زمانی که سقف نداشت بهتر بود
زیر آسمون آبی و نسیم باد مینشستی کنار مزار و بهشت واقعی رو حس میکردی
هدایت شده از "هُرم آتشین خیال"
در اعماق مکاشفهی زمین با رنگِ اندوهِ سبز و در میان زمزمههای آبیِ بیکران_که به سیاهی میماند_ برگِ زندگیِ مردی به دست معشوق خویش افتاده و بیهیچ مقاومتی در پیِ مرگِ شیرینِ تلخکامش و در لحظهی آخرِ وداع پایانیِ خود، شروعِ زندگیِ آغازین در پس مرگ را جسته و نفرت را پیوسته، اندر آن چشمانِ صافیشدهی آتشین پیدا کرده و در غایت دستها را به نشانه وداعِ ازپیشتعییننشده باز کرده و زمانی که نشانهای از جسم شرربار معشوق خویش نمیبیند، خود را پاک باخته و تازه همینجاست که شعلهی روشنِ عشق را در خود میافروزاند؛ حال آنکه شعلهی زندگی دیگر خاموش شده است.
هدایت شده از "هُرم آتشین خیال"
همان زمزمهی خیال است و همان کینهی نخوت قلب.
پشیمانیست بدین گونه؟ یا که ندامتیست آشکار؟ رذالتیست نادیده و ناشنیده.
خشم همچو نفرت و هردو مانند هم ریشه میافکنند چون سروِ همیشهسبز_ و سبزیِ آن تاریک میکند روحِ مالامالشدهی چرکین را.
روحِ چروکیده و پوچِ از شادکامی را جسم در بر میگیرد و از آن خود میکند؛ و آنگاه است چشم باز میکنی و به ناگاه متوجه میشوی که مرگ در راستای مردابیست که خود را غریق آن ساختهای.
مرگ او، مرگ توست.
مرگ، میسوزاند، نابود میکند و ویران میسازد.
به بازتاب آیینهی خود در مردابِ آتش نگاهی بینداز که چه از آن انبوهِ رویای سفید ساخته است.
اینک بنگر که تو خودْ مرگ را آفریدی.
#گنجه
زیرزمین
بخونید فور بزنید بگید وای چه قشنگه چون خودم خوشم نیومد
فکر کنم مثلا آدم مهمیم