در دوربینِ ذهنیِ من شما شمعی بر بالین دخترکی تنها و منتظر هستید. دخترکی که چشم به جاده دوخته تا معشوقهی خود را بههنگام بازگشتِ از جنگ بازیابد.
شما تنها همدمِ دخترک جوان هستید و همانگونه که خود آب میشوید، آب شدن ذرهذرهی دخترک را هم به چشم مشاهده میکنید.
برای: کتابخونهی یه خدای کوچولو
در دوربینِ ذهنیِ من شما فرشتهای هستید که کلاغها شانههایش را برای نشستن انتخاب کردهاند.
سنگ، سالهاست نامِ تنش شده؛ اما پرندهها هنوز میان انگشتانش، جای امنی برای مکث پیدا میکنند.
آسمانِ خاکستری بالای سرتان، هر روز رنگِ تازهای از سکوت را روی بالهایتان پهن میکند و کلاغها، مثل تکههایی از شب، آرام روی شما فرود میآیند.
انگار روشنایی و تاریکی، قرارشان را روی همین دستهای برافراشته گذاشتهاند؛ یکی در قالبِ سنگ، دیگری در هیئتِ پر.
هیچکس نمیداند این دو کلاغ نگهبانِ فرشتهاند یا فرشته، آخرین پناهِ پروازهای خسته.
برای: MAD MAX
در دوربینِ ذهنیِ من شما صندلی تنها و سرخوش از زندگیِ طبیعتوار بدون انسان هستید. صندلی که اینبار نه برای بشریت، بلکه برای خستگی در کردن حیوانات جنگل در کنار رودخانهای آرامبخش اقامت گزیده است.
برای: آسمان بهاری
در دوربینِ ذهنیِ من شما شمشیری استوار و برجای مانده از عهدِ دور گذشتگان هستید.
شاهزادهای که شمشیر خود را به نشانه سوگند عشق آتشینِ خود برای معشوقهاش به یادگار گذاشت، اما در فدا کردنِ جان خویشتن از خود اثری باقی نماند؛ و اینک تاجِ آن ملکهی زیباروی پس از مرگی که بهدلیل فراق شاهزاده بود، در کنار شما نهادینه شده است. باشد که روح این دو مجنون در تاج و شمشیر حلول پیدا کنند.
برای: Manphor?!