یهچیزی که همیشه بهش فکر میکنم اینه که وقتی میبینم تو روضهها یا همچینجاهایی مردم برای واژه کربلا و طلبیدن و رفتنش خیلی گریه میکنن، واکنشی بیش از چیزی که باید باشه رو بروز میدن. یعنی شما برای کربلا رفتن خودتون بیشتر از مصیبتهای کربلا گریه میکنید؟ هرچند میتونم با گفتن این حرف که "مصیبتها برای اهل مصیبت جز شیرینی نداره" این حرفمو نقض کنم.
نمیدونم، شاید من انقدر که باید، به رفتن و طلبیدن فکر نمیکنم؛ با خودم فکر میکنم که شاید نرفتن من مفیدتر از رفتنمه، شاید اگه بتونم برم کاری که باید به دستم انجام بشه رو نتونم انجام بدم، شاید اگه برم باز هم بخاطر طلبیده شدنم نباشه. بههرحال آدمای زیادی هستن که کربلا نرفتن و طلبیده شدن و مکه و کربلا رفتههاش طلبیده نشدن. لااقل من واژه طلبیدن رو به معنای کربلا رفتن نمیدونم. من دوست دارم اگه روزی طلبیده بشم از همینجای زمین، از همین تبریزِ توی ایران طلبیده بشم.
زیرزمین
/صفحهی اول تیر؛
حنانه گفت باران وقتی یادگاریتو باز کرد همه خانواده باهاش اکلیلی شدیم:))