دَستَش را گُذاشت رویِ قَلبَش وَ گُفت:
قَلبی که شِکَستی را خوب نِگاه کُن، ببین که چِطور آنهَمه دوست داشتَن وَ عَلاقه را با دَستهای خودَت نابود کَردی.
آرزو میکُنَم دَستانی را بیابی که نوازِشَت کُنَند، وَ آنقَدر لایِ موهآیَت بِمانَند تا سَرگیجهاَت تَمام شَوَد، وَ آنقَدر رویِ کَمَرَت بِلَغزَند تا به یاد بیاوَری اَمن وَ مَحبوبی.
وَ آرزو میکُنَم قَدر آن دَستها را بِدانی.
اَز وَقتی که تو رو دیدَم جوری تو ذِهن وَ روح وَ رَوانِ مَن حَک شُدی
که هَرجا سَرَمو میچَرخونَم فَقَط تو رو میبینَم:)
وَلی تُ تَنها کَسی که فَقَط با حُضورت حالِ مَنو بِهتَر میکُنی وَ لازم نیست هیچ تَلاشِ دیگه ای بکنی:)
بیتَوَجُهی وَ نادیدهگِرِفتَن پَس اَز اِبراز عَلاقه وَ تَوَجه هَمچون کُشتَن اِنسانی بیگُناه به ناحَق اَست ...
یه وَقتایی هَم هَست اِنقَدر دِلتَنگ میشی
که فَراموش میکُنی چه کاری باهات کَرده:)
هیچوَقت بِخاطِر اِحساساتِت عُذر خواهی نَکُن هیچکَس نمیتونه اِحساساتِشو کُنتُرُل کُنه خورشید بِخاطر خورشید بودَنش عُذر خواهی نمیکُنه بآرون هیچوَقت نِمیگه بِبَخشید که بآریدَم اِحساسات هَمیشه هَستَن:)