در دوربینِ ذهنیِ من شما آتشی شعلهور هستید.
زبانی که هیچ واژهای را به رسمیت نمیشناسد، اما هرچه را لمس کند، به اعتراف وامیدارد.
بعضی روشناییها از سوختن به دنیا میآیند؛ انگار نور، تنها نامِ دیگری برای تحملِ درد باشد.
شما از آن شعلههایی هستید که چیزی را نابود نمیکنند؛ فقط پوستهها را کنار میزنند تا آنچه پنهان بوده، بیهیچ دفاعی آشکار شود.
و شاید هر آتشی، در تمام عمرش، فقط به دنبالِ یک تاریکی باشد که سرانجام جرئت کند خودش را کامل به او بسپارد.
برای: اتاقک مخفی
در دوربینِ ذهنیِ من شما پروانهای هستید که پشتِ توریِ پنجره نشسته است.
نه اسیرِ فاصله، بلکه اسیرِ نازکیِ چیزی که دیده نمیشود و همین، عبور را ناممکن کرده است.
گاهی تمامِ جهان، فقط به ضخامتِ یک خیال میانِ دو سویِ بودن کشیده میشود؛ آنقدر نازک که چشم انکارش میکند، آنقدر واقعی که هیچ بالی از آن نمیگذرد.
بعضی مرزها دیوار نیستند؛ از جنسِ شفافیتیاند که آزادی را از پشتِ خودش تماشا میکند.
و عجیب است که گاهی نزدیکترین راه، دورترین مقصد را در دلِ خود پنهان کرده است.
برای: لیلای جزیره مجنون
در دوربینِ ذهنیِ من شما فرشِ سرخی هستید که سالها زیر گامهای زائرانِ حرمِ گسترده مانده است. آن ریشههای سپیدی که از میانِ پیچوتابِ فرش بیرون زدهاند، بیشتر به نخهای خستهای میمانند که سالها بارِ اشک، امید و دلتنگی را به دوش کشیدهاند. شما شبیه چیزی نیستید که با گذرِ زمان کهنه شده باشد؛ شبیه چیزی هستید که زمان، برای لمس کردنش، هر روز از روی آن عبور کرده است.
برای: Nazanin
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک توپ والیبال هستید. لحظهای معلق در میانِ رهایی، پناهگاهی از جنسِ حرکت که در اوجِ سرعت، به ایستاییِ مطلق رسیده است. شما تجسمِ آن لحظهی نادری هستید که در آن، جاذبهی دنیا برای لحظهای از کار میافتد و تنها رقصِ میانِ زمین و آسمان معنا پیدا میکند. حضور شما، فریادی از جنسِ هیجان است که در سکوتِ میانهی پرواز، طنینانداز میشود؛ گویی شما تنها نقطهی ثبات در دنیایی هستید که با تمامِ سرعتش، در حالِ چرخش و فرو رفتن است.
برای: rusty little brains
در دوربینِ ذهنیِ من شما کتابی هستید که از فرطِ سخنانِ آتشینِ نویسنده، طاقت نیاورده و چون تواناییِ گریه کردن نداشتهاید، شعلهور گشتهاید.
بعضی واژهها برای خوانده شدن نوشته نمیشوند؛ آنقدر داغاند که کاغذ، پیش از چشم، آنها را باور میکند.
حقیقت، اگر بیش از اندازه در یک جلد بماند، دیر یا زود از میانِ حروف راهی برای سوختن پیدا میکند.
خاکستر، پایانِ یک کتاب نیست؛ شکلِ دیگری از حافظه است که دیگر به جمله احتیاجی ندارد.
و از آن پس، هر بار بویِ سوختگی به هوا برخاست، گمان کردم شاید اندیشهای بوده که دیگر در هیچ زبانی جا نمیشده است.
برای: uralt
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک بچهآهوی کوچک هستید.
جهان، امنترین شکلِ عشق را همیشه در کوچکترین سکوتهایش پنهان میکند.
بعضی حضورها آنقدر آراماند که اگر نامشان را بلند صدا بزنی، انگار چیزی مقدس را شکستهای.
میانِ هیاهوی این همه بودن، هنوز جاهایی هست که زندگی خودش را به اندازهی یک نفسِ کوتاه جمع میکند و همانجا کامل میشود.
شاید لطافت، همان هنری باشد که بدونِ هیچ ادعایی، تمامِ خشونتِ جهان را برای لحظهای از یاد میبرد.
برای: سِدنا