در دوربینِ ذهنیِ من شما همین یک لاکپشت هستید که بر فرازِ ساختمانها، ابرها را لقمهلقمه میخورد.
انگار آسمان، آنقدر پایین آمده که میانِ دو دست جا شده است.
هر گاز، تکهای از سفیدیِ ابر را کم میکند و بعد، باد با دهانی خالیتر از همیشه در شهر میچرخد.
زیر پاهایتان، پنجرهها هنوز مشغولِ زندگیاند؛ بیآنکه بدانند بالای سرشان، کسی مشغولِ خوردنِ آسمان است.
شاید بعضی رؤیاها برای همین آفریده شدهاند؛ تا جهان، برای چند لحظه فراموش کند اندازهی واقعیِ خودش چقدر بوده است.
برای: https://eitaa.com/tolidy_tiriyak
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک سبدِ پر از قارچ هستید.
انگار جنگل، تکههای خاموشِ خودش را یکییکی چیده و در آغوشِ حصیر گذاشته است؛ هر قارچ، واژهای که خاک سالها زیر زبانش نگه داشته بود.
بعضیها سفیدند، مثل تکهای از مه که روی زمین جا مانده؛ بعضیها زرد، انگار خورشید پیش از غروب، خودش را به اندازهی یک کلاهک کوچک تا کرده باشد.
میان این همه شکل و رنگ، هیچکدام شبیه دیگری نیستند؛ اما کنار هم، زبانِ پنهانِ جنگل را کامل میکنند.
اگر روزی زمین تصمیم بگیرد رؤیاهایش را از دلِ خاک بیرون بیاورد، شاید همه را آرام، در همین سبدِ حصیری بگذارد.
برای: کافه یوریول💘
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک وانِ فراموششده میانِ گلها هستید.
انگار باغ، روزی تصمیم گرفته بهجای آب دادنِ ریشهها، رؤیاهایش را درونِ شما جمع کند.
هر قطرهای که از آن شیرِ زنگزده میچکد، شبیه تکهای از بارانیست که راهِ آسمان را گم کرده و میانِ گلبرگها خانه ساخته است.
دورِ شما، شکوفهها آرام قد میکشند؛ گویی بهجای خاک، از انعکاسِ آبِ خاموشِ تنتان تغذیه میکنند.
اگر بهشت روزی چیزی را از جهانِ آدمها به یاد بیاورد، شاید فقط همین وان باشد که هنوز بویِ باران، گل و سکوت را با هم در خود نگه داشته است.
برای: کارخونه متروکه
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک ستاره دنبالهدار هستید.
انگار کسی، تکهای از سپیدیِ جهان را از جا کنده و در تاریکی رها کرده است تا آسمان، برای چند لحظه ردِّ نور را به خاطر بسپارد.
دُمِ بلندتان شبیه روسریِ مه است که پشتِ سرتان در بادهای بینامِ کیهان کشیده میشود و ستارهها را آرام نوازش میکند.
از میان این همه سکون، فقط شما هستید که عبور را به چشمِ آسمان یادآوری میکنید؛ سفری که نه آغازش معلوم است و نه پایانش.
وقتی از افقِ شب میگذرید، انگار خودِ تاریکی، برای لحظهای فراموش میکند که همیشه تاریک بوده است.
برای: یه جایی بین ستارهها
در دوربینِ ذهنیِ من شما برگی هستید که نور از میانش عبور میکند.
انگار آفتاب، خودش را لابهلای رگهایتان تا کرده و هر ظهر، آرامآرام از تنتان عبور میدهد.
سبزیِ شما فقط یک رنگ نیست؛ پنجرهایست که روشنایی، شکلِ تازهای از خودش را پشت آن امتحان میکند.
باد که میرسد، نور هم همراهش تکان میخورد؛ انگار هر لرزش، جملهای نانوشته میان شاخه و خورشید باشد.
اگر جهان روزی بخواهد روشنایی را لمس کند، شاید برای لحظهای خودش را به شکلِ همین برگ درآورد.
برای: Doctor Nyoko:>
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک فضانورد در کنار جاده هستید.
انگار کسی، تکهای از آسمان را اشتباهی وسطِ یک شبِ زمینی جا گذاشته است.
کلاهِ سیاهتان، ماه را در خودش پنهان کرده و دستِ درازشدهتان، نه برای خداحافظیست و نه سلام؛ فقط فاصلهای را لمس میکند که هیچ نقشهای بلدش نیست.
جاده از کنارتان میگذرد، اما بوی کهکشان هنوز در چینهای لباسِ سفیدتان مانده است.
شبیه رؤیایی هستید که یک شب، از مدارش بیرون افتاد و بیهیاهو کنار آسفالت ایستاد تا شاید ماشینی از میان تاریکی، برای چند ثانیه باورش کند.
برای: APOLLO
پ.ن: از سلیقت خوشم اومد