#قصه_های_قرآنی
#ادامه_داستان_حضرت_یوسف(ع)
🔸جبران فورى يوسف از لغزش خود
⭐️ مردان بزرگ اگر لغزش نمودند بى درنگ با توبه و انابه جبران می كنند، يوسف عليه السلام نيز بى درنگ اقدام به جبران كرد.
⭐️طبق روايت ديگرى، يوسف از اين پيش آمد خيلى متأثر و گريان شد. آن قدر گريه كرد كه زندانيان از گريه او ناراحت شدند. به او گفتند: حال كه از گريه دست بر نمیدارى، يك روز گريه كن و يك روز گريه نكن. يوسف تقاضاى آنان را قبول كرد، ولى در آن روزى كه گريه نمیكرد، ناراحتيش بيشتر بود.
آرى، يوسف عليه السلام چون ساير مردم از خدا بى خبر نيست كه خم به ابرو نياورند و بگويند كارى است كه شده و ديگر در فكر آن نباشند، يوسف از اين كه ترك اولى كرده است، سخت ناراحت است، آن قدر گريه میكند كه ديوارهاى زندان از گريه او به گريه میافتد.
به روايت شعيب عقرقوقى، امام صادق عليه السلام فرمود:
پس از آن كه اين مدت هفت سال به پايان رسيد، خداوند دعاى فرج را به يوسف آموخت،
يوسف عليه السلام در زندان، صورتش را روى خاك میگذاشت و اين دعا را مىخواند:
⭐️ اَلّلهُمَّ اءنْ كانَت ذُنُوبى قَد اَخلَقَت وَجهى عندكَ فاِنِّى اَتَوجَّهُ اليكَ بِوُجوهِ آبائِىَ الصّالِحينَ ابراهيمَ و اسماعيلَ و اسحاقَ و يَعقُوبَ؛
خداوندا ! اگر گناهان من، صورت مرا نزد تو كهنه كرده پيش تو روسياه هستم، اينك به توبه به سوى تو روى می آورم به حق چهره هاى تابناك پدران صالح و پاكم ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب.
⭐️ خداوند به يوسف لطف كرد و به آه ها و دعاها و گريه ها و توكل او توجه نموده و راه آزادى او را از زندان ترتيب داد به طورى كه وقتى از زندان آزاد شد، روز به روز بر عزت و شكوه او افزوده شد تا عزيز و فرمانرواى مصر گرديد.(347)
از اين به بعد میخوانيد كه چگونه و با چه ترتيبى، يوسف زندانى، پله به پله اوج میگيرد.
🍃🌸🍃🍃🌸🍃
کانال آموزش تخصصی تجویدو حفظ قرآن
👉 @amozeshtajvidhefzquran
#ادامه_داستان_حضرت_یوسف
💠نامه يعقوب به يوسف، و معرفى يوسف خود را به برادران
🍃حضرت يعقوب عليهالسلام از فرزندانش كناره گرفت و در دنيايى از حزن و غم فرو رفت. آن قدر از فراقِ يوسف ناراحتیها كشيده بود كه ديدگانش سفيد شده و نابينا گشت. نابينايى و فراق بنيامين، بر ناراحتى او افزود. با اين كه فرزندانش او را از آن همه ناراحتى نهى میكردند و میگفتند: سوگند به خدا تو پيوسته در ياد يوسف هستى، تا سخت ناتوان گردى يا جانت را از دست بدهى.
🌸حضرت يعقوب عليهالسلام گفت: شكايت خود را فقط به خدا میكنم، و میدانم آن چه را كه شما نمىدانيد، میدانم كه روزى خداوند اين رنجها را رفع خواهد كرد.
🍃حضرت يعقوب عليهالسلام از طريق الهام و رؤياى يوسف در سابق فهميده بود كه يوسفش زنده است، ولى نمیدانست در كجا و كى به يوسفش میرسد!
🌸از امام باقر عليهالسلام روايت شده:
يعقوب عليهالسلام از خداوند خواست كه ملك الموت (عزرائيل) را پيش او بفرستد. دعايش مستجاب شد.
عزرائيل نزد يعقوب آمد و عرض كرد: چه حاجتى دارى؟
🍃 يعقوب گفت: به من خبر بده آيا روح يوسف به وسيله تو قبض شد؟
🌸 عزرائيل گفت: نه.
🍃يعقوب درك كرد كه يوسف از دنيا نرفته است.
