خیلی خوشم اومد از ایدهشون
اولش آهنگ سنتی زدن بعدش رقص سنتی با این مضمون که: این سنت و فرهنگها رو نباید از یاد ببریم_ دویدن اسبها(که در واقع آدم بودن) تلفیق کرده بودن با رقص آذربایجانی.
خیلی بولد بود این نکته که سعی کرد فرهنگ رو به رخ بکشن و این مورد خیلی جذاب بود برام.
زیرزمین
خیلی خوشم اومد از ایدهشون اولش آهنگ سنتی زدن بعدش رقص سنتی با این مضمون که: این سنت و فرهنگها رو ن
من عمیقا ناراحتم بخاطر اینکه خیلی از زبانهای محلی و بومی دارن منقرض میشن؛ الان خیلی از کلمات ترکی هستن که هیچکس دیگه نمیدونتش و آدمای کمی هستن که برن ادبیات زبان مادری و محلی خودشون رو بخونن.
مسئلهای هم که هست اینه که هیچ تلاشی برای باقیموندن و پیشرفت فرهنگ و سنت صورت نمیگیره و این عمیقا تاسفآوره.
سهم خوشحالی امشب این بود که بخشی از تاریخ رو دیدم و برای بار چندم افتخار کردم به قهرمانای سرزمین مادریم.
شب بخیر💘
زیرزمین
I’m sorry to say this, but in the world of the wealthy, no one exists but themselves.
چرا هیچکس نپرسید ماجرای این چیه
زیرزمین
نمایش روباز: کوراوغلو آمفیتئاتر ۲۹ بهمن تبریز
در زمان شاه عباس_ هنگامی که خان و خانزادگی(شیوه ارباب رعیتی و فئودالیسم) بسیار باب بود، خان ظالم و مرفهی بود بهنام "حسنخان"
روزی از روزها وقتی حسنخان در حین مستی با دو نفر از کسانی که بسیار پایینتر از اون بودن(به نامهای پاشا و جوغان) اتفاقی افتاد که آغاز این داستان بود.
پاشا به حسنخان گفت تو که انقدر پول داری و رفیق خوب مایی، بیا و دوتا اسب رشید و رعنا بهمون بده.
حسنخان به مهتر دانای عمارتش(به نام علی کیشی) که سالهای سال خدمتش رو کرده بود گفت که دوتا از بهترین اسبهای عمارت رو بیاره و به این دو نفر ببخشه.
علی دوتا اسب کمسن رو آورد و وقتی حسنخان مواخذهش کرد که "من گفتم رشیدترین اسبهای عمارت، اونوقت تو برای من دوتا بچه آوردی؟"، علی گفت من سالهاست تو این شغلم و میدونم اسب خوب چه اسبیه، اینا یهمقدار که قد بکشن همونی میشن که شما میخواین.
حسنخان این حرف رو توهین به خودش تلقی کرد و به جلاد گفت که سر علی رو بزنن؛ اما پاشا پیشنهاد دیگهای کرد: به ازای دوتا اسب دوتا از چشمهای علی رو دربیاریم!
#historical
وقتی علی به خونه رفت به پسرش گفت: از این به بعد اسم تو اورشان نیست، اسمت کوراوغلیه!
علی و پسرش به کوهستان چنلیبل فرار میکنن(مادرش فوت کرده بوده) و اون دوتا اسب رو که اسماشون قیرآت و دورآت بودن رو با خودشون میبرن تا بزرگشون کنن. سالها میگذره و بعد از فوت علی، کوراوغلو با دوتا از اسباش به شهر برمیگرده و اسم و رسمی بههم میزنه و گماشتههای زیادی دور خودش جمع میکنه(چون بالاخره یکی پیدا شده بود که در مقابل خانهای ظالم بایسته)
در این میان روزی نامهای بهدست کوراوغلو میرسه: نامهای از نگار، دختر حسنخان!
در این نامه نگار به کوراوغلو نوشته بود که از ظلم و ستمهای پدرش و از اینکه اون رو تو خونه حبس کرده خسته شده و عاشق کوراوغلو شده، چون اون تنها کسیه که جرعت مقاومت رو پیدا کرده و این تنها چیزی بود که نگار از همسر آیندهش انتظار داشت.
کوراوغلو، نگار رو از خونهشون فراری داد و مراسم ازدواج باشکوهی_بدون اطلاع حسنخان_رو برگزار کردن.
توصیفی رو از نگار دیدم که خیلی به دلم نشست: " او تنها همسر کوراوغلو نبود، او همرزم، مشاور و صدای عقل جمعی چنلیبل است."
در این هنگام حسنخان، پاشا و جوغان داشتن برای کورواوغلو نقشه میریختن تا یهطوری بتونن سرکوبش کنن. از اونجایی که جربزه این کارو نداشتن، تصمیم بر این شد که قیرآت_ که اسب خود کوراغولو بود رو بدزدن، ولی حتی جربزه این کار ساده رو هم نداشتن.
پاشا رو به نوکرای تو عمارت گفت که هرکس بتونه قیرآت رو بدزده و برای من بیاره، من دختر زیبام رو به عقدش در میارم.
جوان ترسو و حقهبازی به نام حمزه که به کچلحمزه معروف بود داوطلب اینکار شد.