هدایت شده از "هُرم آتشین خیال"
در زمین و زمانهی خویشتنِ خویش، به چون و چراییِ آنچه که هست و نیست نمیاندیشی و پی در گذرِ خاطرهی بعیدِ وجود نمینگری؟
جهان به کدامین قیامِ صورتپذیر، درنهایت خواهد پذیرفت حق لایزال خداوندگار را؟
چَشم میدوانم در معرکهی تلخگونِ سرزمینِ داستانهای مرگآور، که کجایند دلسوختگان بهظاهر فرشتهی ابلیسصفت که هایهای زار زده و اشک در مشک سادهدلانِ خودباور گونهگون انسانها فرو بکنند؟
مگر میشود که خواند و گذشت و از یاد برد هرآنچه را که در روزهای متوالیِ پیدرپی ظلم و کینهی ناخود و ناآگاهِ حسد و رذالت رخ میدهد؟
چه میدانی از آن لحظههای "فقطعوا"شدهای که تنها نام پروردگارِ حسین(ع) را بر لب داشتند؟
چه میدانی از لحظات ناگذرای روح مادری که در ابد و تا ابد اندر خاطره و صدای رسای فرزندش سیر میکند؟
نگاه کن. تنِ آدمی شرم دارد از ایجاد درد برای متحمل شدن آن. آرزو میکرد که ایکاش میتوانست به ذرات تجزیهناپذیری همچون لحظات ذبح اسماعیل بدیل شود.
آهای آدمیزاد ازخودنگذشتهی خودخواه!
نگاه کن و بپذیر که انسان تا در لحافِ بشریتش باشد انسان است و کما اینکه سرتاسر لبریز از صورت نیکوصفتانه باشد، به سیرت نخواهد رسید و این تویی که تمییز صورت و سیرت را از هم بباید.
در حافظهی تاریخی خود ثبت کن آنچه را که باید؛ و در زمرهی نیکورویان ابلیسصفت نباش؛ که جهان در پیِ چرخشهای متوالیِ ناهمگون دست بر فشردهی روحِ انسانیات خواهد گذاشت و آن را در چشمبرهمزدنی از هم خواهد گسیخت.
#گنجه
زیرزمین
در زمین و زمانهی خویشتنِ خویش، به چون و چراییِ آنچه که هست و نیست نمیاندیشی و پی در گذرِ خاطرهی ب
شهید #حمیدرضا_رجبزاده همون محسن حججیِ سال نودوششه. همون محسن حججی که سرشو بریدن و باهاش فوتبال بازی کردن و فیلمشو برای خانوادش ارسال کردن. همون حججی که وقتی داشت برای ملاقات با بهشت میرفت لبخند میزد.
خودمونیما نشستیم زیر سقف امن خونهمون جوونای مملکت یکییکی پَرپَر میشن اونوقت فکر میکنیم پردغدغهترین و بدبختترین آدمای دنیاییم
هدایت شده از White Butterflies
آنگاه که اهریمن غفلت بر روح آدمی چنگ میاندازد، گویی سدی از تماشای نور شکسته و سیلاب سرخ بیهویتی، تمام حرمت کلمات را در کام خویش میبلعد. در آن مسلخ بینام و نشان، هر چه بر زمین میافتد نه تنی بیجان، که آیینهی خرد بشری است که در زنگار انتقام، هزارپاره گشته است. ما در این ظلمت مطلق، خود را با خنجرهای برادرکشی سلاخی میکنیم تا شاید در تماشای مرگ خویش، معنای گمشدهی "بودن" را در ویرانههای وجدان بازیابیم. چه بسا که سعادت، تنها آنسوی این جنون سرد نهفته باشد که اکنون زیر چکمههای کینه، دفن شده است.
هدایت شده از 𝑹𝒐𝒎𝒆𝒐
سلام!
این پیام رو در چنلهاتون بازنشر بدید تا من هم یک personality board به شما تقدیم کنم. Limit - tags
مجموعه کتابهای مصور گی دولیل، کتابهای مصور بزرگسال ولی درعینحال بامزه و جالبی هستن که یه خلاصه کوتاه از زندگی در اون کشور رو برای شما ارائه میدن.
دولیل یه طراح کمیک داستانهای مصوره که به خاطر کار خودش و همسرش که عضو پزشکان بیحدومرزه به شهرهایی سفر میکنه که شرایط سختی دارن و با دیدگاه خودش مکانها، مردمشون و تفاوتهاشون رو به تصویر کشیده.
این آدم در کمیک خودش نبوغی داره که گاهی فقط به یه پنل کوچیک خیره میشم و از خودم میپرسم چطور تونسته با چندتا خط و نقطه چنین قاب زیبا و پرمفهومی بسازه؟
یکی دیگه از جذابیتهاش اینه که توی سفرهاش به دل جاهایی رفته که ما اصولا ایدهای از شون نداریم. توی خیابونهای کمونیستی و نظامیترین شهرها راه رفته، بین کوچهپسکوچههای فلسطین و اورشلیم طراحی کرده و مشاهداتش رو به عنوان یه انسان، طراح، شوهر، پدر ثبت کرده. هم آموزنده است و هم سرگرم کننده؛ بهخصوص که از طنز شیرینی هم برخورداره و در عینحال گاهی با سادهترین قابها مفاهیم تلخ رو هم بهت نشون میده.
#book