توی یه دشت مهآلود و پر از گل لاله ظاهر میشی. اینجا قبر کساییه که زمانی انسانهای شریفی بودن و الان روی مزارشون گل روییده و مهِ غلیظی بخاطر داستانهای عجیبغریب اونجا همیشه بهراهه. درواقع تو هم یکی از مردههای شریف اینجا هستی، این روحته که فکر میکنه اینجا ظاهر شده.
برای: https://eitaa.com/Root_s
وقتی در باز میشه، به یک کلیسای قدیمی پا میذاری. تو همون شاهزادهی تاریکیای هستی که سالها بعد راجع بهش داستانسرایی میکنن، پسری که به دنبال آرامش بود اما جادوگری خبیس نفرینش کرد. نفرینی بزرگ و ابدی که جاودانش ساخت اما دردی سنگین بر قلبش انداخت. پسر تبدیل به موجود دیگهای شد. موجودی شبیه به انسان اما تاریکتر. با دو نیش بلند در پس دهانش. دراکولایی جدید بر پس شبهای تاریخ.
برای: میکا
به یک راهپله برخورد میکنی، در یک عمارت بزرگ و قدیمی. قبلا راجع بهش توی کتابها خوندی: جایی که افسانههای زیادی روایتش میکنن، از ارباب خونه گرفته که داستان عاشقانهی خیانتش کل کشور رو برمیداره و قتلی که بعدها، با تبر انجام میده و زنش رو میکشه و تو چه نقشی اونجا داری؟ تو دختر اولشون هستی، دوشیزهای بهیادماندنی که طبق داستان ماجراجوییهای زیادی رو پشت سر میذاره.
برای: انجمن بیکاران کتابخون
وقتی در باز میشه توی یک عمارت قدیمی ظاهر میشی. داستان این عمارت رو قبلا شنیده بودی. یک داستان رایج بین مردم زمان خودت. داستان دراکولایی که همسرش و فرزندش رو از دست داد. اون هم فقط به خاطر اینکه مردم روستا احساس خطر میکردن. اونا تصور اینو داشتن که دراکولای متشخص 1200 ساله که از قرنها اونجا حکومت میکنه قراره روزی خطرناک بشه و خون تمامشون رو بمکه، پس شبانه به عمارت حمله کردن، همسرت با فرزندی که در شکم داشت از ترس خودش رو از پشت بوم به پایین پرت کرد و این باعث شد که آسیب خیلی بدی ببینی. پس تو تمام عمارت و روستا رو نفرین کردی و بدین ترتیب روحت توی دیوارهای عمارت فرو رفت و دیگه هیچکس نتونست وارد اون عمارت و شهر بشه، تو زمانی از در رد میشی و به اونجا میرسی که همسر کشتهشدت رو درآغوش گرفتی و براش اشک میریزی.
برای: لیلا درو وا کن مویوم