مى كردند و مى‌گفتند: 🔹 براى يك سفر زيارت، چه ادعاهايى مى‌كند. ▪️ لذا من، نقل اين قضايا را به كلى ترك كردم، تا آن كه شبى با خانواده ام مشغول غذا خوردن بوديم.🍳🍚 صـداى در بـلند شد، وقتى در را باز كردم، ديدم شخصى مى فرمايد: 🔸 حضرت صاحب الامر (ع) تو را خواسته اند. ▪️ بـه هـمـراه ايشان رفتم، تا به مسجد جمعه رسيدم. ديدم آن حضرت (ع) در محلى كه منبر بسيار بلندى در آن بود، بالاى منبر تشريف دارند و آن جا هم مملو از جمعيت است. آنها عمامه داشتند و لباسشان مثل لباس شوشترى ها بود. به فكر افتادم كه در بين اين جمعيت، چطور مى توانم خدمت ايشان برسم، اما حضرت به من توجه فرمودند و صدا زدند: 🔶 جعفر بيا. ▪️ من رفتم و تا مقابل منبر رسيدم. فرمودند: 🔶 چرا براى مردم آنچه را كه در راه كربلا ديده اى نقل نمى كنى؟ ▪️ عرض كردم: 🔷 آقا من نقل مى‌كردم، از بس مردم بدگويى كردند، ديگر ترک نمودم. ▪️ حضرت فرمودند: 🔶 تو كارى به حرف مردم نداشته باش، آنچه را كه ديده اى نقل كن تا مردم بفهمند ما چه نظر مرحمت و لطفى با زائر جدمان حضرت سيدالشهداء (ع) داريم. ⬅ «برکات حضرت ولی عصر (عج)» اثر سید جواد معلم 🏷
❇️ من پسر او هستم! آیت الله بهجت (ره): ▪️ آقایی می‌گفت: ▫️ عریضه‌ای به خدمت امام رضا علیه‌السّلام درباره‌ی سه حاجت از جمله تشرّف به خدمت حضرت ولی عصر عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف نوشتم و پشتِ در ضریح انداختم. شب آخر اقامت ما در مشهد و یا یک شب جلوتر از آن، برای نماز صبح به حرم مشرّف شدم، هنگامی که می‌خواستم وارد حرم شوم، در میان ازدحام جمعیّت به حدّی که دم در ممکن نبود کسی به راحتی داخل حرم شود و عدّه‌ای به زحمت وارد و عدّه‌ای خارج می‌شدند. ✨ ناگاه چشمم افتاد به آقای جلیل و نورانی که تشریف می‌آورد و ازدحام گویی برای ایشان خلوت بود و از وسط آن همه جمعیّت به آرامی و راحتی جلو می‌آمد. تا این که وقتی به من رسید، گویا به من سلام کرد و فرمود: 📜 «أَنَا ابْنُهُ، أَنَا ابْنُهُ.» 📃 من پسر او هستم، من پسر او هستم. ▫️ و همین طور این جمله را تکرار می‌کرد، بعد فرمود: 📜 «لا تُعَلِّمُوهُمْ، فَهُمْ أَعْلَمُ مِنْکمْ.» (۱) 📃 چیزی به آنان [ائمه علیهم‌السّلام ] یاد ندهید، زیرا آنان از شما داناترند. ▫️ بعد به حرم تشریف برد. ▪️ آن آقا می‌گفت: ▫️ از این که کاغذ عریضه به داخل انداخته بودم و نیز از آن همه نورانیّت و جلالت، هم چنین از این که در میان آن همه جمعیّت و ازدحام به راحتی حرکت می‌نمود، و از این که فرمود: «أَنَا ابْنُهُ»، فهمیدم که ایشان، حضرت غائب عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف هستند. ⬅️ در محضر بهجت، جلد سوم، نکته ۱۲ 🏷