در دوربینِ ذهنیِ من شما یک ابر هستید.
سپیدیِ تنتان هنوز بوی آسمان میدهد، اما در میانهاش، نخِ باریکی از سرخ، آرام تا زمین پایین آمده؛ انگار آسمان بخیهای را کشیده و زخم، تازه یادش افتاده که باز شود.
باد دورِ شما میچرخد، اما جرئت ندارد این رشته را پاره کند؛ مبادا تمامِ سکوتِ آسمان یکباره فرو بریزد.
از دور، شبیه ابرید؛ از نزدیک، شبیه قلبی که خودش را در لباسِ مه پنهان کرده است.
و این قطرهی سرخ، نه خونِ ابر؛ آخرین واژهایست که آسمان پیش از خاموش شدن، از دهانِ نور انداخته است.
برای: یهگوشهجا
در دوربینِ ذهنیِ من شما سیگاری هستید که پیش از آنکه آتش خاموشتان کند، اثری از یک بوسه بر لبهتان نشسته است. نه آن ردِ رژ برای فریب بوده، نه آن سوختگی برای نمایش؛ فقط انگار کسی لحظهای دوستتان داشته و دنیا بقیهی کار را تمام کرده است. میان خاکسترها آرمیدهاید، بیآنکه از گلهای نقشبسته بر ظرفِ زیرتان چیزی کم شود؛ انگار زیبایی و فرسودگی از همان ابتدا قرارِ ملاقات داشتهاند. شما بیشتر شبیه جملهای هستید که گویندهاش پیش از گذاشتنِ نقطه، از ادامهی آن منصرف شده است؛ اما آخرین نفسِ دود، هنوز با سماجت، نامِ همان بوسه را در هوا مینویسد.
برای: لیلا درو وا کن مویوم