eitaa logo
زیرزمین
421 دنبال‌کننده
1هزار عکس
317 ویدیو
4 فایل
بهره‌برداری شده از امپراتوری ژئوپلیتیک مانا وابسته به حزب دیکتاتوری نئوسینتِتیکا صرفا برای خنزرپنزر و خزعبلات چنل اصلی: https://eitaa.com/hormeatashen ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4tkxonx&btn=نمی تو خود ناشناس جوابتونو میدم*
مشاهده در ایتا
دانلود
یه‌چیزی که همیشه بهش فکر می‌کنم اینه که وقتی می‌بینم تو روضه‌ها یا همچین‌جاهایی مردم برای واژه کربلا و طلبیدن و رفتنش خیلی گریه می‌کنن، واکنشی بیش از چیزی که باید باشه رو بروز میدن. یعنی شما برای کربلا رفتن خودتون بیشتر از مصیبت‌های کربلا گریه می‌کنید؟ هرچند می‌تونم با گفتن این حرف که "مصیبت‌ها برای اهل مصیبت جز شیرینی نداره" این حرفمو نقض کنم. نمیدونم، شاید من انقدر که باید، به رفتن و طلبیدن فکر نمی‌کنم؛ با خودم فکر می‌کنم که شاید نرفتن من مفیدتر از رفتنمه، شاید اگه بتونم برم کاری که باید به دستم انجام بشه رو نتونم انجام بدم، شاید اگه برم باز هم بخاطر طلبیده شدنم نباشه. به‌هرحال آدمای زیادی هستن که کربلا نرفتن و طلبیده شدن و مکه و کربلا رفته‌هاش طلبیده نشدن. لااقل من واژه طلبیدن رو به معنای کربلا رفتن نمیدونم. من دوست دارم اگه روزی طلبیده بشم از همین‌جای زمین، از همین تبریزِ توی ایران طلبیده بشم.
زیرزمین
/صفحه‌ی اول تیر؛
حنانه گفت باران وقتی یادگاری‌تو باز کرد همه خانواده باهاش اکلیلی شدیم:))
زیرزمین
۱۴۴۷/۱/۱۰
۱۴۴۸/۱/۱۰ صفحه‌ی آخر تیر که نه؛ صفحه‌ی آخر عمر؛ صفحه‌ی آخر من و ما.. و من نگاه می‌کنم به در زنگ‌زده‌ای که سالی دوازده بار ازش میومدم و می‌رفتم، به دیواری که گوشه‌گوشه‌ش پر از نشونه‌ی توعه، به آخرین یادگاری و آخرین نگاه. و من، دیگه نیستم تا ببینم معجزه رو؛ اما باز هم امید دارم که شاید روزی این معجزه باز برگرده..
زیرزمین
شاید اصلا ن‌ی‌س‌ت بخاطر همین امروز رسید دستم شاید اصلا عکس شهید بروجردی بخاطر همین یهو از ناکجاآباد وسط کتاب ظاهر شد شاید اصلا بخاطر همین سربندِ تربتت فقط سه‌بار استفاده شد که خاتمه‌ش همینجا باشه شاید بخاطر همین خاتمه و برای وداع قبلیه رو ازم پس گرفتی و من موقع وداع باز هم میگم
من هنوز هم یادمه دورهمی‌های کتابامون رو، به‌خصوص خونه پروین اعتصامی که آقای رحمانی برامون از ادبیات روسیه صحبت کرد. یا جلسه‌های دروازه زمان رو که من و الهام سر اینکه کی اول شروع کنه به هم تیکه می‌نداختیم. یا اون سی‌کیلو سبزی‌ پاک‌کردنای دقیقه نودی که یه لشکر کمک می‌رسوندن بهش. یا اون کتابخونه‌ی دنج و قشنگ ته حسینیه که کنارش می‌نشستم و با حرص و فشار منتظر بودم کتاباشونو تحویل بدن. یا اون شب قدرا و احیای نیمه‌شعبان‌ها با برنامه‌های خاص خودشون. قرار قدر دوساله‌ای که داشتم همه رو به‌خاطرش جون‌به‌سر می‌کردم. جلسه‌های اقیانوس تصویر با رنگارنگ بودن نظرات و تحلیل‌هاش. گزارش‌نوشتنایی که ساعت‌ها براش وقت می‌ذاشتم و عاشق این قسمتش بودم. جمعه‌های کوه‌نوردی و سفرای مشهدی که هیچ‌وقت نشد برم. گروه کتابخوانی‌مون که نهایتش شد بیست تا کتاب کم‌حجم و پرحجم، با تمام دردسرا و خستگیاش. و در نهایت قطعه‌ای از بهشت برای من که مبدا بود و مقصد، آغاز بود و پایان، جزئی از من بود و من جزئی از اون که تموم شد و تموم..