چطور من شدم شبیه کافکا؟
کافکا به هر حال نان و آبش را داشت، نامزدش را داشت، کتابهایش را اگر میخواست چاپ میکردند.
ولی مسلول بود و مُردنی!
من برعکس، نه نان دارم، نه نامزد و بخصوص نه خواننده ، اما بدنم ۳۷ درجه حرارت دارد، جان سگ دارم، هزار و یک بلا سر خودم آوردهام و باز هم رو پا بندم!
[صادق هدایت]
من بر خلاف مسیحیان و کاتولیکها معتقدم که زندهها مردهاند و مردهها زندگی میکنند.
هاینریش بل
« ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻫﻤﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﯽﻣﯿﺮﻧﺪ!
ﻭ ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ، ﺩﯾﮕﺮ ﻫﯿﭻﮐﺲ ﺩﺭﺑﺎﺭهﯼ ﺍﯾﻦﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﺮﺩﻧﺪ ﺳﻮﺍﻝ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ، ﭘﺲ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﺎﻥﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﻤﯿﺮﯼ! »
عمری چکش برداشتم و بر سر میخی که روی سنگ بود کوبیدم ، اکنون میفهمم که هم چکش خودم بودم هم میخ و هم سنگ
_ کافکا