🌸حضرت يعقوب عليهالسلام به فرزندان خود گفت: اى پسرانم! برويد از يوسف و برادرش بنيامين جستجو كنيد، از عنايت خداوند مأيوس نباشيد، زيرا جز مردم كافر كسى از لطف خداوند نااميد نمیشود.
🍃فرزندان، دستور پدر را گوش كردند، و به خاطر غله آوردن و جستجوى برادر آماده حركت به سوى مصر شدند.
🌸مطابق حديث مفصلى كه از امام صادق عليهالسلام نقل میكنند، يعقوب عليهالسلام براى عزيز مصر نامهاى نوشت و توسط فرزندان براى او فرستاد. در آن نامه چنين نوشت:
🍃ازطرف يعقوب، اسرائيل الله بن اسحاق، ذبيح الله بن ابراهيم خليل الله، به عزيز مصر.
🌸اما بعد: ما از اهل بيتى هستيم كه مشمول بلاى خداوند شدهايم. جدم ابراهيم را با دست و پاى بسته به آتش افكندند تا سوخته شود. خداوند او را حفظ كرد و آتش را براى او سرد و ملايم نمود. به گردن پدرم اسحاق كارد گذاشته تا قربانی گردد. خداوند به جاى او فدا فرستاد. اما من پسرى داشتم كه نزدم بسيار عزيز بود. برادرانش او را به همراه خود به صحرا بردند.
🍃 سپس پيراهن خون آلودش را برگرداندند و گفتند: او را گرگ خورد. از فراق او آن قدر گريه كردهام كه چشمم را از دست دادهام. او برادر مادرى به نام بنيامين داشت، به او مأنوس بودم و به وسيله او دلم را تسلی میدادم . او را برادرانش بردند و بر نگرداندند و گفتند: او دزدى كرده و تو اى عزيز مصر او را به خاطر دزدى نگه داشتهاى! ما از اهل بيتى هستيم كه در ميان ما دزدى نيست. اينك غم و غصه هام زياد شده و كمرم از بار مصيبت خميده است. بر ما منت بگذار، او را آزاد كن. به ما احسان نما و از غله ها نيز به ما لطف فرما...
🌸فرزندان يعقوب عليهالسلام با داشتن اين نامه، به طرف مصر رهسپار شدند تا به مصر وارد شده و با اجازه قبلى به حضور عزيز مصر (يوسف) رسيده و نامه را به او دادند و گفتند: اى عزيز مصر! سختى قحطى ما و خانواده ما را آزار میدهد. از روى تصدق، پيمانه ما را تمام بده. خداوند صدقه دهندگان را پاداش خواهد داد، و به ما لطف كن، برادرمان بنيامين را با ما بفرست تا به وطن برويم، اين نامه پدرمان يعقوب است كه براى شما در مورد آزادى او نوشته است.
🍃يوسف نامه را بوسيد و به چشم كشيد. بعد از قرائت نامه، سخت متأثر شد، و شروع به گريه كرد، به طورى كه پيراهنش از اشكش تر شد. سپس به برادران رو كرد و گفت:
آيا میدانيد كه شما با برادران يوسف چه كرديد؟
آن موقعى كه نادان بوديد! شما با چه نقشهاى يوسف را در عنفوان جوانى از خاندان يعقوب دور كرديد؟
🌸در اين موقع كه برادران با شنيدن اين سخن، خود را جمع و جور كرده و كاملاً متوجه عزيز مصر بودند. و با دقت به او نگاه میكردند يوسف تبسم كرد.
وقتى آنها همانند مرواريد منظوم دندانهاى او را ديدند، يا يوسف تاج خود را برداشت او را شناختند، گفتند: آيا تو همان يوسف هستى؟!.
🍃يوسف خود را معرفى كرد و فرمود: من يوسف هستم و اين (اشاره به بنيامين) برادرم است. خداوند به ما انعام فرمود: بدون شك، نتيجه پرهيزكارى و صبر اين است. خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمیسازد.
فَاءِنَّ اللهَ لا يُضيعُ اَجرَالمُحسِنينَ.
🌸اينك كه برادران، خود را از نظر سرمايه معنوى چنين تهيدست ديدند، با يك دنيا شرمندگى، به خطاى خود و عزت برادرشان يوسف عليهالسلام اعتراف كردند و گفتند: به خدا سوگند، خداوند تو را برگزيد و ما به خطا رفته بوديم.
💐💐💐💐💐
کانال آموزش تخصصی تجویدو حفظ قرآن
👉 @amozeshtajvidhefzquran