هدایت شده از "هُرم آتشین خیال"
خانههای آجریِ رنگورورفته_گویی که قرنها از پس بیسکونت ماندنشان گذشته_، غبارِ آلودهرنگِ خاکستری در فضای عِطر روزِ پیشین عروسی.
روزها در پی یکدیگر در تکاپوی سرآغاز یک زندگی خوب تلاش کنی که آخر به تلّی از خاکستر بدیل شود؟ چطور میشود زندگی را با خاطرهی اجساد سوختهای از انسانهای بیگناه گذراند و همچنان شاد بود؟
چرا دنیا به آن اندازهای که باید خشم نمیگیرد؟ چرا مفاهیم والای بشری_همچون آزادی و عدالت_در نظر جهانیان تضادی دربارهی با اصل آن مفهوم را دربرگرفته است؟
به راستی که من و شما در کدام نقطه و کدام طبقه از این دنیای بیپایانِ مرئی در حال سوختنیم؟
زیرزمین
نادر ابراهیمی کجای دنیا ایستاده بود وقتی داشت دیدار اول رو مینوشت؟
کجای جنوب ایستاده بود وقتی داشت از سلیمه و امیرمَهنا مینوشت؟
کجای ترکمنصحرا ایستاده بود که آلِنی رو میدید و مارال رو در پی میگرفت؟
نادر ابراهیمی جایی نبود که من بتونم باشم؛ نادر ابراهیمی با روح موقعیتهای کتاباش حلول پیدا کرده بود، عاشقِ واقعیِ شخصیتهای کتاباش شده بود چون این همون شخصیتها بودن که عاشقِ واقعی معشوق، سرزمین و خدای خودشون بودند.
نوشتههای نادر ابراهیمی تنها نوشتههایی هستند که من هیچوقت بهعنوان امانت نمیپذیرمشون.
باید نشست و بارها خوند و بویید و بوسید این نوشتهها رو_ انگار که از قعر بهشتِ خدا سر در آوردن.
در عین پیچیدگی، قابلمفهوم و لذتبخش نوشتن، هنرِ این مرد دوستداشتنیه.