هَمه چیز دَر آخَرین آدَمی خُلاصه میشَوَد كِ دَ تنگنای شب به یاد میآورید ، قَلبِ شُما همانجاست.
زیبآتَر از چِشمان ِتو
چَشمآنِ مَن بود وَقتي کِه تَصویرَت
بَر آنها نَقش میبَست .
چشم ها حرفهایی نهفته دارند ، پر از خندههایی که میگریستند ، پر از تجربههای تلخ ، چشم ها هرگز دروغ نمیگویند .
آمیگـدآل :)!
فَرآموش میشَوی دَر اوَلین بَرفي کِه دَر مُرداد مآه بِبارَد .
فراموش میشی اگهِ وسط تابستون برف بیاد :)!